TGViewer
Channel Public Channel
Subscribers
2.78K
Photos
257
Videos
703
Links
812

Showing posts older than #4273 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #4271 943
سخت زیبا می‌روی یک بارگیسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 591 #سعدی
#سهیل_قاسمی

@Setiq

سخت زیبا می‌روی یک‌بارگی
در تو حیران می‌شود نظّارگی

این‌چنین رخ، با پری باید نمود
تا بیاموزد پری‌رخسارگی

هر که را پیش ِ تو پای از جای رفت
زیر ِ بار ش برنخیزد بارگی

چشم‌هایِ نیم‌خواب‌ات سال و ماه
هم‌چو من مست اند بی می خوارگی

خستگان‌ات را شکیبایی نماند
یا دوا کن یا بکُش یک‌بارگی

دوست تا خواهی به جایِ ما نکو ست
در حسودان اوفتاد آوارگی

سعدیا! تسلیم ِ فرمان شو! که نیست
چاره‌یِ عاشق به‌جز بیچارگی

0591

@Setiq
  • 👏 5
  • 👍 3
  • 👌 2
  • 🙏 1
Post #4270 962
عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکیسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 590 #سعدی
#سهیل_قاسمی

@Setiq

عشق ِ جانان در جهان هرگز نبودی کاش‌کی
یا چو بود اندر دل‌ام کم‌تر فزودی کاش‌کی

آزمودم درد و داغ ِ عشق باری صد هزار
هم‌چو من معشوقه یک‌رَه آزمودی کاش‌کی

نغنویدم؛ ز آن خیال‌اش را نمی‌بینم به خواب
دیده‌یِ گریان ِ من یک شب غنودی کاش‌کی

از چه ننماید به من دیدار ِ خویش آن دل‌فروز
راضی ام راضی چنان روی ار نمودی کاش‌کی

هر زمان گویم زِ داغ ِ عشق و تیمار ِ فراق
دل ربود از من نگار م جان ربودی کاش‌کی

ناله‌هایِ زار ِ من شاید که گر کس نشنود
لابه‌های زار من یک شب شنودی کاش‌کی

سعدی از جان می‌خورد سوگند و می‌گوید به دل
وعده‌هایش را وفا باری نمودی کاش‌کی

0590

@Setiq
  • ❤ 3
  • 👍 3
Post #4269 824
پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمین به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:

ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگ‌های نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ چنین است.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمه‌ها از سنگ، و با ریزشِ آبشاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بی‌خبرت می‌یافتم، و به کوسِ تُندر و ترقه‌ی توفان.
انسان گفت: ــ می‌دانم می‌دانم، اما چگونه می‌توانستم رازِ پیامت را دریابم؟
...
احمد شاملو
سهیل قاسمی

#احمدشاملو

@Setiq
  • ❤ 7
  • 👏 2
  • 👍 1
  • 🔥 1
Post #4268 958
و آن‌را که خبر شد، خبری بازنیامد
سعدی



آن که دانست، زبان بست
و آن که می‌گفت، ندانست…


□



چه غم‌آلوده شبی بود!
و آن مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدایِ سُم ِ اسب‌اش بر سنگ
بی‌که یک‌دَم به خیال‌اش گذرد
که فرودآید شب را،
گویی
همه رؤیایِ تبی بود.



چه غم‌آلوده شبی بود!



آذرِ ۱۳۴۰

شعر: احمد شاملو
صدا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور
@Setiq
  • 👍 4
  • ❤ 3
  • 👏 2
  • 💔 2
  • 💯 1
Post #4267 946
دل دیوانگیم هست و سر ناباکیسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 589 #سعدی
#سهیل_قاسمی

@Setiq

دل ِ دیوانگي‌ام هست و سَر ِ ناباکي
که نه کاری ست شکیبایي و اندُهناکي

سَر به خُم‌خانه‌یِ تشنیع فرو خواهم بُرد
خرقه گو در بر ِ من دست بشوی از پاکي

دست در دل کُن و هر پرده‌یِ پندار که هست
بدَر ای سینه! که از دست ِ ملامت چاکی

تا به نخجیر ِ دل ِ سوختگان کردی میل،
هر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی

أَنتَ رَیّانُ وَ کَمْ حَولَکَ قَلْبٌ صادٍ
أَنتَ فَرْحانُ وَ کَمْ نَحْوَکَ طَرْفٌ باکی

یا رب آن آب ِ حیات است بدان شیرینی؟
یا رب آن سرو ِ روان است بدان چالاکی؟

جامه‌ئی پَهن‌تر از کارگَه ِ امکانی
لقمه‌ئی بیش‌تر از حوصله‌یِ ادراکی

در شکنج ِ سَر ِ زلف ِ تو، دریغا دل ِ من!
که گرفتار ِ دو مار است بدین ضحّاکي

آه ِ من باد به گوش ِ تو رساند؟ هرگز!
که نه ما بر سَر ِ خاکیم و تو بر افلاکی؟

الغیاث از تو! که هم دَردی و هم درمانی
زینهار از تو که هم زهری و هم تریاکی

سعدیا! آتش ِ سودایِ تو را آبی بس!
باد بی فایده مفروش! که مُشتی خاکی

0589

@Setiq
  • 👍 4
  • ❤ 2
  • 👏 2
  • 👌 1
Post #4266 1.13K
دو بیت از غزل ۱۰ حافظ که در کتاب قزوینی و غنی نیست.
از کتاب #سایه

باد بر زلف ِ تو آمد شد جهان بر ما سیاه
نیست از سودایِ زلف‌ات بیش از این توفیر ِ ما

سودا:
۱. معامله، داد و ستد، خرید و فروش (عمید)
۲. مرض ِ مالیخولیا، فساد ِ فکر، خیال‌بافی، جنون. نام ِ خلطی از اخلاط ِ اربعه و در فارسی به معنایِ دیوانگی است و این مَجاز است. چرا که به‌سبب ِ کثرت ِ خلط ِ سودا جنون پیدا می‌شود (غیاث اللغات)
۳. هوا و هوس، عشق (عمید)
۴. سیاه (آنندراج، غیاث اللغات)

توفیر:
۱. سود، فایده.
۲. زیاد کردن ِ مال
۳. افزونی، زیادتی، افزایش
۴. تمام کردن. (عمید)


مرغ ِ دل را صید ِ جمعیت به دست افتاده بود
زلف بگشادی و باز از دست شد نخجیر ِ ما

مرغ:
پرنده.
این‌جا پرنده‌ئی که پرنده‌های کوچک‌تر را شکار می کند.
جمعیت:
۱. در مجاز: آسودگی ِ خاطر
۲. فراهم آمدن و مجتمع شدن، متحد گشتن.

مرغ ِ دل:
تشبیه ِ دل به پرنده

صید ِ جمعیّت:
تشبیه ِ آرامش به شکار و دست‌آورد.

نخجیر:
شکار (عمید)

برشی از برنامه‌های در دست تدوین واکاوی غزل‌های حافظ
حافظ شاعر | شرح سطر به سطر غزل‌های دیوان حافظ

آپارات | YouTube


سهیل قاسمی

#واکاوی
@Setiq
  • ❤ 6
  • 👍 2
  • 🥰 1
  • 👏 1
  • 👌 1
Post #4263 1.22K
عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقیسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 588 #سعدی
#سهیل_قاسمی

@Setiq

عُمر م به آخر آمد، عشق‌ام هنوز باقی
و ز می چنان نه مست ام ک‌از عشق ِ رویِ ساقی

یا غایَةَ الأَمانی قَلْبی لَدَیْکَ فانی (غانِ)
شَخْصي کَما تَرانی مِنْ غایَةِ اشْتیاقي

ای دردمند ِ مفتون بر خَدّ و خال ِ موزون
قدر ِ وصال‌اش اکنون دانی؛ که در فراقی

یا سَعْدِ کَیْفَ صِرْنا فی بَلدَةٍ هَجَرْنا
مِن بَعْدِ ما سَهِرْنا وَالاَیْدِ فِی‌العِناقِ

بعد از عراق، جایی خوش ناید م هوایی
مطرب! بزن نوایی ز آن پرده‌یِ عراقی

خانَ الزَّمانُ عَهْدي حَتّیٰ بَقیتُ وَحْدی
رُدّوا عَلَیَّ وُدّی بِاللهِ یا رِفاقي

در سَرو و مَه چه گویی؟ ای مَجمَع ِ نکویي
تو ماه ِ مشک‌بویی، تو سرو ِ سیم‌ساقی

اِن مُتُّ في هَواها دَعْني اَمُتْ فِداها
یا عاذِلي نَباها (تَناها) ذَرْني وَ ما اُلاقي

چند از حدیث ِ آنان؟ خیزید ای جوانان!
تا در هوایِ جانان بازیم عُمر ِ باقی

قامَ الغِیاثُ لَمّا زُمَّ الجِمالُ زَمّاً
و اللَّیلُ مُدْلَهِمّا وَ الدَّمْعُ فِی المَآقي

تا در میان نیاری، بیگانه ای نه یاری
درباز هر چه داری گر مَرد ِ اتّفاقی

0588

@Setiq
  • ❤ 7
  • 👏 2
Post #4262 1.08K
ای باد! حدیث ِ من نهان‌اش می‌گو
سِرّ ِ دل ِ من به صد زبان‌اش می‌گو

می‌گو نه بدان‌سان که ملال‌اش گیرد
می‌گو سخنی و در میان‌اش می‌گو

رباعی ۳۵ منتسب به #حافظ

صبا! به‌لطف بگو آن غزال ِ رعنا را...
#غزل ۷ حافظ

سهیل قاسمی

@Setiq
  • ❤ 10
  • 🥰 1
  • 💯 1
Post #4261 1.01K
به قلم راست نیاید صفت مشتاقیسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 587 #سعدی
#سهیل_قاسمی

@Setiq

به قلم راست نیاید صفت ِ مشتاقي
سادَتي اِحْتَرَقَ القَلْبُ مِنَ الاَشْواقِ

نشوَد دفتر ِ درد ِ دل ِ مجروح تمام
لَوْ اَضافوا صُحُفَ الدَّهْرِ اِلیٰ اَوْراقی

آرزویِ دل ِ خَلقی تو به شیرین‌سخني
اثر ِ رحمت ِ حقّی تو به نیک‌اخلاقي

بی عزیزان چه تمتُّع بوَد از عمر ِ عزیز
کَیْفَ یَحْلو زَمَنُ البَینِ لَدَی العُشّاقِ؟

من همان عاشق ام ار ز آن که تو آن دوست نه ای
اَنَا اَهْواکَ وَ اِنْ مِلْتَ عَنِ المیثاقِ

حَیْثُ لا تُخْلِفُ مَنْظور؟ حَبیبی اَرِني
چه کنم! قصّه‌یِ این غصّه کنم در باقی

به دو چشم ِ تو! که گر بی تو بَرند م به بهشت،
نکُنم میل به حوران و نظر با ساقی

سعدی از دست ِ غم‌ات چاک زده دامن ِ عُمر
بیش‌تر ز این نکُنَد صابری و مشتاقی

0587

@Setiq
  • ❤ 5
  • 👏 2
  • 👍 1
Post #4259 1.45K
به پایان آمد این دفتر، حکایت هم‌چنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حَسبُ‌الْحال ِ مشتاقي

کِتابٌ بالِغٌ مِنّی حَبیباً مُعْرِضاً عَنّي:
أَنِ افْعَلْ ما تَریٰ! إِنّي عَلیٰ عَهْدي وَ میثاقي

نگویم نسبتی دارم به نزدیکان ِ درگاه‌ات
که خود را بر تو می‌بندم به سالوسي و زَرّاقي

أَخِلّائي وَ أَحْبابي! ذَروُا مِنْ حُبَّهِ مابي
مَریضُ العِشْقِ لا یَبْریٰ؛ وَ لا یَشْکو إِلَی الرّاقي

نشان ِ عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد
تو را گر خواب می‌گیرد، نه صاحب‌دَرد ِ عُشّاقی

قُمِ امْلَأْ وَ اسْقِنی کَأْساً! وَ دَعْ ما فیهِ مَسْموُماً
أَما أَنْتَ الَّذي تَسْقي، فَعَیْنُ السُّمِّ تِرْیاقي

قدَح، چون دور ِ ما باشد، به هُشیاران ِ مجلس دهْ
مرا بگْذار، تا حیران بمانَد چشم در ساقی

سَعیٰ فی هَتْکي الشّاني، وَ لَمّا یَدْرِ ما شاني
أَنَا المَجْنونُ لا أَعْبا بِإِحْراقٍ وَ إِغْراقِ

مگر شمس ِ فلک باشد بدین فرخنده‌دیداري
مگر نفْس ِ مَلَک باشد بدین پاکیزه‌اخلاقي

لَقیتُ الْأُسْدَ فِی الغاباتِ لا تَقْویٰ عَلیٰ صَیدي
وَ هٰذَا الظَبْيُ في شیرازَ یَسْبیني بِأَحْداقِ

