TGViewer
کتاب صوتی انسان خردمند کتاب صوتی انسان خردمند @ranarahimpour1 · 12.8K subscribers
Post #52 10.3K
از سوگ جانان تا سوگ ایران…یک سال و نیم از رفتن جانان گذشته است. از آن روز، رابطه‌ام با زندگی عوض شده. هنوز گاهی فکر می‌کنم در یک خوابم؛ خوابی که قرار است هر لحظه از آن بیدار شوم.
جانان رحیم‌پور، تنها پسر برادرم رضا و همسرش عسل، تابستان ۱۴۰۲، در چهارده‌سالگی، وقتی برای تعطیلات از آمریکا به ایران رفته بود، در یک تصادف از دنیا رفت.
این اولین بار است که درباره آن روزهای عجیب می‌نویسم. روزهایی تلخ… تلخ‌تر از تلخ‌ترین زهرهای جهان. زهری بی‌پادزهر.


خبر که رسید، پشت فرمان بودم. به مریم و فرناز پیام دادم: «جانانِ ما رفت.»
نمی دانم خود را چطور به خانه رساندم. روزهای بعد مثل خوابی مه‌آلود گذشت؛ خوابی که فقط تکه‌های کمی از آن را به یاد دارم.
به‌خاطر سابقه خبرنگاری در بی‌بی‌سی، بازگشت به ایران برایم ممکن نبود. پرونده‌ای با اتهام اقدام علیه امنیت ملی داشتم و می‌دانستم به محض ورود، زندانی می‌شوم.
من در لندن بودم… و بقیه قبیله در ایران.
قبیله ما، بچه از دست داده بود.
تنها برادرزاده‌ای که بیرون از ایران داشتم. کودکی که رشدش را، هرچند سالی یک‌بار، در سفرهای کوتاه میان لندن و آمریکا دیده بودم.
کوچولویی که هنوز صدای «عمه رعنا» گفتنش در گوشم می‌پیچد. با موهای سیاه پرپشت و فرفری. با شیطنتی که هر اتاقی را پر از زندگی می‌کرد. نوجوانی که وقتی بغلش می‌کردی، حس می‌کردی خودش هم از بغل شدن لذت می‌برد.


رضا و عسل، به‌خاطر عشق جانان به ایران، او را کنار مادربزرگش به خاک سپردند و کمی بعد به آمریکا برگشتند.
من با اولین پرواز خودم را به آنجا رساندم. تنها عضو درجه‌یک خانواده که می‌توانست برود.
فقط یک چیز را می‌دانستم: باید بروم.
در طول پرواز هفت‌ساعته، به پشت صندلی جلویی خیره ماندم. نفس کم می‌آوردم. سؤال‌ها در سرم رژه می‌رفتند:
دارم کجا می‌روم؟ قرار است چه کار کنم؟ مگر می‌شود زندگی کرد؟ چطور وارد آن خانه شوم؟ چگونه مرهم درد رضا و عسل باشم؟ نکند حرفی بزنم که دردشان بیشتر شود؟
هزاران سؤال بی‌جواب.


هواپیما که نشست، دیدم چند تماس از دامینیک، همسرم، دارم. از روز رفتن جانان، او هم پدر بود و هم مادر بچه‌ها. آن روز تازه آن‌ها را به مدرسه رسانده و در خانه تنها شده بود.
برای اولین بار، هق‌هق گریه مردی را شنیدم که همیشه امن‌ترین و محکم‌ترین تکیه‌گاه زندگی‌ام بوده است.
آن روزها مدام با خودم می‌گفتم: این یک خواب است. کابوسی که به‌زودی تمام می‌شود.
با خودم تکرار می‌کردم: «نمی‌شود جهانی وجود داشته باشد که جانان در آن نباشد.»


رضا و عسل به فرودگاه دنبالم آمدند. بیشتر مسیر بازگشت در سکوت گذشت. سکوتی سنگین که نمی‌دانستم چطور باید پرش کنم.
فقط گفتم: «نمی‌دانم اینجا چه کار می‌کنم.»


رسیدیم به خانه. خانه‌ای که جانان در آن نفس کشیده بود، بازی کرده بود، رقصیده بود…
کفش‌هایش هنوز در جاکفشی بود. کاپشن‌هایش در کمد آویزان.
هر سه مثل زامبی‌ها دور خودمان می‌چرخیدیم.
آن شب گفتند در اتاق جانان بخوابم.
تا آن لحظه حتی جرأت نگاه کردن به در اتاقش را نداشتم. می‌ترسیدم فرو بپاشم.
اما می‌دانستم اگر آن شب نروم، هیچ‌وقت نمی‌توانم بروم.


دمپایی‌هایش جفت‌نشده زیر میز بود. حوله تن‌پوشش آویزان. مدال‌های شنا و قایقرانی، کاپ‌های علمی.
اتاقش مرتب بود… مثل همیشه.
سرم را روی بالش گذاشتم. و تا صبح گریه کردم. گریه… و گریه… و گریه.


صبح در حمامش، حوله زرد هنوز روی جا حوله‌ای بود. بوی شامپو و ادکلنش در فضا مانده بود.
گوشه حمام جعبه‌هایی بود که عسل رویشان نوشته بود: «یادگاری‌های یک‌سالگی جانان…» «یادگاری‌های دوسالگی…»
و من هر لحظه بیشتر مچاله می‌شدم.
حمام تنها جایی بود که می‌توانستم راحت گریه کنم. صدای آب، صدای اشک را می‌پوشاند.


به رضا و عسل گفتم: «من اصلاً نمی‌دانم باید چه کار کنیم. نمی‌دانم برای چه اینجا هستم.»
من شاهد خرد شدن هزارباره یک پدر و مادر بودم. شاهد فروپاشی زندگی در یک ثانیه.
و هرگز در عمرم چنین احساس ناتوانی نکرده بودم.


معلمی دارم که آن روزها با من تماس گرفت و گفت:
سوگ آمده تا به ما درس بدهد.
درس اول: تسلیم. سوگ از معدود تجربه‌هایی است که تغییرپذیر نیست
درس دوم: حضور. در سوگ، تو فقط می‌توانی «باشی»، در سکوت، در یک فنجان چای، در یک بغل، در لمس شانه‌ای لرزان.
درس سوم: یادآوری فانی بودن زندگی. هیچ چیز از آنِ ما نیست. ما روحی هستیم که تجربه‌ای انسانی را از سر می‌گذرانیم.
درس چهارم: مبارزه با فرو رفتن در تاریکی و افسردگی. تماشای زندگی از جایی کمی بالاتر. شکرگزاری برای نفس کشیدن، برای بودن. بابت این که نیاکان تو هزاران هزاران سال، انواع اقسام بلایای طبیعی و انسانی رو از سر گذروند تا تو در این نقطه از حیات در این گوشه کائنات، وجود داشته باشی و زندگی رو با همه سختیهاش تجربه کنی.
  • ❤ 118
  • 💔 50
  • 😭 22
  • 👍 12
  • 🕊 3
  • 😢 2
  • ❤‍🔥 1
  • 💩 1
  • 🤝 1
More from @ranarahimpour1
  1. Mar 12, 2026چرا سپاه برای چنین سناریویی آماده‌تر است؟ یکی از تفاوت‌های مهم جمهوری اسلامی با بسیاری از…
  2. Mar 12, 2026آیا جمهوری اسلامی می‌تواند ایران را به سوریه دیگری تبدیل کند؟ بگذارید از همین ابتدا بگویم:…
  3. Mar 12, 2026photo post
  4. Mar 11, 2026دستورالعمل سفر به زمین اگر روزی بیدار شدی و دیدی روحت از سرچشمه جدا شده و در قالبی مادی تج…
  5. Mar 3, 2026رویداد بزرگ دگردیسی وقتی تاریکی فشرده می‌شود، این فقط یک دوره‌ی سخت تاریخی نیست. این فقط ب…
  6. Feb 23, 2026در عین حال، آنچه گاهی نگران‌کننده به نظر می‌رسد، نه خودِ اختلاف نظر، بلکه کاهش تحملِ اختلا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →