شاید پرسش درست این نباشد که چه کسی درست میگوید، بلکه این باشد که چگونه میتوانیم با وجود اختلافها، کنار هم بایستیم.
آیا میتوانیم — فقط برای لحظهای — آینده دور را کنار بگذاریم و درباره حداقلهایی حرف بزنیم که امروز ما را به هم نزدیک میکند؟
آیا میتوان فهرستی کوتاه، مثلاً ده مطالبه ساده و انسانی نوشت که اکثریت مردم، فارغ از گرایش سیاسی، بتوانند زیر آن امضا کنند؟
مطالباتی نه برای پیروزی یک جریان، بلکه برای بازگرداندن حق انتخاب به مردم.
شاید آزادی زندانیان سیاسی.
شاید پایان خشونت حکومتی.
شاید انتخابات آزاد.
شاید استقلال دادگستری.
شاید آزادی بیان.
شاید برابری حقوقی شهروندان.
و شاید فقط این اصل ساده که هیچ قدرتی فراتر از اراده مردم نباشد.
ممکن است درباره فردای ایران اختلاف داشته باشیم، اما آیا درباره ضرورت پایان وضعیت کنونی اختلافی هست؟
گاهی احساس میکنم ما زیاد درباره «گذار» حرف میزنیم، اما کمتر درباره مسیر رسیدن به آن. انگار مقصد را تصور کردهایم، اما هنوز نقشه راهی در دست نداریم.
و در میان همه این بحثها، پرسشی هست که بسیاری آهسته و با تردید مطرح میکنند، اما کمتر بلند گفته میشود:
آیا تنها امید به تغییر، از مسیر بمبهای آمریکایی میگذرد؟
اگر چنین باشد، باید با خود صادق باشیم و هزینه انسانی و تاریخی آن را نیز ببینیم.
و اگر چنین نیست، پس شاید لازم باشد بیشتر درباره قدرتهای درونی جامعه، درباره همبستگی، سازمانیافتگی، اعتمادسازی و کار جمعی فکر کنیم — چیزهایی که آهسته شکل میگیرند، اما ماندگارترند.
موضع شخصی من در این لحظه ساده است: ذهنم بیش از هر چیز درگیر این پرسش است که چگونه میتوان قدرت را از جمهوری اسلامی بازپس گرفت. نه اینکه چه کسی پس از آن حکومت خواهد کرد.
شاید تعیین شکل آینده، زمانی معنا پیدا کند که امکان انتخاب واقعی وجود داشته باشد.
تا آن روز، شاید مهمترین تمرین ما این باشد: یاد بگیریم بدون شبیه شدن به هم، کنار هم بایستیم.
شاید آزادی، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، توانایی زیستن با تفاوتهاست.
و شاید تاریخ، نه به کسانی تعلق بگیرد که بلندتر فریاد زدند، بلکه به آنان که در تاریکترین لحظهها توانستند پلی بسازند — میان خشم و امید، میان سوگ و آینده، و میان انسانهایی که با همه اختلافها، هنوز سرنوشت مشترکی دارند.
Post #57
9.38K
- ❤ 67
- 👍 39
- 👎 6
- 🕊 5
- 👏 4
- 🥱 2
- 💩 1