نه حُسن‌ات آخری دارد، نه سعدی را سخن پایان
بمیرد تشنه مُستَسقی و دریا هم‌چنان باقی

https://t.me/Setiq/4258

#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 586 #سعدی
#سهیل_قاسمی

0586

@Setiq
Telegram ستیغ #هرروزباسعدی #غزل شماره‌ی 586 #سعدی #سهیل_قاسمی @Setiq
  • 👍 6
  • ❤ 5
  • 👏 2
Post #4257 1.14K
اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشیسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 585 #سعدی
#سهیل_قاسمی

@Setiq

اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشی،
به هتک ِ پرده‌یِ صاحب‌دلان همی‌کوشی

چنین قیامت و قامت ندیده‌ام همه عُمر
تو سرو یا بدنی؟ شمس یا بناگوشی؟

غلام ِ حلقه‌یِ سیمین ِ گوشوار ِ تو ام
که پادشاه ِ غلامان ِ حلقه در گوشی

به کُنج ِ خلوت ِ پاکان و پارسایان آی
نظاره کُن که چه مستي کنند و مدهوشي

به روزگار ِ عزیزان! که یاد می‌کُنم‌ات
عَلَی‌الدوام؛ نه یادی پس از فراموشي

چنان موافق ِ طبع منی و در دل ِ من
نشسته‌ای، که گمان می‌بَرَم در آغوشی

چه نیک‌بخت کسانی که با تو هم‌سخن اند
مرا نه زَهره‌یِ گفت و نه صبر ِ خاموشي

رقیب ِ نامتناسب چه اهل ِ صحبت ِ  تو ست
که طبع ِ او همه نیش و تو سَر به سَر نوشی

به تربیت به چمن، گفتم: ای نسیم ِ صبا!
بگوی تا ندهد گُل به خار ِ چاووشی

تو سوز ِ سینه‌یِ مستان ندیدی ای هُشیار
چو اتشی‌ت نباشد، چگونه برجوشی؟

تو را که دل نبُوَد، عاشقي چه دانی چیست
تو را که سمع نباشد، سماع ننیوشی

وفایِ یار به دنیا و دین مَده سعدی
دریغ باشد یوسف به هر چه بفروشی

0585

@Setiq
  • ❤ 8
  • 👌 3
  • 👏 1
Post #4254 1.31K
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشیسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 584 #سعدی
#سهیل_قاسمی

@Setiq

هرگز آن دل بنَمیرد که تو جان‌اش باشی
نیک‌بخت آن که تو در هر دو جهان‌اش باشی

غم و اندیشه در آن دایره هرگز نروَد
به‌حقیقت؛ که تو چون نقطه میان‌اش باشی

هرگز ش باد ِ صبا برگ پریشان نکُنَد
بوستانی که چو تو سرو ِ روان‌اش باشی

همه‌عالَم نگران! تا نظر ِ بخت ِ بلند
بر که افتد که تو یک‌دم نگران‌اش باشی

تشنگان‌ات به لب ای چشمه‌یِ حیوان مُردند
تشنه‌تر آن که تو نزدیک ِ دهان‌اش باشی

گر توان بود که دوْر ِ فلک از سر گیرند،
تو دگر نادره‌یِ دور ِ زمان‌اش باشی

وصف‌ات آن نیست که در وَهم ِ سخن‌دان گُنجد
و ر کسی گفت، مگر هم تو زبان‌اش باشی

چون تحمّل نکُنَد بار ِ فراق ِ تو کسی
با همه درد ِ دل آسایش ِ جان‌اش باشی

ای که بی دوست به‌سر می‌نتوانی که بَری
شاید ار مُحتمِل ِ بار ِ گران‌اش باشی

سعدی آن روز که غوغایِ قیامت باشد،
چشم دارد که تو منظور ِ نهان‌اش باشی

0584

@Setiq
  • ❤ 12
  • 👏 4
  • 🙏 1
Post #4253 1.18K
ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشیسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 583 #سعدی
#سهیل_قاسمی

@Setiq

ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی
گو دل ِ ما خوش مباش! گر تو بدین دل‌خوشی

گر بکُشی بنده‌ایم و ر بنوازی روا ست
ما به تو مستأنس ایم؛ تو به چه مستوحشی

گفتی: اگر دَرد ِ عشق پای نداری، گریز!
چون بتوانم گریخت تا تو کمند م کشی

دیده فرودوختیم تا نه به دوزخ بَرَد
باز نگه می‌کنم؛ سخت بهشتی‌وشی

غایت ِ خوبی که هست قبضه و شمشیر و دست،
خلق حسد می‌بَرَند چون تو مرا می‌کُشی

موجب ِ فریاد ِ ما خصم نداند که چیست
چاره‌یِ مجروح ِ عشق نیست به‌جز خامُشي

چند توان ای سلیم آب بر آتش زدن؟
ک‌آب ِ دیانت بَرَد رنگ ِ رخ ِ آتشی

آدمی ِ هوش‌مند، عیش ندارد زِ فکر
ساقی ِ مجلس! بیار آن قدح ِ بی‌هُشي!

مست ِ می ِ عشق را عیب مکُن سعدیا!
مست بیُفتی تو نیز گر هم از این می چشی

0583

@Setiq
  • ❤ 6
  • 👍 2
  • ❤‍🔥 1
Post #4252 1.17K
عروس ِ عافیت آن‌گه قبول کرد مرا
که عمر ِ بیش‌بها دادم‌اش به شیربها

چو کِشت ِ عافیت‌ام خوشه در گلو آورد،
چو خوشه باز بُریدم گلویِ کام و هوا

خروس ِ کنگره‌یِ عقل، پَر بکوفت چو دید
که در شب ِ اَمَل ِ من سپیده شد پیدا

چو ماه ِ سی‌شبه ناچیز شد خیال ِ غرور
چو روز ِ پانزده ساعت کمال یافت ضیا

مسیح‌وار پی ِ راستی گرفت آن دل
که باژ گونه‌رو ی بود چون خط ِ ترسا

زِ مَرغ‌زار ِ سلامت دل ِ مرا ست خبر
که هم مسیح خبر دارد از مزاج ِ گیا

مرا طبیب ِ دل، اندرز‌گونه‌ئی کرده‌ست
ک‌:«از این سواد بترس از حوادث ِ سودا

به تلخ و تُرْش رضا دهْ به خوان ِ گیتی بَر
که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا

اسیر ِ طبع ِ مخالف مدار جان و خِرَد
زَبون ِ چار زبانی مکُن دو حورلقا

که پوست‌پاره‌ئی آمد هلاک ِ دولت ِ آن
که مغز ِ بی‌گنهان را دهد به اژدرها»

مرا شهنشَه ِ وحدت زِ داغ‌گاه ِ خِرَد
به شیب و مِقرَعه دعوت همی‌کند که: بیا!

از این سراچه‌یِ آوا و رنگ ِ دل بگسل!
به ارغوان دهْ رنگ و به ارغنون آوا

در این رصدگَه ِ خاکی چه خاک می‌بیزی؟
نه کودکی، نه مُقامِر؛ ز خاک چیست تو را؟

به دست ِ آز مدهْ دل! که بهر ِ فَرش ِ کنشت
زِ بام ِ کعبه ندُزدند مکّیان دیبا

به بویِ نفْس مکَن جان! که بهر ِ گردن ِ خوک
کسی نبُرّد زنجیر ِ مسجد الاقصا

ببین که کوکبه‌یِ عُمر، خضر‌وار گذشت
تو بازمانده چو موسا به تیه ِ خوف و رَجا

پَریر نوبت ِ حج بود و مهد ِ خواجه هنوز
از آن سویِ عرفات است چشم بر فردا

به چاه ِ جاه چه افتی و عمر در نقصان؟
به قصد ِ فَصد چه کوشی و ماه در جوزا؟

برفت روز و تو چون طفل ِ خرّمی آری
نشاط ِ طفل، نماز ِ دگر بوَد عذرا

چو عمر دادی، دنیا بده! که خوش نبوَد
به صد خزینه تبذُّل، به دانگی استقصا

دو رنگی ِ شب و روز ِ سپهر ِ بوقلمون
پرند ِ عُمر ِ تو را می‌بَرند رنگ و بها

دو چشمه اند یکی قیر و دیگری سیماب
شب ِ بنفشه‌وش و روز ِ یاسمین‌سیما

تو غرق ِ چشمه‌یِ سیماب و قیر و پنداری
که گِرد ِ چشمه‌یِ حیوان و کوثری به چَرا

جهان به چشمی مانَد در او سیاه و سپید
سپید، ناخُنه دار و سیاه، نابینا

ببُر طناب ِ هوس! پیش از آن که ایّام‌ات
چهار‌میخ کُنَد زیر ِ خیمه‌یِ خَضرا

به صور ِ نیم‌شبی دَرفکَن رواق ِ فلک
به ناوک ِ سحری بَرشکَن مَصاف ِ فضا

جهان به بوالعجبي تا کی‌ات نماید لَعب
به هفت مُهره‌یِ زرّین و حُقّه‌یِ مینا

تو را به مُهره و حُقّه فریفتند ایراک
چو حُقّه بی‌دل و مغزی؛ چو مُهره بی سر و پا

فریب ِ گنبد ِ نیلوفری مخور! که کنون
اجل چو گنبد ِ گُل برشکافد ت عمدا

زِ خشک‌سال حوادث امید ِ امن مدار
که در تموز ندارد دلیل برف ِ هوا

چه جایِ راحت و امن است و دهر پر نکبت؟
چه روز ِ باشه و صید است و دشت پر نکبا؟

مگو که: دهر کجا خون خورَد که نیست دهان‌ش
ببین به پشّه! که زوبین‌زن است و نیست کیا

مساز عیش! که نامردُم است طبع ِ جهان
مخور کرفس! که پُر کژدم است بوم و سرا

ز روزگار، وفا هم به روزگار آید
که حِصرِم از پس ِ شش ماه می‌شود صَهبا

چه خوش بَوی که درون وحشت است و بیرون غم
کجا رَوی که ز پیش آتش است و پس دریا

خوشي طلب کُنی از دهر؟ ساده‌دل مَردا
که از زکات‌ستانان زکات خواست عطا!

سلاح ِ کار ِ خود این‌جا زِ بی‌زباني ساز
که بی زبانی دفع ِ زبانیه ست آن‌جا

چو خوشه چند شوی صد زبان؟ نمی‌خواهی
که یک‌زبان چون ترازو بَوی به روز ِ جزا؟

در این مقام، کسی ک‌او چو مار شد دو زبان،
چو ماهی است بریده‌زبان در آن مأوا

خرَد خطیب ِ دل است و دماغ، منبر ِ او
زبان به صورت ِ تیغ و دهان، نیام‌آسا

درون ِ کام نهان کُن زبان! که تیغ ِ خطیب
برای نام بوَد در بر ش نه بهر ِ وَغا

زبان به‌مُهر کن و جز به گاه ِ لا مگشای
که در ولایت ِ قالوا بَلیٰ رسی از لا

دو اسبه بر اثر ِ لا بِران؛ بدان شرطی
که رخت نفکنی الّا به منزل ِ الّا

مگر معامله‌یِ لا الهَ الّا الله
دِرَم‌خرید ِ رسول‌اللَه‌ات کُنَد به‌بها

زبان ثناگر ِ درگاه مصطفیٰ خوش‌تر
که بارگیر ِ سلیمان نکوتر است صبا

ثنایِ او به دل ِ ما فرو نیاید از آن‌ک
عروس، سخت شگرف است و حجله، نا زیبا

سپید‌روی ِ ازل مصطفا ست؛ ک‌از شرف‌اش
سیاه گشت به پیرانه‌سَر، سَر ِ دنیا

فلک به دایگی ِ دین ِ او در این مرکز
زنی ست بر سَر ِ گهواره‌ئی بمانده دو تا

دَم‌اش خزینه‌گشایِ مُجاهز ِ ارواح
دل‌اش خلیفه‌یِ کُتّاب ِ عَلَّمَ الاَسما

به پیش ِ کاتب ِ وحی‌اش دوات دار، خِرَد
به فرق ِ حاجب ِ بار ش نثار بار، خدا

هزار فصل ِ ربیع‌اش جنیبه‌دار ِ جمال
هزار فضل ِ ربیع‌اش خریطه‌دار ِ سخا

زبان در آن دهَن ِ پاک، گوئیا که مگر
میان ِ چشمه‌یِ خضر است ماهی‌یی گویا

دو شاخ ِ گیسویِ او چون چهار بیخ ِ حیات
به هر کجا که اثر کرد، اَخرَجَ‌المَرعیٰ

باقی ِ متن ِ قصیده در کامنت


#هرروزباخاقانی
#چکامه شماره‌ی 3 #خاقانی
#سهیل_قاسمی

خاقانی شروانی - قصیده 3

@Setiq

https://t.me/Setiq/4251
  • ❤ 5
  • 👍 2
Post #4250 1.01K
یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسیسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 582 #سعدی
#سهیل_قاسمی

@Setiq

یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی
شمع چنین نیامده‌ست از دَر ِ هیچ مجلسی

عادت ِ بخت ِ من نبود آن که تو یاد م آوری
نقد ِ چنین کم اوفتد خاصه به دست ِ مفلسی

صحبت از این شریف‌تر؟ صورت از این لطیف‌تر؟
دامن از این نظیف‌تر؟ وصف ِ تو چون کُنَد کسی

خادمه‌یِ سرای را گو دَر ِ حجره بند کُن
تا به سَر ِ حضور ِ ما ره نبَرَد مُوَسوسی

روز ِ وصال ِ دوستان دل نرود به بوستان
یا به گُلی نگَه کُنَد یا به جمال ِ نرگسی

گر بکُشی کجا روَم؟ تن به قضا نهاده‌ام
سنگ ِ جفایِ دوستان دَرد نمی‌کُنَد بسی

قصّه به هر که می‌بَرَم، فایده‌ئی نمی‌دهد
مشکل ِ دَرد ِ عشق را حل نکُنَد مهندسی

این همه خار می‌خورَد سعدی و بار می‌بَرَد
جایِ دگر نمی‌رود هر که گرفت مونسی

0582

@Setiq
  • ❤ 7
  • 👍 3
  • 🙏 2
Post #4249 950
کار ِ من بالا نمی‌گیرد در این شیب ِ بَلا
در مضیق ِ حادثات ام؛ بسته‌یِ بند ِ عَنا

می‌کُنم جهدی ک‌از این خَضرایِ خِذلان بَرپَرم
حَبَّذا روزی که این توفیق یابم! حَبَّذا!

صبح ِ آخَر دیده‌ای؟ بخت‌ام چنان شد پرده‌دَر
صبح ِ اوّل دیده‌ای؟ عمر م چنان شد کم بقا

با که گیرم انس ک‌از اهل ِ وفا بی‌روزی ام
من چنین بی‌روزی ام؟ یا نیست در عالَم وفا؟

در همه شروان مرا حاصل نیامد نیم دوست
دوست، خود ناممکن است، ای‌کاش بودی آشنا

من حسین ِ وقت و نااهلان یزید و شِمر ِ من
روزگار م جمله عاشورا و شروان کربلا

ای عراق! اللهُ جارَک! نیک مشعوف ام به تو
و ای خراسان! عَمرَکَ اللَه سخت مشتاق ام تو را

گرچه جان از روزن ِ چشم از شما بی‌روزی است
از دریچه‌ی گوش می‌بیند شعاعات ِ شما

عذر ِ من دانید! ک‌اینجا پای‌بست ِ مادر ام
هدیه‌یِ جان‌ام روان دارید بر دست ِ صبا

تشنه‌یِ دل‌تفته ام؛ از دجله آرید م شراب
دردمند ِ زار ام؛ از بغداد سازید م دوا

بویِ راحت چون توان بُرد از مزاج ِ این دیار؟
نوش‌دارو چون توان جُست از دهان ِ اژدها؟

پیش ِ ما بینی کریمانی که گاه مائده،
ماکیان بر در کُنند و گربه در زندان‌سرا

گر برایِ شوربائی بر دَر ِ این‌ها شوی
اوّل‌ات سِکبا دهند از چهره، آن‌گه شوربا

مَردم، ای خاقانی اهریمن شدند از خشم و ظلم
در عدم نهْ روی! ک‌آن‌جا بینی انصاف و رضا


#هرروزباخاقانی
#چکامه شماره‌ی 2 #خاقانی
#سهیل_قاسمی

خاقانی شروانی - قصیده 1 مطلع 2

@Setiq

https://t.me/Setiq/4248
Telegram ستیغ قصیده شماره‌ی 2 خاقانی اجرا: سهیل قاسمی مطلع دوم کار ِ من بالا نمی‌گیرد در این شیب ِ بَلا در مضیق ِ حادثات ام؛ بسته‌یِ بند ِ عَنا @Setiq
  • ❤ 10
  • 👍 2
  • 👏 1
  • 🙏 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →