تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ساعت: ۲۲:۲۳برای: هر آنکه میخواندبنام خداوند رنگین کمان
خداوند آبیِ پاکِ آسمان
پیش ز آنکه به خواب رَوَم
واژگانی چند به زبان میآورم
یکی بود و یکی هر آنچه کرد نبود
پاسخِ عشقش، جز سخن سرد نبود
قلب سرشار از عشقش در یک دم
گشت زیر بارِ سوزناک غم، خَم
وانگهی واپسین امید های کوچک
کور گشتند همهشان، تک به تک
آخر دیگران چه میدانند چیست
او که دردش از اوست، کیست ؟
کهاین گونه به خاک سیاهاش نشانده
هر چه عشق داشت، به تباهی کشانده
او هم مرهم است و دردِ بیپایان نیز
هم طوفانِ دشوار و هم بارانِ ریز
آفریدگارا، خواستی او را بگیری اش،
پس چرا بدین ساده دل، دادی اش؟
تو که مهر جانان به دلاش انداختی
دیگر چرا در آتش او را گداختی ؟
چهها خواستی ز جان او، نمیدانم
آن دلباخته پر شر و شور کو، نمیدانم
باری دیگر شبی غمگین به خواب رفت
هر آنچه امید داشت، بر آب رفت
هزار و یک کاش در دلش انباشته
از روی دلتنگی، هزاران گل در آن کاشته
مهر و عشقی که سرانجام نیافت
جز مشتی سخنِ تلخکام، نیافت
گر میدانست فرجامش این چنین است
و در پس عشق که میگویند، همین است
ناشدنی بود که تن و جان دهد بدان
مهر و عشق خود را حرام کند بدان
امضا: سِپیم، غریب آشناوضعیت نامه: نمناکتمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب