TGViewer
Channel Public Channel
پست‌خانهٔ نیمه‌شب

پست‌خانهٔ نیمه‌شب

@midnight_post

پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Subscribers
2.67K
Photos
0
Videos
0
Links
968

Showing posts older than #825 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #824 199
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۰
برای: هرکسی که نامه را بخواند

سلام عزیزم
نمیدونم کی هستی داری این نامه رو میخونی
ولی بدون از اینکه نامه ام دارد خوانده می‌شود ذوق زده ام:)
ناگفته های زیادی دارم
چون من یک نویسنده خیال پردازم
سال هاست در ذهنم داستان سرایی میکنم
اما حتی نشده یک کلمه هم به روی کاغذ بیاورم
شاید سری بعد که نامه را میفرستم داستانی از ذهنم تعریف کنم :))
نمیدونم
حس کردم قراره کلی برات تعریف کنم و حرف بزنم ...ولی حرفام تموم شد
اگه دوست داشتی برام نامه ای بفرست خوشحال میشم بخونم🤍

امضا: آفرینش
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 11
Post #823 186
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۳ برای: مغز بیمارم به نظرتون بلاکش کنم؟ 🎀 دو روز بدون هیچ دلیلی محو شده و یهو پیداش شده و دوباره محو شده و وقتی سعی کردم به موضوع اشاره کنم پبچونده :) امضا: توت فرنگیِ کوچولو وضعیت نامه: مچاله تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: توت فرنگیِ کوچولو

حس نادیده گرفته شدن از سمت کسی که فکر میکنی حداقل برای اون جوره دیگه‌ای مهمی سیلی از سوالارو روونه ذهنت میکنه
با توجه به شرایطی که رابططون داره اول سعی کنین با حرف حلش کنین اگر سوتفاهمی بوده برطرف بشه

امضا: ترانه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 3
Post #822 276
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۸
برای: آقای کتابخونه

سلام حس غرورم مجبورم کرده دیگه نه نگاهی بکنم نه لبخندی بزنم و نه پیامی بدم حتی برای کتابی که میخوام نمیتونم پیام بدم نمیدونم حس میکنی یا نه ولی به چندتا کتاب نیاز دارم همونطور مثل همیشه هم پرداخت میکنم همونطوری قبلا میکردم
میدونی دوست داشتم باهم هم کلام باشیم
ولی نمیدونم خجالت میکشم دیگه پیام بدم
واقعا نیاز دارم کتاب بخرم و عین یک فرد معتاد نیازمند خرید کتابای جدیدم تا بخونمش کتابایی دوست داشتم امیدوارم که حس کنی و بهم پیام بدی که ( سلام چه خبر خانم کوچولو؟)
قول دادی هر کتابی بخوام برام بیاری

امضا: آهو خانم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🌚 4
Post #821 208
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۳
برای: مغز بیمارم

به نظرتون بلاکش کنم؟ 🎀
دو روز بدون هیچ دلیلی محو شده و یهو پیداش شده و دوباره محو شده و وقتی سعی کردم به موضوع اشاره کنم پبچونده :)

امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 👍 4
  • 🕊 2
Post #820 232
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۵۴
برای: 19سالگی

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

تاریخ:5 ام مهر 1405
ساعت: 03:08
برای: 19 سالگی

پنجم ام مهر درحالی در 19 سالگی دست و پا میزنم
مانند یک نوزاد
درحالی که روی تخت طبقه بالای خوابگاه دراز کشیدم و به این فکر میکنم کاش یک تکه سنگ بودم در کنار رودخانه و یا یک تکه چوب که مرا بسوزانند و گرم شوند.
اما این روز ها به آدم بودن من فکر میکنم
اینکه امید های من
امید هایی که دونه به دونه به آنها چنگ میزدم کم کم از زیر دستم در می روند و فرار می کنند‌.
در حوالی ساعت 3 شب روی تخت دراز کشیده ام و باد کولر مستقیما که نه ولی حالم را خوب می کند.
و نور ماه آن هم مستقیما نه
اما اندکی بر روی تخت طبقه بالا سمت چپ اتاق خوابگاه می تابد
در حالی که بی کلام کلاسیک گوش می دهم
یا از 3 و نیم به بعد ریدیو هد
و یا اینکه بخواهم در راهرو های تاریک و خلوت خوابگاه قدم بزنم همراه با لیوان چایی تلخم در حالی که دارم بی کلامی آرام کننده گوش می دهم.
اما به این فکر می کنم که شاید باید تماما همه چیز را رها کنم.
و در شهری که هیچکس مرا نمی شناسد قدم بزنم
مطلقا هیچ کس مرا نشناسد.
هر آدمی که می تواند برای اندکی ثانیه مرا تجسم کند.
همه اینها زمانی برایم اتفاق می افتد که در اینجا دراز کشیدم و فردا کلاس آیین زندگی دارم.
در همان حال که دراز کشیده ام به ۲۷ سالگی ام فکر میکنم آیا در آن زمان هم تا این حد فکرم آزرده است یا بی خیال تکیه به صندلی چوبی و خیره به تاریکی شب
چایم را می‌ نوشوم و قطعه ایی پیانو می زنم
و یا با بی کلام های کمتر شنیده شده رقصی آرام و عجیب می روم
و یا سوپ درست میکنم.حتما در پاییز ۲۷ سالگی در حالی که هوا برای بیرون رفتن مناسب است اما من ترجیح می دهم در خانه بمانم و سوپ درست کنم.
کمی بعد پرتغال پوست می کنم
و آرام هستم.
اما اکنون در ۱۹ سالگی دراز کشیده روی تخت طبقه بالا اتاق خوابگاه و پر از ناآرامی هستم.

امضا: چهارخونه آبی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب


امضا: چهارخونه آبی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 5
Post #819 213
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
Post #818 409
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
Post #817 414
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۰۲ برای: سِپیم، غریب آشنا خب پس خیالم راحت شد که دندون عقلت این‌قدر بی‌دردسر بوده 😂 امیدوارم در ادامه هم همین‌طور باشه. [من خودم تاحالا دندون‌پزشکی نرفتم و واقعا ایده‌ای ندارم که تا چه حد می‌تونه اذیت‌کننده باشه] میدونی به نظر…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۵
برای: سپیده دم

خواهش میکنم، سلامت و پایدار باشید همیشه، ممنون که وقت گذاشتید و خوندید.

هر چقدر گذرت به دندون پزشکی نیوفته بهتره، خرج هاش یه بخش ماجران، دردش یچی دیگه؛
از دندونات تا میتونی مراقبت کن

گا‌ه‌گاهی توی کانال یه سری شعر که درد دل خودمه میذارم، الان هم هستن بگردی میتونی پیداشون کنی
شاید لابلای اون واژه های ناچیز، بتونی یه مرهم کوچیک یا دست کم یه همدردی پیدا کنی، که امیدوارم ...

همچنین، با بهترین آرزوها برات
شبت بخیر و خوب بخوابی ( من که هیچ خوابم نمیبره )

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #816 183
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۸ برای: سپیده دم ممنون بابت همه چیز🌿 و اول از همه اینکه کشیدن دندون توی ذهنم یه غول حک شده بود، مخصوصا اینکه در مورد درد پس از کشیدنش خیلی شنیده بودم ولی راستشو بخوای نمی‌دونم از شانسم بوده یا نه😂 ولی واقعا الان که نزدیک هفت هشت…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۲
برای: سِپیم، غریب آشنا

خب پس خیالم راحت شد که دندون عقلت این‌قدر بی‌دردسر بوده 😂 امیدوارم در ادامه هم همین‌طور باشه.
[من خودم تاحالا دندون‌پزشکی نرفتم و واقعا ایده‌ای ندارم که تا چه حد می‌تونه اذیت‌کننده باشه]

میدونی به نظر من وقتی یکی شروع کنه به نوشتن چیزی/چیزهایی که توی ذهنش می‌گذره، امکان نداره نتیجه‌ش یه متن کوتاه و خلاصه بشه؛ آدما خیلی پیچیده‌تر از این حرفان.پس اصلا نگران نباش!

و اینو بدون که به سهم خودت یاری‌م کردی. شاید بیشتر از چیزی که خودت فکر می‌کنی.

منم از این هم‌صحبتی خوشحال شدم و از نامه‌هات لذت بردم.

بازم ممنون بابت نامه‌هات 🌿
امیدوارم خودت هم همیشه تندرست و دل‌شاد باشی.

امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
Post #815 156
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۰ برای: سِپیم، غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نامه‌ات رو که خوندم، حس کردم یکی چراغ کوچیکی توی یکی از اتاق‌های شلوغ ذهنم روشن کرد. اول از همه می‌خواستم راجع به دندون عقلت بپرسم؛ امیدوارم حالت بهتر باشه و از دندون‌پزشکی…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۸
برای: سپیده دم

ممنون بابت همه چیز🌿

و اول از همه اینکه کشیدن دندون توی ذهنم یه غول حک شده بود، مخصوصا اینکه در مورد درد پس از کشیدنش خیلی شنیده بودم
ولی راستشو بخوای نمی‌دونم از شانسم بوده یا نه😂 ولی واقعا الان که نزدیک هفت هشت ساعت گذشته حتی در حد یه دندونی که عفونت کرده باشه هم درد نداشت، فقط یه سری فشار جزئی
حالا نمی‌دونم شانس منه یا برا همه اینجوریه ( چون در جا که رسیدن خونه یخ گذاشتم روش و دو ساعت نگه داشتم )
و آره، جون سالم بدر بردم

من خودم چون دنیایی از حرف و ناگفته توی دلم انباشته شده، با طولانی بودن حرف های دیگران مشکلی ندارم ولی چون همه اینطور نیستند نگرانم که طولانی بودن حرفام بقیه رو اذیت کنه
اما خوشحال و ممنونم که مدتی هم‌صحبت شدیم و تجربه‌تو باهام درمیون گذاشتی؛
امیدوارم به سهم خودم بتونم یاری‌ت کرده باشم

پیروز و تندرست و دل‌شاد باشی همیشه و در همه چیز🙏🏻

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #814 133
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۵
برای: خورشید

هوای من زمستانیست . زمستانی که دل را چون گیاهی در زیر برف های چند صد ساله فسرده است.  گاهی نور میتابد و تن خشکم را نوازش میکند، اما تا خون قصد رقصیدن میکند ، شب با سیاهی عمیقش از راه میرسد.
دیریست که چشمانم در انتظار بهار به آسمان ابری دوخته شده است.
کیست که آنقدر در خود نور دارد که اضافه اش را بر من بتاباند؟
یا کیست که خود زمستان شود تا من بهار یابم؟
یا شاید من بیهوده چشمهایم را باز نگه داشته ام.
شاید باید در خیال آفتاب چشم بر هم بگذارم؟!

امضا: نم
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 3
Post #813 140
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۷ برای: سپیده دم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام شبت بخیر خوشحالم که کمی تونستم در این باره کمکت کنم اما همونطوری که پیش‌تر هم گفتم، اگه این ویژگی‌ت بخشی از شخصیتت باشه، هر کاری اش هم بکنی بازم یجا خودش رو نشون میده…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۰
برای: سِپیم، غریب آشنا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نامه‌ات رو که خوندم، حس کردم یکی چراغ کوچیکی توی یکی از اتاق‌های شلوغ ذهنم روشن کرد.

اول از همه می‌خواستم راجع به دندون عقلت بپرسم؛ امیدوارم حالت بهتر باشه و از دندون‌پزشکی جون سالم به در برده باشی :))

در مورد رشدهای کوچولو ...
فکر کنم چیزی که باید بگم اینه که همین نوشتن نامه توی پست‌خونه، برای من خودش یکی از همون رشدهای کوچیک بود. دفعه‌ی اول که می‌خواستم بنویسم، خیلی برام سخت بود؛ چون فکر می‌کردم قلمم زیادی جدیه و نمی‌دونستم اصلا به فضای قشنگ و وایب اینجا می‌خوره یا نه.
ولی خب، الان به خودم اومدم و می‌بینم اینجام و دارم برای غریبه‌های پست‌خونه نامه می‌نویسم :))
شاید خیلی از تغییرها اون‌قدر کوچیک باشن که تا یکی یادآوریشون نکنه، به چشممون نیان.

و درباره‌ی انتقال تجربه هم، اتفاقا فکر می‌کنم یکی از قشنگ‌ترین چیزها همین باشه؛ اینکه آدم چیزی رو زندگی کرده باشه و بعد بتونه تکه‌ای از تجربه‌ش رو به یکی دیگه هدیه بده، شاید درست همون جایی که خودش یک روز بهش احتیاج داشته.

من که خودم همیشه نامه‌هام خیلی طولانی‌تر از انتظارم هستن، اصلا از طولانی بودن نامه خسته نمی‌شم؛ امیدوارم تو هم نشی (^.^)

مرسی که تجربه‌ت رو با من قسمت کردی.
فکر کنم این یکی از اون نامه‌هاست که باید گاهی دوباره خوند. ✨


امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
Post #812 133
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۷
برای: آنکه عزیزترینم است

میگویی دوستت دارم اما کجاست عملت؟!چگونه به اعتماد کنم زمانی که خودم را گم کرده ام

امضا: چایی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #811 153
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: دفتر

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به آسمان نگاه کردم. آنقدر بالا را نگاه کردم که گردنم درد گرفت. گویی توانایی نگاه نکردن به آن را نداشتم.
آسمان نیمه شب، با پس زمینه ی آبی پر رنگ و تیره، رنگی بسیار جفت شدنی با سورمه ای، بر پس آسمان پهن است. ابر های تکه تکه شده ی مثل پنبه شکل های مختلفی دارند. اوه! این یکی شبیه آدمی ست که دارد پایین را نگاه میکند و پتکی در دست خود دارد و آن را بالای سر خود برده و قصد ضربه زدن به زمین را دارد. ماه روشن است. برخی میگویند نمیتوان حرکت ابر ها را به چشم دید، اما با چشم دوختن به ماه، میتوان عبور تکه های ابریشمی آسمان را از جلوی صورت او به وضوح دید. تنها تک ستاره ای در نزدیکی ماه قابل دیدن است. آیا او با ماه صحبت میکند؟ آیا او چاپلوسی ماه را میکند؟ آیا من چون در اینجا زندگی میکنم این فکر را درباره ی او میکنم؟ نمیدانم. من در اینجا، تنها به آسمان پشم دوخته و از نسیم خنکی که به آرامی، مثل دستی که روی چمن های چمن زار کشیده می‌ شود، از روی صورتم عبور میکند لذت میبرم.همه جا تقریبا در سکوت کامل است. صدای کشیده شدن جارو روی آسفالت از دور شنیده می شود و گاه گاه صدای جیر جیر در و پنجره های اطراف صدا هایی از خود تولید می کنند تا شاید اندک توجهی نیز نثار آنها شود. آه به راستی که ماه دور است!


امضا: گربه ای که گربه نیست
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #810 152
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۸ برای: ترانه داشتم فکر می‌کرد ک واسه من رها کردن انگار رها کردن بخشی از هویت خودمه بخاطره همینه ک خیلی سخته(: خیلی حس تنهایی داره این حس تنهایی کوفتی چی داره ک ما آدما ازش فرار میکنیم!؟ مرسی امشب بودی🌱 امضا: قلب افسرده وضعیت…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۷
برای: قلب افسرده

تنهایی تورو با خودت روبه رو میکنه
با عمیق ترین وجوه خودت برخورد میکنی
تنهایی تا یه جایی لذت بخشه از یه جایی ببعد خوبه آدم یه کسیو داشته باشه که ازتنهایی به اون پناه ببره
من هرشب هستم و نامه های اهالیو میخونم خوشحال میشم بتونم به چهارتا خط نامه احوال کسیو بهتر کنم✨

امضا: ترانه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
Post #809 143
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۴ برای: هوریا سلام امیدوارم خوب باشی منم شکر خدا خوبم به خوبیت متشکرم که باز نامه نوشتی برام. ببخشید من دیشب نامه ت رو خوندم ولی خیلی خسته بودم و نتونستم جواب بدم. امشبم کمی کم حوصله ام و نامه ی بلندی نمی‌نویسم ولی تو اگه حوصله…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۰
برای: هاشم

سلام شب شما هم بخیر. چه بد که ‌بی‌حوصله‌این، راستش فکرمیکنم آدم تا به پاییز عادت کنه یکم طبیعیه:)روزهای کوتاه و خاطره های طولانی و دور و دراز ! ناسازگاره .درهرصورت منم خیلی حوصله درست و حسابی ندارم.
همیشه پروانه های توی دلم رو آروم نگه داشتم تا به‌وقتش و برای آدم درستش بال بزنن که نکنه یکروزی اشتباه بال بزنن و گیر‌شکارچی بیوفتن حالا که نگاه می‌کنم اما می‌بینم که به بدترین شکل‌ممکن دست شکارچی افتادن پرواز میکنن بال بال میزنن اما فقط یه گلوله نصیبشون می‌شه و‌ وقتی از جوش و خروش میوفتن و من می‌گم آخیش، یهو یه دستی جلو میاد پروانه ها ‌رو‌ نوازش میکنه و اونا دوباره بیشتر از قبل بال بال میزنن و اینبار بی‌رحمانه‌تر کشته‌ میشن!
اینکه از بین این همه مرد چرا پروانه ها برای شکارچی بال بال میزنن هم‌ نکته عجیبیه که منم نمی‌دونم !
و من ؟ راستش نمی‌دونم چرا مثل‌قبلا جلوش رو‌ نمی‌گیرم نمی‌دونم چرا اصلا گذاشتم تا اینجا پیش بره !
درهر صورت فعلا حسابی بی‌حوصله ‌و ناامیدم تا بعدا ببینم چی میشه:)

امضا: هوریا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 6
Post #808 143
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۵ برای: اِبهام سلام امیدوارم خوب باشی خب! شما نامه نوشتن رو برای من سخت کردی دوست من!!! شاعرانه می‌نویسی و کاشکی منم به این خوبی می‌شد که بنویسم برات:) لذت می‌برم از تصاویری که می‌سازی و کلمه های متنوعی که جمله هاتو می‌سازن. خیلی…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: هاشم

اوقات نیک بخیر، دوستِ غریب.

امیدوارم چرخِ روزگار به کامت بگذرد.

سپاسگزارم بابت لطف و مهری که به بنده و نوشته‌هایم داری. باید بگویم برایت که صداقت در سطر به سطر و کلمه به کلمهٔ شما انباشته است و نیازی به غبطه نیست در باب نوشتن نامه؛ همان که صادقانه و حسی باشد، کافی‌ست.

من با چند خطِ شما واقعاً حس کردم بر روی کاغذی کاهی، با خطی شکسته‌نستعلیق و خودکاری آبی که تا نقطه‌گذاری آخرِ نامه جان داشت، بر روی میزی قدیمی از چوب بلوط نامه نوشته‌ام.

و بگذار بگویم باعث افتخارمه دوستی با شما و نوشتن هر از چند گاهی از روزگار معمولی و رنگی‌ام. و هرگاه خُرده داستانی، حسی، هرچه برای تعریف باشد را می‌نگارم و به دست پستچی می‌دهم تا به مقصد برساند.

من هم زندگی را از دیدِ معنا و حواسِ پنج‌گانه دوست دارم. همین که آدمی با دیدنِ سبزیِ برگی، بویِ خاکِ باران‌خورده‌ای، زندگی را لمس کند و معنا را ببیند، با وجود سختی‌ها، یعنی می‌فهمد زندگی چیست و با تضادها زیستن چگونه است.

دوستِ عزیز و غریب، امید است، در پناهِ مهرِ ایزدِ منّان، بهروز و خُرّم بمانی.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #807 178
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۱ برای: قلب افسرده راستش رو بخوای من چیزای زیادی از دست دادم ولی هیچوقت نتونستم خودم رو نسبت بهشون رها کنم همیشه تو فکرم هستن و حتی به این فکر میکنم ‌کاش امکان برگشت دوباره وجود داشت اما خب تمام پدیده های پیش روی انسان گذراست ما…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۸
برای: ترانه

داشتم فکر می‌کرد ک واسه من رها کردن انگار رها کردن بخشی از هویت خودمه بخاطره همینه ک خیلی سخته(:
خیلی حس تنهایی داره
این حس تنهایی کوفتی چی داره ک ما آدما ازش فرار میکنیم!؟
مرسی امشب بودی🌱

امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #806 160
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۶ برای: ترانه میدونی رها کردن چطوریه؟ خودت تجربه کردی؟ تونستی رها کنی؟ و اگه آره بعد رها کردن حالت خوبه؟ یا حسرت میخوری؟ امضا: قلب افسرده وضعیت نامه: لب‌پر تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۳
برای: قلب افسرده

برای قلب افسرده
عزیزدلم
من بعد از شش سال زندگی با اندک خاطراتی از عشقم رها کردم
هزاران بار مردم و زنده شدم ولی رها کردم
بعد از رها کردن حال پرنده ی سبک بالی را داری که درحال پرواز است

امضا: تنها
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 3
Post #805 128
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۶ برای: ترانه میدونی رها کردن چطوریه؟ خودت تجربه کردی؟ تونستی رها کنی؟ و اگه آره بعد رها کردن حالت خوبه؟ یا حسرت میخوری؟ امضا: قلب افسرده وضعیت نامه: لب‌پر تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۱
برای: قلب افسرده

راستش رو بخوای من چیزای زیادی از دست دادم ولی هیچوقت نتونستم خودم رو نسبت بهشون رها کنم همیشه تو فکرم هستن و حتی به این فکر میکنم ‌کاش امکان برگشت دوباره وجود داشت
اما خب تمام پدیده های پیش روی انسان گذراست ما اگر قدرت رها کردن نداشته باشیم همه‌چیز صدبرابر سخت میشه
من شخصا نمیتونم چیزیو به سادگی رها کنم به خصوص اگر باهاش اُخت گرفته باشم اما چه میشه به هرحال باید گذشت
گذشته همیشه مثل یه زنجیر دور گردن آدمه تا وقتی خودتو از بند گذشته و چیزایی که شاید قرار نبوده مالِ تو باشن و فقط بخشی از مسیرت بودن جدا نشی بهبودی یا پیشرفتی حاصل نمیشه
ببین بشنو تجربه کن اما بگذر و رها کن باور کن که همیشه سبکی و آرامش داری

امضا: ترانه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →