یکی از تفاوتهای مهم جمهوری اسلامی با بسیاری از حکومتهای منطقه، وجود سپاه پاسداران است.
سپاه تنها یک نیروی نظامی نیست. در چهار دهه گذشته به شبکهای گسترده از ساختارهای نظامی، امنیتی، اقتصادی و ایدئولوژیک تبدیل شده است.
این نهاد علاوه بر نیروی نظامی، شبکه بسیج، سازمانهای اطلاعاتی و مجموعهای از نیروهای شبهنظامی وفادار را در اختیار دارد.
همین ساختار چندلایه باعث میشود که حتی در شرایط تضعیف شدید دولت مرکزی نیز بخشهایی از این شبکه بتوانند به صورت مستقل به فعالیت ادامه دهند.
سناریوی خطرناکتر
در چنین شرایطی خطر فقط فروپاشی کامل دولت نیست.
ساختارهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی ممکن است حتی پس از از دست دادن کنترل کامل کشور از بین نروند، بلکه به شکل یک نیروی مسلح قدرتمند به بقای خود ادامه دهند.
در برخی جنگهای منطقه دیدهایم که از دل فروپاشی دولتها، گروههای مسلح ایدئولوژیک بیرون آمدهاند که توانستهاند بخشهایی از سرزمین را در اختیار بگیرند.
در مورد ایران نیز این نگرانی وجود دارد که در صورت تضعیف شدید حکومت مرکزی، بخشهایی از ساختار امنیتی جمهوری اسلامی به نوعی نیروی مسلح ایدئولوژیک با کنترل سرزمینی تبدیل شود.
در چنین حالتی ایران ممکن است به کشوری با چند مرکز قدرت تبدیل شود.
سناریوی حمله زمینی
سناریوی دیگری هم وجود دارد که کمتر درباره آن صحبت میشود: حمله زمینی به ایران.
اگر آمریکا و متحدانش تصمیم بگیرند نیروی زمینی وارد ایران کنند، معادله میتواند کاملاً تغییر کند. تجربه عراق در سال ۲۰۰۳ نشان داد که در برابر یک حمله گسترده زمینی از سوی آمریکا، حتی حکومتهایی با ساختار امنیتی قدرتمند نیز میتوانند در مدت کوتاهی فروبپاشند.
در چنین سناریویی احتمال سقوط سریع جمهوری اسلامی بسیار بیشتر میشود.
اما چنین جنگی نیز میتواند بسیار پرهزینه و غیرقابل پیشبینی باشد. ایران کشوری بسیار بزرگتر از عراق است و جمعیت آن چند برابر است. به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران احتمال چنین تصمیمی را در حال حاضر پایین میدانند.
یک سناریوی دیگر
سناریوی دیگری هم ممکن است.
اگر فشار بر بازارهای نفتی ادامه پیدا کند، ممکن است آمریکا پس از رسیدن به برخی اهداف راهبردی — از جمله قطع صادرات نفت جمهوری اسلامی و جلوگیری از رسیدن نفت ایران به چین — به همین میزان تضعیف رضایت بدهد و جنگ را پایان دهد.
در چنین حالتی ممکن است درگیری گسترده متوقف شود، اما تنش کاملاً از بین نرود.
اسرائیل ممکن است هر چند وقت یکبار حملات محدودی انجام دهد؛ چیزی که در ادبیات امنیتی اسرائیل گاهی از آن با عنوان «عملیات چمنزنی» یاد میشود: ضربههای دورهای برای جلوگیری از بازسازی توان نظامی دشمن.
در چنین سناریویی مردم ایران میمانند و حکومتی که شاید ضعیفتر شده اما همچنان سرکوبگر است.
آیا سقوط کامل جمهوری اسلامی مطلوب همه است؟
یک پرسش مهم دیگر هم وجود دارد:
آیا سقوط کامل جمهوری اسلامی لزوماً هدف همه بازیگران خارجی است؟
فروپاشی یک حکومت در کشوری به بزرگی ایران میتواند پیامدهای غیرقابل پیشبینی داشته باشد: بیثباتی گسترده، موجهای مهاجرت و حتی درگیریهای داخلی.
به همین دلیل ممکن است برخی بازیگران خارجی ترجیح دهند به جای تلاش برای سقوط کامل جمهوری اسلامی، به تضعیف و مهار آن رضایت بدهند.
اما ایران سوریه نیست
با همه اینها باید تأکید کرد که ایران سوریه نیست.
ایران کشوری بزرگتر با جمعیتی چند برابر سوریه است، ساختار دولت مرکزی در آن تاریخی طولانیتر دارد و سطحی از انسجام سرزمینی در آن وجود دارد که در بسیاری از کشورهای جنگزده منطقه دیده نمیشد.
ایران همچنین منابع طبیعی گسترده و شبکه اداری سراسری دارد.
همه این عوامل باعث میشود که حتی در بدترین سناریوها نیز مسیر تحولات ایران لزوماً شبیه سوریه نباشد.
نتیجه
هیچکس نمیتواند آینده ایران را با قطعیت پیشبینی کند.
اما تجربه منطقه نشان داده وقتی یک حکومت وارد چرخهای از جنگ خارجی، فشار اقتصادی و شکاف داخلی میشود، پیامدهای آن میتواند برای کل کشور بسیار سنگین باشد.
و شاید بزرگترین آرزوی همه ما این باشد که چنین سناریویی هرگز برای ایران اتفاق نیفتد.
آیا جمهوری اسلامی میتواند ایران را به سوریه دیگری تبدیل کند؟
بگذارید از همین ابتدا بگویم: بزرگترین آرزوی من این است که تمام پیشبینیهای این نوشته غلط از آب دربیاید و چند سال دیگر به آن نگاه کنم و بگویم چه تحلیل اشتباهی.
ای کاش ایران کشوری باشد که برخلاف بسیاری از همسایگانش، از چرخهای که در این منطقه بارها دیدهایم در امان بماند.
اما گاهی واقعیتهای روی زمین ما را مجبور میکنند درباره سناریوهایی فکر کنیم که حتی تصورشان هم دردناک است.
این نوشته پیشبینی قطعی نیست. تلاشی است برای فکر کردن به چند سناریوی ممکن.
واقعیتی که بسیاری نمیخواهند ببینند
یکی از واقعیتهایی که در بسیاری از تحلیلها نادیده گرفته میشود، وجود یک پایگاه اجتماعی برای جمهوری اسلامی است.
بر اساس رفتارهای سیاسی و انتخاباتی سالهای گذشته، برخی تحلیلگران تخمین میزنند که میلیونها نفر در ایران به دلایل مختلف همچنان از ساختار جمهوری اسلامی حمایت میکنند.
بخشی از این حمایت به دلایل اقتصادی است: موقعیتهای شغلی، امتیازها و وابستگیهای ساختاری. اما بخشی دیگر ریشه در باورهای ایدئولوژیک و مذهبی دارد.
این همان بخشی از جامعه است که در سالهای گذشته در سرکوب اعتراضات نیز نقش داشته و همچنان آماده دفاع از جمهوری اسلامی است.
و این یک سؤال جدی را مطرح میکند:
اگر شرایط بحرانی شود، این نیروها قرار است کجا بروند؟
آیا جمهوری اسلامی حاضر به عقبنشینی است؟
تا اینجای کار نشانهای از تمایل جمهوری اسلامی به عقبنشینی جدی دیده نمیشود.
نه در برابر فشارهای داخلی و نه در برابر فشارهای خارجی.
با شناختی که از ساختار قدرت در جمهوری اسلامی داریم، بعید است که این حکومت صرفاً با چند حمله نظامی یا فشار خارجی از مواضع خود عقبنشینی کند. چه بسا در چنین شرایطی سرکوب داخلی حتی شدیدتر شود.
در چنین وضعیتی باید این احتمال را هم در نظر گرفت که جمهوری اسلامی خود را برای یک دوره طولانی از تنش یا جنگ آماده کرده باشد.
اگر جمهوری اسلامی کنترل آسمان ایران را از دست بدهد
یکی از سناریوهای محتمل در صورت ادامه درگیریها، تضعیف شدید توان دفاعی جمهوری اسلامی است.
در چنین شرایطی ممکن است جمهوری اسلامی عملاً کنترل کامل بر حریم هوایی ایران را از دست بدهد.
اگر چنین اتفاقی بیفتد، ایران ممکن است وارد وضعیتی شود که در سالهای اخیر در کشورهایی مانند سوریه و لبنان دیدهایم: کشوری که در آن بازیگران خارجی میتوانند هر زمان که بخواهند اهدافی را در داخل آن هدف قرار دهند.
در چنین شرایطی حتی شهروندان شهرهای بزرگ ممکن است به صحنههایی عادت کنند که امروز تصورشان دشوار است: انفجارهایی در افق شهر، حملات هدفمند و فضایی دائماً ناآرام.
فشار منطقهای برای تضعیف جمهوری اسلامی
در منطقه نیز بسیاری از کشورها از تضعیف جمهوری اسلامی استقبال میکنند.
برای مثال روزنامه واشنگتن پست گزارش داده بود که محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی، در تماسهای خصوصی با دونالد ترامپ از اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی حمایت کرده بود؛ هرچند عربستان چنین ادعایی را رد کرده است.
این نشان میدهد که در منطقه بازیگران قدرتمندی وجود دارند که تضعیف جمهوری اسلامی را به نفع خود میدانند.
منابع مالی فقط نفت نیست
گاهی گفته میشود اگر صادرات نفت ایران قطع شود، جمهوری اسلامی به سرعت منابع مالی خود را از دست خواهد داد.
اما تجربه منطقه نشان میدهد که شبکههای نظامی و شبهنظامی لزوماً فقط به منابع رسمی اقتصادی متکی نیستند.
تحقیقات اداره مبارزه با مواد مخدر آمریکا در قالب عملیاتی موسوم به Project Cassandra نشان داد که شبکههایی مرتبط با حزبالله لبنان با کارتلهای مواد مخدر آمریکای لاتین همکاری داشتهاند و از طریق قاچاق و پولشویی منابع مالی قابل توجهی ایجاد کردهاند.
در داخل ایران نیز موضوع اقتصاد غیرشفاف نهادهای قدرتمند بارها مطرح شده است. در سال ۲۰۱۱ محمود احمدینژاد در یک سخنرانی جنجالی از برخی نهادهای قدرتمند با عنوان «برادران قاچاقچی» یاد کرد؛ عبارتی که بسیاری آن را اشارهای به شبکههای اقتصادی وابسته به سپاه پاسداران دانستند.
همچنین در سالهای اخیر گزارشهایی منتشر شده که نشان میدهد ایران برای دور زدن تحریمها از استخراج و مبادله رمزارزها نیز استفاده کرده است؛ حوزهای که برخی تحلیلگران معتقدند میتواند برای نهادهای نزدیک به حکومت منبع مالی جایگزین ایجاد کند.
در عین حال، آنچه گاهی نگرانکننده به نظر میرسد، نه خودِ اختلاف نظر، بلکه کاهش تحملِ اختلاف نظر است. در فضای پرتنش امروز، گاه نقد کردن—حتی با نیت گفتوگو—با برچسبزدن یا طرد پاسخ داده میشود. این پدیده محدود به یک جریان خاص نیست، اما یادآوری میکند که اگر قرار است آیندهای آزاد بسازیم، شاید باید از همین امروز تمرین کنیم که صدای منتقد را تهدید ندانیم. هیچ جریان سیاسی، حتی محبوبترینها، از نقد بینیاز نیست؛ زیرا نقد، دشمنی نیست، بلکه نشانه زنده بودن یک جامعه است
شاید پرسش درست این نباشد که چه کسی درست میگوید، بلکه این باشد که چگونه میتوانیم با وجود اختلافها، کنار هم بایستیم.
آیا میتوانیم — فقط برای لحظهای — آینده دور را کنار بگذاریم و درباره حداقلهایی حرف بزنیم که امروز ما را به هم نزدیک میکند؟ آیا میتوان فهرستی کوتاه، مثلاً ده مطالبه ساده و انسانی نوشت که اکثریت مردم، فارغ از گرایش سیاسی، بتوانند زیر آن امضا کنند؟ مطالباتی نه برای پیروزی یک جریان، بلکه برای بازگرداندن حق انتخاب به مردم.
شاید آزادی زندانیان سیاسی. شاید پایان خشونت حکومتی. شاید انتخابات آزاد. شاید استقلال دادگستری. شاید آزادی بیان. شاید برابری حقوقی شهروندان. و شاید فقط این اصل ساده که هیچ قدرتی فراتر از اراده مردم نباشد.
ممکن است درباره فردای ایران اختلاف داشته باشیم، اما آیا درباره ضرورت پایان وضعیت کنونی اختلافی هست؟
گاهی احساس میکنم ما زیاد درباره «گذار» حرف میزنیم، اما کمتر درباره مسیر رسیدن به آن. انگار مقصد را تصور کردهایم، اما هنوز نقشه راهی در دست نداریم.
و در میان همه این بحثها، پرسشی هست که بسیاری آهسته و با تردید مطرح میکنند، اما کمتر بلند گفته میشود:
آیا تنها امید به تغییر، از مسیر بمبهای آمریکایی میگذرد؟
اگر چنین باشد، باید با خود صادق باشیم و هزینه انسانی و تاریخی آن را نیز ببینیم. و اگر چنین نیست، پس شاید لازم باشد بیشتر درباره قدرتهای درونی جامعه، درباره همبستگی، سازمانیافتگی، اعتمادسازی و کار جمعی فکر کنیم — چیزهایی که آهسته شکل میگیرند، اما ماندگارترند.
موضع شخصی من در این لحظه ساده است: ذهنم بیش از هر چیز درگیر این پرسش است که چگونه میتوان قدرت را از جمهوری اسلامی بازپس گرفت. نه اینکه چه کسی پس از آن حکومت خواهد کرد.
شاید تعیین شکل آینده، زمانی معنا پیدا کند که امکان انتخاب واقعی وجود داشته باشد.
تا آن روز، شاید مهمترین تمرین ما این باشد: یاد بگیریم بدون شبیه شدن به هم، کنار هم بایستیم.
شاید آزادی، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، توانایی زیستن با تفاوتهاست.
و شاید تاریخ، نه به کسانی تعلق بگیرد که بلندتر فریاد زدند، بلکه به آنان که در تاریکترین لحظهها توانستند پلی بسازند — میان خشم و امید، میان سوگ و آینده، و میان انسانهایی که با همه اختلافها، هنوز سرنوشت مشترکی دارند.
این روزها، در میان خبرها، بحثها و احساسات سنگین، اعتراضات دانشگاهی برای من یادآور یک حقیقت ساده بود: جامعه ایران یک صدا ندارد. هیچوقت هم نداشته است.
در خیابانها، دانشگاهها و حتی در سکوت خانهها، آدمها با امیدها و ترسها و رؤیاهای متفاوتی زندگی میکنند. برخی آینده را در یک چهره میبینند، برخی در یک ایده، و برخی فقط در امکان نفس کشیدن در کشوری آزاد. شاید این چندصدایی نه نشانه ضعف، که نشانه زنده بودن ماست.
گاهی اما به نظر میرسد فراموش میکنیم که تنوع، الزاماً دشمن وحدت نیست.
مدتی است با خودم فکر میکنم که آیا ما بخش بزرگی از انرژیمان را صرف پرسشهایی نمیکنیم که هنوز زمانشان نرسیده است؟ بحث درباره رهبر آینده، شکل حکومت آینده، یا اینکه چه کسی نماینده «ملت» است — در حالی که هنوز بر سر مسیر رسیدن به آن آینده توافقی وجود ندارد.
بحثهای هفتههای اخیر نشان داد که هیچ جریان سیاسی قادر نیست دیگری را مجبور کند که جهان را همانگونه ببیند که او میبیند. و شاید این کاملاً طبیعی باشد. انسانها تغییر عقیده نمیدهند چون تحت فشار قرار گرفتهاند؛ بلکه زمانی تغییر میکنند که احساس شنیده شدن کنند.
این روزها که دوباره در سوگی جمعی و ملی فرو رفتهایم، این درسها را به خودم یادآوری میکنم. درمان سوگ، عشق است. عشق و حضور. گاهی فقط یک فنجان چای. یک بغل در سکوت. فضایی امن برای گریه کردن. و یادآوری اینکه زندگی، پیش از ما ادامه داشته و پس از ما هم ادامه خواهد داشت. تا وقتی کودکی در جهان هست، امید زنده است.تا وقتی صدای مادر و پدری هست، دوستی هست، کتابی هست، پرنده ای هست… زندگی هنوز ارزش زیستن دارد.
شبی که برای اولین بار وارد اتاق خواب جانان شدم، در کتابخانهاش تابلویی دیدم. انگار میدانست من با پاهای لرزان وارد آن اتاق خواهم شد. برایم پیامی گذاشته بود، که از پا نیفتم. روی آن نوشته بود: You are stronger than you think تو قویتر از آنی هستی که فکر میکنی.
امروز این جمله را در دل به ایران میگویم. به خودم. و به شما. ما قویتر از آنیم که فکر میکنیم. ما قویتر از آنیم که فکر میکنیم. ما قویتر از آنیم که فکر میکنیم. این پیام جانان است… پیامی از آن سوی زندگی.
از سوگ جانان تا سوگ ایران…یک سال و نیم از رفتن جانان گذشته است. از آن روز، رابطهام با زندگی عوض شده. هنوز گاهی فکر میکنم در یک خوابم؛ خوابی که قرار است هر لحظه از آن بیدار شوم. جانان رحیمپور، تنها پسر برادرم رضا و همسرش عسل، تابستان ۱۴۰۲، در چهاردهسالگی، وقتی برای تعطیلات از آمریکا به ایران رفته بود، در یک تصادف از دنیا رفت. این اولین بار است که درباره آن روزهای عجیب مینویسم. روزهایی تلخ… تلختر از تلخترین زهرهای جهان. زهری بیپادزهر.
خبر که رسید، پشت فرمان بودم. به مریم و فرناز پیام دادم: «جانانِ ما رفت.» نمی دانم خود را چطور به خانه رساندم. روزهای بعد مثل خوابی مهآلود گذشت؛ خوابی که فقط تکههای کمی از آن را به یاد دارم. بهخاطر سابقه خبرنگاری در بیبیسی، بازگشت به ایران برایم ممکن نبود. پروندهای با اتهام اقدام علیه امنیت ملی داشتم و میدانستم به محض ورود، زندانی میشوم. من در لندن بودم… و بقیه قبیله در ایران. قبیله ما، بچه از دست داده بود. تنها برادرزادهای که بیرون از ایران داشتم. کودکی که رشدش را، هرچند سالی یکبار، در سفرهای کوتاه میان لندن و آمریکا دیده بودم. کوچولویی که هنوز صدای «عمه رعنا» گفتنش در گوشم میپیچد. با موهای سیاه پرپشت و فرفری. با شیطنتی که هر اتاقی را پر از زندگی میکرد. نوجوانی که وقتی بغلش میکردی، حس میکردی خودش هم از بغل شدن لذت میبرد.
رضا و عسل، بهخاطر عشق جانان به ایران، او را کنار مادربزرگش به خاک سپردند و کمی بعد به آمریکا برگشتند. من با اولین پرواز خودم را به آنجا رساندم. تنها عضو درجهیک خانواده که میتوانست برود. فقط یک چیز را میدانستم: باید بروم. در طول پرواز هفتساعته، به پشت صندلی جلویی خیره ماندم. نفس کم میآوردم. سؤالها در سرم رژه میرفتند: دارم کجا میروم؟ قرار است چه کار کنم؟ مگر میشود زندگی کرد؟ چطور وارد آن خانه شوم؟ چگونه مرهم درد رضا و عسل باشم؟ نکند حرفی بزنم که دردشان بیشتر شود؟ هزاران سؤال بیجواب.
هواپیما که نشست، دیدم چند تماس از دامینیک، همسرم، دارم. از روز رفتن جانان، او هم پدر بود و هم مادر بچهها. آن روز تازه آنها را به مدرسه رسانده و در خانه تنها شده بود. برای اولین بار، هقهق گریه مردی را شنیدم که همیشه امنترین و محکمترین تکیهگاه زندگیام بوده است. آن روزها مدام با خودم میگفتم: این یک خواب است. کابوسی که بهزودی تمام میشود. با خودم تکرار میکردم: «نمیشود جهانی وجود داشته باشد که جانان در آن نباشد.»
رضا و عسل به فرودگاه دنبالم آمدند. بیشتر مسیر بازگشت در سکوت گذشت. سکوتی سنگین که نمیدانستم چطور باید پرش کنم. فقط گفتم: «نمیدانم اینجا چه کار میکنم.»
رسیدیم به خانه. خانهای که جانان در آن نفس کشیده بود، بازی کرده بود، رقصیده بود… کفشهایش هنوز در جاکفشی بود. کاپشنهایش در کمد آویزان. هر سه مثل زامبیها دور خودمان میچرخیدیم. آن شب گفتند در اتاق جانان بخوابم. تا آن لحظه حتی جرأت نگاه کردن به در اتاقش را نداشتم. میترسیدم فرو بپاشم. اما میدانستم اگر آن شب نروم، هیچوقت نمیتوانم بروم.
دمپاییهایش جفتنشده زیر میز بود. حوله تنپوشش آویزان. مدالهای شنا و قایقرانی، کاپهای علمی. اتاقش مرتب بود… مثل همیشه. سرم را روی بالش گذاشتم. و تا صبح گریه کردم. گریه… و گریه… و گریه.
صبح در حمامش، حوله زرد هنوز روی جا حولهای بود. بوی شامپو و ادکلنش در فضا مانده بود. گوشه حمام جعبههایی بود که عسل رویشان نوشته بود: «یادگاریهای یکسالگی جانان…» «یادگاریهای دوسالگی…» و من هر لحظه بیشتر مچاله میشدم. حمام تنها جایی بود که میتوانستم راحت گریه کنم. صدای آب، صدای اشک را میپوشاند.
به رضا و عسل گفتم: «من اصلاً نمیدانم باید چه کار کنیم. نمیدانم برای چه اینجا هستم.» من شاهد خرد شدن هزارباره یک پدر و مادر بودم. شاهد فروپاشی زندگی در یک ثانیه. و هرگز در عمرم چنین احساس ناتوانی نکرده بودم.
معلمی دارم که آن روزها با من تماس گرفت و گفت: سوگ آمده تا به ما درس بدهد. درس اول: تسلیم. سوگ از معدود تجربههایی است که تغییرپذیر نیست درس دوم: حضور. در سوگ، تو فقط میتوانی «باشی»، در سکوت، در یک فنجان چای، در یک بغل، در لمس شانهای لرزان. درس سوم: یادآوری فانی بودن زندگی. هیچ چیز از آنِ ما نیست. ما روحی هستیم که تجربهای انسانی را از سر میگذرانیم. درس چهارم: مبارزه با فرو رفتن در تاریکی و افسردگی. تماشای زندگی از جایی کمی بالاتر. شکرگزاری برای نفس کشیدن، برای بودن. بابت این که نیاکان تو هزاران هزاران سال، انواع اقسام بلایای طبیعی و انسانی رو از سر گذروند تا تو در این نقطه از حیات در این گوشه کائنات، وجود داشته باشی و زندگی رو با همه سختیهاش تجربه کنی.
اعتراض خیابانی، همانطور که پژوهشگران جنبشهای اجتماعی میگویند، آخرین مرحله یک مبارزه است، نه اولین ابزار آن. خیابان زمانی کارآمد است که مراحل پیشین طی شده باشد و هزینه انسانی به حداقل برسد.
جمهوری اسلامی خیابان را بهتر از هر نیروی مخالفی میشناسد: نیروی سرکوب دارد، سلاح دارد، و در استفاده از خشونت تردید نمیکند.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» دقیقاً به همین دلیل موفقترین جنبش سالهای اخیر بود: نه بهخاطر خشونت، بلکه بهخاطر زبان متفاوت؛ زبان زنانهای که حکومت را آچمز کرد؛ ناآشنا، خلاق و روزمره.
مبارزهای که بعد از فروکش خیابان هم ادامه یافت؛ در زندگی روزانه، با هزینه کمتر، اما پایداری بیشتر.
جمعبندی
با همه این دلایل، فکر میکنم تمرکز انحصاری بر یک فرد، اتلاف انرژی جمعی است. اگر روزی ائتلافی فراگیر از مخالفان شکل بگیرد، رضا پهلوی هم میتواند نقش و سهم خود را در آن ایفا کند؛ اما رهبری آینده ایران، اگر قرار است کمهزینه و پایدار باشد، باید جمعی، متکثر و نماینده بخشهای مختلف جامعه باشد.
در شرایطی که جان هزاران انسان در خطر است، بهتر است بهجای درگیریهای دروناپوزیسیونی، به این فکر کنیم که چگونه میتوان قدرت را از حکومت پس گرفت. پس از آن، درباره شکل آینده میتوان و باید گفتوگو کرد.
سخن پایانی
این نوشته نه دعوت به تسلیم است، نه بیاحترامی به خشم، و نه بیاعتنایی به خونهای ریختهشده.
تنها دعوتی است به چندوجهی فکر کردن در جهانی که سیاه و سفید نیست.
با عشق و احترام به روحهای شجاعی که جان خود را سپر آزادی دیگران کردند. با احترام عمیق به خانوادههایی که هر روز با فقدان زندگی میکنند. و با عشق به حقیقتی که ما را به زیستن، رنج کشیدن و دوباره عاشق شدن فراخوانده است.
اجازه بدهید از همین ابتدا، با احترام کامل به احساسات همه، بهویژه خانوادههایی که عزیزی را از دست دادهاند، بگویم: این نوشته دعوت به تفکر انتقادی و تحلیل عقلانی است، نه بیاعتنایی به خشم، درد یا سوگ. خشم قابل فهم است. اما اگر قرار است راهی به آینده باز شود، ناچاریم گاهی از زاویهای فراتر از احساسات لحظهای به وقایع نگاه کنیم.
در همین ابتدا تأکید میکنم: از نظر من، جمهوری اسلامی حکومتی جنایتکار است؛ حکومتی که ادامه حیاتش نهتنها برای ایران، بلکه برای جهان زیانبار است. من نیز مانند بسیاری از ایرانیان، لحظهشماری میکنم که این حکومت ـ به هر شکلی، حتی در صورت مداخله نظامی خارجی ـ از صحنه حذف شود.
با این حال، دعوت میکنم در کنار خشم مشروع، تحلیل راهبردی را کنار نگذاریم.
نوشتن این متن برای من آسان نبود؛ هم بهدلیل فضای پرتنش و حملات دوطرفه، و هم به این دلیل که بهدرستی میدانم نظر من نه تعیینکننده است و نه مرجع. من نه رهبرم و نه تصمیمگیر؛ صرفاً شهروندی هستم که احساس میکند در برابر وجدان خود مسئول است آنچه را صادقانه میاندیشد، بیان کند.
در ادامه توضیح میدهم که چرا به نظر من شرطبندی سیاسی روی رضا پهلوی، شرطبندی پرخطری است و چرا چنین امیدی میتواند به بنبست برسد.
۱) فقدان برنامه استراتژیک و عملی
بدیهی است که مسئول مستقیم تمام خونهای ریختهشده، جمهوری اسلامی است و هیچ فرد یا جریان اپوزیسیونی نباید جای این مسئولیت را بگیرد. بحث من نه درباره مقصرسازی گذشته، بلکه درباره کاهش هزینه انسانی در آینده است.
جمهوری اسلامی حکومتی چندلایه، پیچیده و بهشدت خشونتمحور است؛ حکومتی که از دل انقلابی خونین علیه خاندان پهلوی برآمده و هر بازگشت نمادین به آن دوران را تهدیدی وجودی تلقی میکند. چنین واکنشی از منظر منطق بقای این نظام، عجیب نیست.
مسئله اینجاست که در چنین شرایطی، هر نوع پیوند مستقیم و نمادین میان اعتراضات داخل کشور و یک چهره مشخص در خارج میتواند هزینه اعتراض را برای مردم چند برابر کند. از لحظهای که نام یک فرد یا جریان خاص بر یک جنبش اجتماعی الصاق میشود، حاکمیت بهراحتی میتواند همه معترضان را «وابسته»، «امنیتی» یا «دشمن خارجی» معرفی کند؛ امری که عملاً جان مردم عادی را بیشتر به خطر میاندازد.
تفاوت زیادی وجود دارد میان شعارهایی که بهصورت خودجوش از دل خیابان برمیخیزد، با زمانی که یک چهره سیاسی مشخص فراخوان رسمی میدهد و عملاً اعتراضات را در چشم حاکمیت به پروژهای سازمانیافته و وابسته پیوند میزند. این تمایز، در محاسبات امنیتی یک حکومت سرکوبگر بسیار تعیینکننده است.
در شرایطی که حاکمیت، بهویژه پس از تنشهای نظامی و فشارهای خارجی، خود را در وضعیت «نبرد بقا» میبیند، واکنش آن میتواند بهشدت خشنتر شود. یک دیکتاتوری مسلح و بیپروا، برای بقا از هر ابزاری استفاده میکند؛ از سرکوب خیابانی گرفته تا بهکارگیری سلاحهای سنگین، اگر لازم بداند.
حتی با فرض نیت خیر، کنش سیاسی بدون تضمینهای روشن بینالمللی، بدون پشتوانه عملی، و بدون سنجش دقیق واکنش حریف، ریسکی است که هزینهاش را مردم داخل کشور میپردازند. رهبر سیاسی، پیش از فراخوان، هزینهها را میسنجد و پیش از حرکت، چند گام بعدی حریف را تصور میکند.
مشکل اصلی، نه نیت، بلکه فقدان نقشه راه مشخص و مرحلهبندیشده است.
۲) عدم شناخت کافی از جامعه متکثر ایران
ایران جامعهای ۹۰ میلیونی با تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی عمیق است: کرد، ترک، عرب، بلوچ، فارس؛ سکولار، مذهبی، سنتی و مدرن.
واقعیت این است که بخش بزرگی از جامعه ایران با شعار «زن، زندگی، آزادی» به میدان آمد؛ شعاری که الزاماً بازگشت به هیچ شکل خاصی از گذشته را نمایندگی نمیکرد.
در عین حال، نزدیکی نمادین بخشی از حامیان پهلوی به اسرائیل، یا استفاده از نمادهایی که برای بخشهایی از جامعه حساسیتبرانگیز است، باعث شده گروههایی از مخالفان جمهوری اسلامی در همراهی با این جریان دچار تردید یا واهمه شوند.
از سوی دیگر، بخشهایی از جامعه مذهبی که با حکومت همدل نیستند، در برابر گفتمانهایی که بوی حذف یا تحقیر باورهای دینی میدهد، عقب میکشند. ترس، اغلب مردم را بهجای مقاومت، به سمت قدرت مسلط هل میدهد.
ایران اگر قرار است ایران بماند، نیازمند رهبرانی است که:
وقتی هزاران روح با هم خروج میکنند، این فقط مرگ نیست. بلکه یک رویداد کیهانیست. در تاریخ زمین، لحظاتی وجود دارد که گروهی بزرگ از روحها، آگاهانه یا در سطحی فراتر از فهم ذهن انسانی، یک خروج جمعی را انتخاب میکنند. خروجی که آرام نیست. خروجی که شوکآور است. خروجی که وجدان جمعی را میلرزاند. اینگونه خروجها، تصادفی نیستند.
اینها «حادثه» نیستند؛ پیاماند.
وقتی این تعداد روح، آن هم به بدترین و دردناکترین شکل، از صحنهی زمین خارج میشوند، چیزی در شبکهی آگاهی سیاره فعال میشود. پردهها کنار میروند. دروغها عریان میشوند. و قلبها ـ حتی آنها که سالها در خواب بودهاند ـ برای لحظهای بیدار میشوند. و اینجاست که نقش بازماندگان آغاز میشود. بازماندگان فقط کسانی نیستند که زنده ماندهاند. بازماندگان، حاملان انرژی این رویدادند. حاملانِ بذرِ آزادی، حقیقت و نور. روحهایی که رفتند، کار خود را کردهاند، آنها با خروجشان، شوک لازم را وارد کردند. آنها با رفتنشان، بیدارباش را نواختند. اما ادامهی مسیر، بر دوش بازماندگان است. اگر بازماندگان دچار پراکندگی شوند، اگر در ترس، نفرتِ کور، ناامیدی یا انفعال فرو بروند، انرژی این رویداد عظیم خنثی میشود. و این دقیقاً همان چیزیست که ماتریکس میخواهد. ماتریکس همیشه یک استراتژی ثابت دارد: پراکندهسازی انرژی. کشاندن ذهنها به شوک، خستگی، فرسودگی، اختلاف، و جنگهای فرعی. نه برای اینکه قویست، بلکه چون میداند تمرکز آگاهیِ جمعی، پایان اوست. بازماندگانِ آگاه، اگر انرژی خود را بر حقیقت، آزادی، نور، و بیداری متمرکز نگه دارند، ارتعاش جمعی به شکلی بالا میرود که هیچ سیستم سرکوبگری توان ایستادن در برابرش را ندارد. پیروزی، اول در میدان انرژی اتفاق میافتد، بعد در جهان ماده. روحهایی که رفتند، از شما انتظار ناله و شیون و ماتم ندارند. آنها انتظار دارند شما بیدار بمانید. آگاه بمانید. قلبتان را باز نگه دارید، در حقیقت بایستید، بدون اینکه شبیه تاریکی شوید. هر بار که شما آگاهانه نفس میکشید، هر بار که بهجای پراکندگی، حضور را انتخاب میکنید، هر بار که نور را نگه میدارید، شما ادامهی آن خروج جمعی و آن رویداد بزرگ هستید. این فقط سوگ نیست. این یک فراخوان است. و اگر این فراخوان شنیده شود، اگر بازماندگان جایگاه خود را به یاد بیاورند، آنوقت آنچه رخ داده، بهجای خاموشکردن یک ملت، آغاز بیداری عمیقتری خواهد شد که دیگر قابل بازگشت نیست.
پس اگر قطع سر کافی نیست، چه چیزی شبکه را واقعاً میشکند؟ پاسخ، نه شاعرانه است و نه ساده:فرسایش همزمانِ ستونهای شبکه. پول: بدون مهار اقتصاد رانتی و شبکههای مالی، حذف رأس فقط تعویض مدیر است ترس: تا وقتی خروج پرهزینهتر از ماندن باشد، بدنه میایستد روایت: فروپاشی توجیه اخلاقیِ خشونت، پاشنهآشیل حکومتهای ایدئولوژیک است انسجام درونی: بیاعتمادی و رقابت، شبکه را از داخل میخورد
نقشهی روز بعد: بدون چشمانداز گذار، خشونت بازتولید میشود
جمعبندی من مخالف خامنهایام، چون او رأس این سیستم سرکوبگر است.اما اگر چشممان را به شبکهای که لاریجانیها و امثال او نمایندگی میکنند ببندیم،سقوط خامنهای میتواند فقط تعویض پدرخوانده باشد. به زبان ساده: مسئلهی ایران یک نفر نیست؛ مسئله، مافیایی است که بلد است سرکوب را تحویل مدیر بعدی بدهد.
من مخالفِ صریحِ علی خامنهای هستم؛ نه فقط بهعنوان یک فرد، بلکه بهعنوان پدرخواندهی یک ساختار مافیاییِ ایدئولوژیک که دهههاست بر ایران حاکم است. اما درست به همین دلیل، باید با یک سادهسازی خطرناک مرزبندی کرد: اینکه با رفتن خامنهای، این سیستم خودبهخود فرو میریزد. تجربهی جهان—بهویژه تجربهی کارتلها—چنین خوشبینیای را تأیید نمیکند.
«قطع سر»: درس الچاپو پروندهی خواکین گوزمن، رهبر مخوف کارتل مواد مخدر در آمریکای جنوبی، نمونهی کلاسیک استراتژی «قطع سر» است.الچاپو دستگیر شد، محاکمه شد و به زندان فوقامنیتی رفت.
اما نتیجه چه بود؟ کارتل سینالوآ از بین نرفت شبکهی جنایت فرو نپاشید خشونت کاهش نیافت برعکس، با حذف پدرخوانده: شبکه تکهتکه شد جنگ قدرت درونی شدت گرفت چهرههای جدید—گاه خشنتر—جای قبلیها را گرفتند پیام روشن است:در سیستمهای مافیایی، رأس قابل جایگزینی است؛ شبکه نه.
چرا این تجربه برای ایران حیاتی است؟ چون حکومت ایران، بیش از آنکه یک دولت کلاسیک باشد، یک شبکهی مافیاییِ سازمانیافته با پوشش ایدئولوژیک است.
در این ساختار: اقتصاد رانتی، امنیت، قضا و رسانه درهمتنیدهاندوفاداری با ترس، رانت، فساد و پروندهسازی حفظ میشود خشونت فقط ابزار بقا نیست؛ توجیه شرعی هم دارد بنابراین، گفتنِ این جمله ضروری است:خامنهای باید برود. اما اگر تحلیل به این ختم شود که «او برود، همهچیز حل میشود»، خطر تکرار سناریوی الچاپو جدی است: پدرخوانده میرود،اما مافیا میماند.
مثال لاریجانی: وقتی سرکوب «قابل واگذاری» است اینجا مثال لاریجانی تعیینکننده میشود. گزارشی که ایرانوایر منتشر کرد—مبنی بر اینکه احتمالاً علی لاریجانی در طراحی یا هدایت استراتژی سرکوب اعتراضات دیماه نقش داشته—اگر درست باشد، یک واقعیت بنیادین را عریان میکند: سرکوب در ایران، تصمیم لحظهای یک نفر نیست؛یک دانش، مهارت و سازوکارِ قابل انتقال درون شبکه است. این یعنی چه؟ یعنی حتی اگر خامنهای برود: چهرههایی مثل لاریجانی میتوانند منطق سرکوب را ادامه دهندبدون آنکه خودشان لزوماً در رأس نمادین قدرت باشند چون به شبکه، تجربه و اتاقهای تصمیمگیری وصلانداین همان جایی است که تصور «سقوط رأس = پایان سرکوب» فرو میریزد.
سناریوی خطرناک اما محتمل در یک سیستم مافیاییِ عملگرا، کاملاً ممکن است: خامنهای کنار برود یا حذف شود یک چهرهی «معقول»، «دیپلماتیک» یا «قابل مذاکره» جلو بیاید با غرب یا حتی دونالد ترامپ معامله کند بخشی از تحریمها برداشته شودو مشروعیت بینالمللی بازسازی شود
اما در همان حال: سازوکار سرکوب حفظ شود. زندان، پروندهسازی و حذف ادامه پیدا کند. فقط زبان نرمتر شود و روایت عوض شود. این دقیقاً همان درسی است که تجربهی کارتلها میدهد: وقتی شبکه دستنخورده بماند،تغییر رأس میتواند حتی خطرناکتر از تداوم وضع موجود باشد.
How can I read @ranarahimpour1 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for کتاب صوتی انسان خردمند: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does کتاب صوتی انسان خردمند have?
کتاب صوتی انسان خردمند (@ranarahimpour1) has 12.8K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does کتاب صوتی انسان خردمند know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.