اجازه بدهید از همین ابتدا، با احترام کامل به احساسات همه، بهویژه خانوادههایی که عزیزی را از دست دادهاند، بگویم:
این نوشته دعوت به تفکر انتقادی و تحلیل عقلانی است، نه بیاعتنایی به خشم، درد یا سوگ. خشم قابل فهم است. اما اگر قرار است راهی به آینده باز شود، ناچاریم گاهی از زاویهای فراتر از احساسات لحظهای به وقایع نگاه کنیم.
در همین ابتدا تأکید میکنم:
از نظر من، جمهوری اسلامی حکومتی جنایتکار است؛ حکومتی که ادامه حیاتش نهتنها برای ایران، بلکه برای جهان زیانبار است. من نیز مانند بسیاری از ایرانیان، لحظهشماری میکنم که این حکومت ـ به هر شکلی، حتی در صورت مداخله نظامی خارجی ـ از صحنه حذف شود.
با این حال، دعوت میکنم در کنار خشم مشروع، تحلیل راهبردی را کنار نگذاریم.
نوشتن این متن برای من آسان نبود؛ هم بهدلیل فضای پرتنش و حملات دوطرفه، و هم به این دلیل که بهدرستی میدانم نظر من نه تعیینکننده است و نه مرجع. من نه رهبرم و نه تصمیمگیر؛ صرفاً شهروندی هستم که احساس میکند در برابر وجدان خود مسئول است آنچه را صادقانه میاندیشد، بیان کند.
در ادامه توضیح میدهم که چرا به نظر من شرطبندی سیاسی روی رضا پهلوی، شرطبندی پرخطری است و چرا چنین امیدی میتواند به بنبست برسد.
۱) فقدان برنامه استراتژیک و عملی
بدیهی است که مسئول مستقیم تمام خونهای ریختهشده، جمهوری اسلامی است و هیچ فرد یا جریان اپوزیسیونی نباید جای این مسئولیت را بگیرد. بحث من نه درباره مقصرسازی گذشته، بلکه درباره کاهش هزینه انسانی در آینده است.
جمهوری اسلامی حکومتی چندلایه، پیچیده و بهشدت خشونتمحور است؛ حکومتی که از دل انقلابی خونین علیه خاندان پهلوی برآمده و هر بازگشت نمادین به آن دوران را تهدیدی وجودی تلقی میکند. چنین واکنشی از منظر منطق بقای این نظام، عجیب نیست.
مسئله اینجاست که در چنین شرایطی، هر نوع پیوند مستقیم و نمادین میان اعتراضات داخل کشور و یک چهره مشخص در خارج میتواند هزینه اعتراض را برای مردم چند برابر کند. از لحظهای که نام یک فرد یا جریان خاص بر یک جنبش اجتماعی الصاق میشود، حاکمیت بهراحتی میتواند همه معترضان را «وابسته»، «امنیتی» یا «دشمن خارجی» معرفی کند؛ امری که عملاً جان مردم عادی را بیشتر به خطر میاندازد.
تفاوت زیادی وجود دارد میان شعارهایی که بهصورت خودجوش از دل خیابان برمیخیزد، با زمانی که یک چهره سیاسی مشخص فراخوان رسمی میدهد و عملاً اعتراضات را در چشم حاکمیت به پروژهای سازمانیافته و وابسته پیوند میزند. این تمایز، در محاسبات امنیتی یک حکومت سرکوبگر بسیار تعیینکننده است.
در شرایطی که حاکمیت، بهویژه پس از تنشهای نظامی و فشارهای خارجی، خود را در وضعیت «نبرد بقا» میبیند، واکنش آن میتواند بهشدت خشنتر شود. یک دیکتاتوری مسلح و بیپروا، برای بقا از هر ابزاری استفاده میکند؛ از سرکوب خیابانی گرفته تا بهکارگیری سلاحهای سنگین، اگر لازم بداند.
حتی با فرض نیت خیر، کنش سیاسی بدون تضمینهای روشن بینالمللی، بدون پشتوانه عملی، و بدون سنجش دقیق واکنش حریف، ریسکی است که هزینهاش را مردم داخل کشور میپردازند. رهبر سیاسی، پیش از فراخوان، هزینهها را میسنجد و پیش از حرکت، چند گام بعدی حریف را تصور میکند.
مشکل اصلی، نه نیت، بلکه فقدان نقشه راه مشخص و مرحلهبندیشده است.
۲) عدم شناخت کافی از جامعه متکثر ایران
ایران جامعهای ۹۰ میلیونی با تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی عمیق است:
کرد، ترک، عرب، بلوچ، فارس؛ سکولار، مذهبی، سنتی و مدرن.
واقعیت این است که بخش بزرگی از جامعه ایران با شعار «زن، زندگی، آزادی» به میدان آمد؛ شعاری که الزاماً بازگشت به هیچ شکل خاصی از گذشته را نمایندگی نمیکرد.
در عین حال، نزدیکی نمادین بخشی از حامیان پهلوی به اسرائیل، یا استفاده از نمادهایی که برای بخشهایی از جامعه حساسیتبرانگیز است، باعث شده گروههایی از مخالفان جمهوری اسلامی در همراهی با این جریان دچار تردید یا واهمه شوند.
از سوی دیگر، بخشهایی از جامعه مذهبی که با حکومت همدل نیستند، در برابر گفتمانهایی که بوی حذف یا تحقیر باورهای دینی میدهد، عقب میکشند. ترس، اغلب مردم را بهجای مقاومت، به سمت قدرت مسلط هل میدهد.
ایران اگر قرار است ایران بماند، نیازمند رهبرانی است که:
دین را از سیاست جدا کنند
اما دینداران را نترسانند
چون وحشت، خشونت میآفریند؛ و خشونت، خون.
Post #49
11.8K
- 👍 196
- 👎 82
- ❤ 71
- 💩 18
- 👏 11
- 👌 4
- 🖕 4
- 🙏 3
- 🔥 2
- 😡 2
- 🤪 1