TGViewer
Channel Public Channel
پست‌خانهٔ نیمه‌شب

پست‌خانهٔ نیمه‌شب

@midnight_post

پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Subscribers
2.56K
Photos
0
Videos
0
Links
730
Recent Posts 20 shown
Post #864 95
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
Post #863 100
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۶ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… آقا/ خانم عزیز. نمی‌دانم شما را با چه واژه‌ای خطاب کنم؛ از این بابت مرا عفو کنید. در این ذهن من که به ویرانکده ای می‌ماند، واژه های بسیار یافت می‌شوند؛ دقیقا، دقیقا مثل یک کتاب‌فروشیِ…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۴
برای: ویران

شاید تنها چیزی‌که دل من را هنوز اندکی زنده نگه داشته است ، زندگی به عنوان یک زن است.
فکر میکنم اگر مرد بودم همینقدر رنگ را هم بر بوم زندگی ام نداشتم.
نامش را پرچانگی نگذارید ، تعریفتان از من به عنوان شبنمی که شب را ندارد من را وادار به اندیشیدن کرد.
بله‌؛ ما در میان تلخی ها شیرینی می آفرینیم، این هنر آدمی است.
آتشی دل را میسوزاند اما گرمایش را دوست میداریم و هنگامی که از آن فقط خاکسترش میماند، برای اینکه دوباره زبانه بکشد، خود را به آب و آتش میزنیم.
من فکر میکنم ما در قله شادی به غم فکر میکنیم تا احساس شادکامی بیشتری داشته باشیم.

امضا: نم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 3
Post #862 117
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۶ برای: ویران درود نامه ات را با جان خواندم. سپاس که کلماتت چون تلالو آفتاب بر آب سرد ، گرما بخشیدند. از آن شبی گفتی که تا هنگامی که سپیده دمید چشم هایم غم را فریاد میزد. شب های این چنین در زندگی بسیارند، اما میدانی چیست؟ یک…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۲
برای: نم

بعدالتحریر: شما زبان کنایه را به خوبی درک می کنید و این مرا خرسند می کند. شما غنی هستید؛ اما این تنها واژه ای نیست که می شود شما را با آن توصیف کرد.

امضا: ویران
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
Post #861 110
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۶ برای: ویران درود نامه ات را با جان خواندم. سپاس که کلماتت چون تلالو آفتاب بر آب سرد ، گرما بخشیدند. از آن شبی گفتی که تا هنگامی که سپیده دمید چشم هایم غم را فریاد میزد. شب های این چنین در زندگی بسیارند، اما میدانی چیست؟ یک…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۶
برای: نم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

آقا/ خانم عزیز.
نمی‌دانم شما را با چه واژه‌ای خطاب کنم؛ از این بابت مرا عفو کنید. در این ذهن من که به ویرانکده ای می‌ماند، واژه های بسیار یافت می‌شوند؛ دقیقا، دقیقا مثل یک کتاب‌فروشیِ کهنهٔ درهم‌ریخته که هرچیزی در آن یافت می‌شود.
شما را می‌توان شبنمی متصور شد که با شب بیگانه است و عنصری ملال آور به شمار می ‌آید؛ پس این چنین شد که واژهٔ شب، از امضای شما محذوف گردید و «نم» بازماند؛
اما این پرچانگی ها و خیال‌بافی ها مضحک است؛ می دانم؛ می دانم و باز می‌نویسم و این حماقت بزرگی ست!

من بر این مسئله واقفم که شاید حرف‌هایم را باور نکنید؛ اما کسی که غم می‌پروراند، به‌راستی باید درونی عمیق داشته باشد. نمی‌شود منکر شد که حزن و اندوه آدمی را از پا در‌می آورد، بله؛ اما کسانی هستند که اگر اندوه و غمی نداشته باشند، بی قرار تر و غمگین تر از همیشه خواهند بود؛ به نظر تناقض طنزی ست؛ اما خب،
می‌توان دربارهٔ طعم گس شراب گفت که گرچه اندکی تلخ می‌نماید؛ به هرحال مایهٔ مستی ست.
من یادم می‌آید که پیش از این در جایی نوشته بودم:
« او دیگر همانند گذشته‌ها آنچنان در رنج نبود، و همین او را رنج می‌داد»
وَنگوک، نقاش بزرگ، در هنگام مرگش خطاب به یکی از آشیانش می.گوید:
« و غم برای همیشه باقی خواهند ماند»
این تراژدی آزاردهنده‌ای ست و ما را از زیستن ناامید می‌سازد. خصوصا هنگامی که غمِ ما نه از درون، بلکه از کسی تراوش می کند که جز تراژدی‌نویسی کاری نمی کند و این کارش، دیگران را هم به نومیدی دعوت می‌نماید. او قطعا دارای روحی عمیقی ست؛ من این را می‌فهمم و این مسئله گریبانم را تا به امروز رها نکرده‌است. من خیال می کنم که از عبارات و داستان‌های غم آلود، تنها نباید به احساس غم آن توجه کرد، بلکه واقعیتی که مسبب آن غم شده‌است، بیشتر مورد توجه نویسنده‌است تا خود احساس غم؛
اما، چقدر پرچانگی کرده‌ام؛ این توضیحات تنها حوصلهٔ مخاطبان را سر می برد، توضیحاتی که نه نان می آورند و نه دانشی؛
آه از این خیال بی‌انتها...


امضا: ویران
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #860 108
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۲
برای: برای کسی که بشنود

مدتهاست که دست از نوشتن کشیدم. یه زمانی تنها راه تخلیه ذهنم بود. ذهنی پر سر و صدا که لحظه‌ای امانِ نفس کشیدن نمیداد جز وقتی به کلمه تبدیل میشد. رنج اما در تارو پودم نشست. قدری عمیق که کلمه‌ها رو هم از من گرفت. حالا میدونم ننوشتنم از اروم گرفتن ذهنم نه، بلکه از شکست خوردن دستام بود.
وحشت سکوت هیچ‌وقت انقدر منو نترسونده بود. من فقط احتیاج داشتم برای یک بار هم که شده، شنیده بشم. احتیاج دارم یک نفر بفهمه که خسته‌ام. خسته از خودم. کاش تمام میشدم.

امضا: No one
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #859 92
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۳۶ برای: هانا + اهالی پست‌خونه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام هانا؟ این اولین باریه که برات نامه می‌نویسم، درسته؟ حقیقتش خیلی خوشحالم که می‌بینم پست‌خونه باز شده. متأسفانه من دیگه تو پست‌خونه نیستم، خیلی وقته که رفتم،…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۷
برای: رهگذر قدیمی‌ پست‌خونه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

درود
آره این اولین باره که برام مینوسی. اما من از همون اول که بودی نامه هات رو دنبال میکردم حتی اگر برای افراد دیگری نوشته بودی.
دیدگاهت همیشه برام جالب بود و انگار یه جای خالی پر می کرد که تا حالا بهش دقت نکرده بودم که هست. حقیقتا ناراحتم که واقعاً تصمیم  گرفتی بری. حداقل آرزویی که میکنم اینه گع غرور نام "رهگذر" کوتاه بیاد و بذاره تو توی مسافرخونه کوچیک یا بزرگ *پست خانه" بمونی. جالبه که خودت میگی وقتی با کسی دیگه  نامه نگاری میکنی رو دوست داری چون خودت جزو اولین کسایی بودی که شروعش کردی. اولین نامه ای که ازت خوت
ندم در جواب به "سین" و روح نا آرامش بود(امیدوارم حال سین هم بهتر شده باشه و پیش ما تو این پست خانه باشه هنوز)
و بعد کم کم از اونجا شروع شد و یه نخ های نازک برای اتصال به همدیگه پیدا کردین و این برای من خیلی جالب بود. من خودم اولا نظاره گر بودم. دست و دلم به نویسندگی نمیرفت. نه نام مستعاری داشتم نه جرعت بیان احساساتم و اعتراف بهشون رو ، اما در نهایت جرقه ای خورد و شروعش کردم هر طور که بود. واقعیتش همیشه دلم میخواست با تو نامه نگاری کنم اما نمیدونستم که چی بهت بگم یا درباره چی صحبت کنم و در نهایت بی خیال شدم.
اگر واقعاً بار و بندیل سفر بعدی رو بستی و داری میری نمیتونم جلوت رو بگیرم. فقط میتونم برات خوشحال باشم و به یادت باشم.
یه جورایی هم خوشحالم که  برام نامه نوشتی و هم  ناراحتم چون به عنوان کسی که خیلی دلش میخواست باهات نامه نگاری کنه آخرین نامه ات توی این پست خانه به من بود.
حداقل امیدوارم این نامه ام رو ببینی حتی اگر بهش جواب ندی.
شاید در آینده هم برات نامه بنویسم شاید ببینی شون شاید هم نه شاید هم تا الان خیلی وقته رفته باشی نمیدونم.
ولی اینو بدون هر "رهگذری" یک "منتظری" داره و من اینجا توی پست خانه  در انتظار می مونم.


امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #858 98
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۲ برای: هانا چه آرزوی قشنگی! منم آرزو می‌کنم یه روزی با یکی روبه‌رو شی که روح قشنگ و لطیفت رو ببینه و از اعماق وجود دوستت داشته باشه. هر وقت دوست داشتی برام بنویس. من منتظر نامه‌های قشنگت هستم. و اما آهنگ مورد علاقه‌ام تصنیف…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۸
برای: دخترک آبی

درود
راستش از موقعی که نامه رو فرستادی نمیخواستم جوابی بنویسم تا موقعی که اولاً آهنگا رو گوش کنم، راستی آهنگ احتمالاً وقتی رو خیلی دوستش داشتم اون یکی یگه هم جالب بود برام ولی کلاً سنتی سبک مورد علاقه ام نیست😭
بعدشم بگذریم که بعد از اینکه میخواستم جواب نامه ات رو بدم کلی کلمه و متن تو ذهنم داشتم اما ترکیب بندی منظمی برای بیان شون نداشتم و ذهنم خیلی بهم ریخته بود حتی الان هم نمیدونم چی بگم.
باز هم ببخشید با تاخیر طولانی جواب نامه ات رو دادم.
امیدوارم روزت*یعنی فردا*مثل اسمت آبی موجهای دریا پر از شور و قشنگی باشه.

امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #857 96
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۷
برای: بهترین دوست من؟

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

زمان زیادی میگذره از آخرین باری که دیدمت…
فکر میکردم زودتر از این اینها دوباره همو ملاقات کنیم…
هنوز هم خاطرات آخرین روزی که با هم گذروندیم از جلوی چشم‌هام کنار نمیره…
ما همیشه با هم رو راست بودیم…(؟)…حداقل من بودم
فقط تو یک چیز نه، نبودم…و قسم میخورم که هربار چقدر بابتش خودمو سرزنش کردم…
همیشه گفتم تو بهترین دوست منی
اما واقعا چیزیکه بین ماست اسمش دوستیه؟
اگه آره پس چرا توی ذهن من دوستی تصویر دیگه‌ای داره؟…
آدمایی که همیشه با همدیگه هستن و هم رو تنها نمیزارن
مگه دوستی غیر از اینه که یک نفر جای خالی زندگی یک نفر دیگه رو پر کنه؟…
نمیدونم…نمیدونم
انقدر تا حالا تجربه اش نکردم و انجامش ندادم که بلدش نیستم…
چیزی که ما داشتیم دوستی ای پر از دوری بوده و هست…
سالها زندگی تو شهر های جدا…
گذشت روزها و ماه ها و سالها بدون حتی یک پیام و تماس…
نمیتونم درک کنم این چه طور رابطه‌ایه…
ولی اینو میدونم که تجربه‌ای که با تو از دوستی داشتم چیزی عمیقتر از فقط درک شدن توسط یک انسان دیگه بود…
تو عملا خود من بودی و من خود تو…
ولی با تفاوت هایی که ما رو جاهای اشتباهی مینشوند…دور…سرد…تاریک…و تنها.
راستش بعد از همه‌ی این افکاری که برای خودم ممنوعه میدونم،
فقط میخوام بگم هنوز کادوی تولدت که گذشت، توی کمدمه…
چهار ماهه گذشته…و دلم خیلی برات تنگ شده
میدونم که الان خوشحالی، امیدوارم روزهای خوشحالیت ادامه‌دار باشه…
حتی اگه من کنارت نباشم؛
من همیشه حرمت لحظات ارزشمند‌ و زیبا و ماندگاری که با هم خلق کردیم و نگه میدارم چون تو بهترین دوست من بودی و هستی…و امیدوارم بمونی :)


امضا: Be
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #856 105
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۳
برای: اهالیِ پست خانه

تاحالا برای شما پیش‌آمده که دچار بهم ریختگیِ احساسی بشین؟
یا بهتره بگم بین دو احساس مختلف گیر کنین و ندونین که باید چیکار کنین؟
فکر میکنم دوراهی بین دو احساس متفاوت سخت تر از دوراهیِ بین قلب و مغر باشه
راستش داستانم طولانیه قصد باز کردن اصل مطلب رو ندارم فقط در همین حد میخوام بگم که آیا کسی تجربه این‌چنینی داشته یا خیر
متشکر میشم اگر راهنمایی حرفی سخنی در این باب بهم بگین تا از آشفتگیم کم کنه.

امضا: ترانه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #855 104
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۷
برای: آیند‌ه‌ای که معلوم نیست وجودی دارد؟

زندگی تغییر می‌کند،
اطرافیانمان تغییر می‌کنند،
ما ها تغییر می‌کنیم،
ولی چرا؟ واقعاً چرا؟
چرا هرگز دل بزرگمان خسته نمیشود
از عاشق شدن به آدم های اشتباهی را؟
بلکه آدم اشتباهی وجودی ندارد؟
مانند آینده‌ای ک وجودی ندارد.
تنها خواست‌ام فقط:
آدم اشتباهی بودن در زندگی اوست....

امضا: کوئین
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 2
Post #854 101
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۵۰ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… ای که بهار را چشم‌به‌راهی؛ درود. درودی به بلندی فاصلهٔ نگاهت تا ابرهایی که به آن‌ها چشم دوخته‌ای، می فرستم. همان ابرهایی که شاید طعم استعاره می دهند و هرچه که باشند، یا هرچه که خیالی…
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۶
برای: ویران

درود
نامه ات را با جان خواندم.
سپاس که کلماتت چون تلالو آفتاب بر آب سرد ، گرما بخشیدند.
از آن شبی گفتی که تا هنگامی که سپیده دمید چشم هایم غم را فریاد میزد.
شب های این چنین در زندگی بسیارند،
اما میدانی چیست؟ یک شب می آید که زَهرَش تمام تلخی قبلی ها را می زداید و تو همانجا میمانی و با طلوع خورشید ، انسانی دیگر در تو جان میگیرد، امید دارم که شما این زهر را نچشیده باشید.
کسی متولد میشود که جوهر قلمش از خون دلِ دردآلودش سرچشمه میگیرد و بدون کاغذ و قلمش زندگانی را بلد نیست.
هرکس دردی دارد که برای خودش عزیز و محترم است. میتواند از دردمندی اش گِلِه کند یا از غمش شعرها بسراید و داستان ها بنویسد، اما حقیقتِ آن را برای خویش نگه میدارد.
شما هم از این قبیل دردها دارید؟
من هرگز فکر نمیکردم که روزگاری غم چون پیچکی سراپایم را دربرگیرد اما اکنون هرروز به آن آب میدهم تا بزرگتر شود.

امضا: نم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 3
Post #853 98
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۱
برای: مُردِهٔ

تو قله‌ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیرممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی‌نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره‌ی دچار تورا چاره جز تو چیست؟
چون مرگ ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال.

امضا: طِ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 3
  • 💔 1
Post #852 108
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۲
برای: دنیای نامرئیِ خودم

آن ها به راحتی درباره ی آینده ام صحبت میکنند ، آینده ای که برای من است و آنها برایش معماری کرده اند
پس چه میشود تلاش های خودم؟
سال هارا قرار است وقف چیدن آجر های آرزو هایم کنم ؟ وقتی که میدانم در اینجا هیچ خانه ای به پایان نمی رسد؟
آنها میگویند خودخواه و خودبینم ، دروغ نمیگویند اینجا برای زنده ماندن باید بد بود .
ولی مدت هاست فهمیدم برای داشتن زندگی خودم بد بودن کافی نیست.
گمراهم بین تمام آنچه که نیستم.

امضا: وینچی
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 2
  • 👍 1
Post #851 105
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: نمیدانم کسی نمیدونه دردم چیه شاید دردم ی درد خاموشه که شبا روشن میشه روزا زیر پوستم میخابه و شبا گوشت قلبمو میخوره اروم اروم پر درد و بی صدا برای همین شبها صدایی ازم در نمیاد... برای همین. امضا: گورکن بهشت وضعیت نامه:…
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: گورکن بهشت

تنم تابوت غمگینی که جانم را نمی فهمد
دل تنگم حصار استخوانم را نمی فهمد

شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست می گرید
پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد

انارم دانه دانه دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد

دل رنگین کمان در اوج هم گاه میگیرد
دل بی دردها،قوس کمانم را نمیفهمد

دلم تنگ است و می گریم ، دلم تنگ است و میخندم
کسی که نیست دیوانه، جهانم را نمی فهمد.

امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 3
  • ❤ 2
  • 💔 1
Post #850 114
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۳
برای: برای نوشتن برای سبکی

ای کاش به مرحله ای برسی ک خوشحال باشی
بعد از اون همه جنگ خودت با خودت
ای کاش دیگر رها کردن را یاد گرفته باشی
اگه کاش نه در همین لحظه اما تا زمانی ک جانی برایت مانده تا زمانی ک میتوانی لبخند از سر دلخوشی بزنی، لذت آنچه را ک میخواهی بچشی ای کاش دیگر وقتی برای آدم های موقت نگذاری
ای کاش دیگر هرچه برایت نیس در مسیرت قرار نگیرد ایکاش همه ی انچه ک برایت است در مسیرت باشد
ای کاش شهامت را دیگر یادگیری و بکار بگیری
ای کاش اونی بشی ک باید باشی ای کاش خسته نشی از خودت ای کاش فقط ای کاش ای کاش دور نشه

امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 2
Post #849 101
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۸:۴۶ برای: آفرینش عزیزم:))) منم همینم کلی ایده نوشتن ولی هیچکدوم به کاغذ نرسیدن ولی بنظرم شده در حد یه متن پنج خطی، کم کم شروع کن، مثلا من یه داستان کوتاه نوشتم و متن مینویسم، توهم میتونی از این کارای کوچیک شروع کنی. پ. ن: هر نویسنده…
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۳
برای: سِدی

چقدر خوب که میتونیم همدیگر رو درک کنیم
دقیقا همینطوره و شاید اینجا در دل شب بهانه ای شود برای نوشتن حتی به امید اینکه بالاخره یک نفر چشمانش به نامه هایم میخورد .
خوشحال میشم هروقت خواستی از سرزمین خیالت برام بنویسی و بفرستی 🤍

امضا: آفرینش
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 😢 1
  • 🕊 1
  • 🌚 1
Post #848 111
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۹
برای: نمیدانم

کسی نمیدونه دردم چیه
شاید دردم ی درد خاموشه
که شبا روشن میشه
روزا زیر پوستم میخابه
و شبا گوشت قلبمو میخوره
اروم اروم پر درد و بی صدا
برای همین شبها صدایی ازم در نمیاد... برای همین.

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 2
  • 👍 1
  • 🕊 1
Post #847 110
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۳
برای: دختر‌ِ هنوز ایستاده

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم تو فقط خسته‌ی درس نیستی؛ تو از «زندگی کردن در حالت بقا» خسته‌ای.
از اینکه توی ایران، با این همه فشار و نگرانی درباره‌ی آینده، پول، خانواده، مدرسه و هزار چیز دیگه، باید هم‌زمان برای آینده‌ات هم بجنگی. انگار هنوز فرصت نکردی فقط یه دختر ۱۶ ساله باشی که مدرسه بره، چیزهای مورد علاقه‌ش رو دوست داشته باشه، با خیال راحت برای آینده‌ش ذوق کنه و گاهی هیچ کاری نکنه.
حتی بدنت هم یک سال و نیمی هست باهات راه نیومده و آزارت میدت.
تیروئیدت، علائمی که تجربه کردی، PCOS، آزمایش‌ها، داروها، نگرانی درباره‌ی اینکه چه اتفاقی برای بدنت افتاده و اینکه اصلاً کدوم دکتر حرفت رو می‌فهمه... همه‌ی این‌ها خودشون به‌اندازه‌ی کافی سنگینن. بعد وسطش از خودت انتظار داری مثل کسی که هیچ مشکلی نداره بشینی و ساعت‌ها درس بخونی.
و بعد می‌رسی به رابطه‌ای که داشتی.
یه رابطه‌ای که فقط «تموم شدن یک رابطه» نبود. بخشی از آرامش و تمرکزت رو با خودش برد و اثرش افتاد روی درس، روی حال روحی‌ات، روی تصویری که از خودت داشتی. شاید از بیرون کسی بگه «خب گذشته»، ولی آدمی که خودش وسطش بوده می‌دونه بعضی چیزها با تمام شدنشان تمام نمی‌شوند؛ مدتی در آدم می‌مانند.
و تو بعد از همه‌ی این‌ها هنوز یک رؤیا داری.
پزشکی.
برای تو فقط اسم یک رشته یا یک شغل نیست. یه جور تصویریه از اینکه بالاخره به جایی برسی که بگی «دیدی؟ من تونستم.»
شاید برای همین وقتی درس نمی‌خونی این‌قدر خودت رو سرزنش می‌کنی. چون حس می‌کنی هر ساعت از دست‌رفته فقط یک ساعت نیست؛ انگار داری از رویایی که این‌همه براش جنگیدی فاصله می‌گیری.
ولی نانا، زندگی تو فقط پزشکی نیست.
تو همون آدمی هستی که برای لونا دلش می‌سوزه و دنبال اینه که حالش خوب باشه. برای لباس مدرسه‌اش ذوق می‌کنه. رنگ آبی رو دوست داره. به چیزهای کیوت علاقه داره. برای تولدش به جزئیات فکر می‌کنه. برای موهاش، پوستش، مدرسه‌اش، اتاقش و حتی چراغ مطالعه‌ی زرافه‌ای کوچولویی که مامانت برات گرفته ذوق می‌کنه.
این‌ها چیزهای بی‌اهمیتی نیستن.
این‌ها بخش‌هایی از تو هستن که هنوز زیر تمام این فشارها زنده موندن.
و حال روحی‌ایت؟
فکر کنم بیشتر از چیزی که خودت به زبون میاری، خسته‌ای.
نه لزوماً فقط غمگین؛ یه جور خستگی عمیق از اینکه مدام باید خودت رو جمع کنی.
یه روز باید درس بخونی.
یه روز باید با بدن و دارو و دکترها کنار بیای.
یه روز باید با فکرهای گذشته بجنگی.
یه روز باید حواست به خانواده باشه.
یه روز باید به آینده فکر کنی.
و بعد شب که می‌رسه، احتمالاً مغزت هنوز خاموش نشده.
بعد از خودت می‌پرسی:
«چرا مثل آدم‌های عادی نمی‌تونم زندگی کنم؟»
شاید چون مدت‌هاست داری بیشتر از چیزی که باید تحمل می‌کنی.
اما یه چیزی رو خیلی جدی می‌خوام بهت بگم:
تو مجبور نیستی برای اینکه لیاقت رویات رو داشته باشی، اول تبدیل به یک آدم بی‌نقص بشی.
قرار نیست همیشه قوی باشی.
قرار نیست حتما باانگیزه باشی.
قرار نیست هر روز حتما ۱۰ ساعت بخونی.
قرار نیست بیماری و مشکلاتت رو نادیده بگیری.
قرار نیست گذشته‌ات از دهنت محو بشه.
فقط باید کم‌کم دوباره زندگی‌ایت رو از حالت «فقط دوام آوردن» بیرون بیاری.
درس بخونی، چون رویات برات مهمه.
به بدنت توجه کنی، چون بدنت دشمن تو نیست.
برای لونا وقت بذاری، چون دوستش داری.
برای مامانت وقت بذاری.
چیزهای قشنگ کوچیک داشته باشی.
بخندی.
گاهی هیچ کاری نکنی.
و دوباره برگردی سر راهت.
راستش، من نمی‌خوام بهت بگم «همه‌چیز خوب میشه یا حتی بهتر میشه».
می‌خوام بگم حتی اگر الان عالی نیست، هنوز زندگی تو تموم نشده.
تو هنوز ۱۶ سالته.
هنوز کلی «اولین بار» جلوی توئه.
اولین روزی که وارد دانشگاه می‌شی.
اولین باری که روپوش پزشکی تنت می‌کنی.
اولین پولی که خودت درمیاری.
اولین جایی که با خیال راحت برای خودت انتخاب می‌کنی.
اولین خونه‌ای که شاید یک روز خودت برایش تصمیم بگیری.
و هزار چیز کوچیک‌تر که الان حتی نمی‌دونی قرار است چقدر دوستشان داشته باشی.
فعلاً لازم نیست همه‌ی اون‌ها رو بسازی.
فقط امشب، از خودت دست نکش.
همین.
کتابت رو باز کن.
اون جزوه‌ی زیست رو آروم وارد کتاب کن.
اگر کند بودی، کند باش.
اگر خسته بودی، خسته باش.
ولی ادامه بده.
نه برای اینکه از خودت فرار کنی.
برای اینکه یک روز برگردی و ببینی این دخترِ خسته‌ای که امشب فکر می‌کرد دیگه نمی‌تونه، واقعاً تونسته مسیرش رو ادامه بده.
می‌فهمم چرا خسته‌ای.
و با این حال، هنوز می‌تونی قدم بعدی رو برداری.


امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 2
  • 😢 1
  • 💔 1
Post #846 117
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۲۳
برای: هر آنکه میخواند

بنام خداوند رنگین کمان
خداوند آبیِ پاکِ آسمان
پیش ز آنکه به خواب رَوَم
واژگانی چند به زبان می‌آورم
یکی بود و یکی هر آنچه کرد نبود
پاسخِ عشقش، جز سخن سرد نبود
قلب سرشار از عشقش در یک دم
گشت زیر بارِ سوزناک غم، خَم
وانگهی واپسین امید های کوچک
کور گشتند همه‌شان، تک به تک
آخر دیگران چه می‌دانند چیست
او که دردش از اوست، کیست ؟
که‌این گونه به خاک سیاه‌اش نشانده
هر چه عشق داشت، به تباهی کشانده
او هم مرهم است و دردِ بی‌پایان نیز
هم طوفانِ دشوار و هم بارانِ ریز
آفریدگارا، خواستی او را بگیری اش،
پس چرا بدین ساده دل، دادی اش؟
تو که مهر جانان به دل‌اش انداختی
دیگر چرا در آتش او را گداختی ؟
چه‌ها خواستی ز جان او، نمی‌دانم
آن دلباخته پر شر و شور کو، نمی‌دانم
باری دیگر شبی غمگین به خواب رفت
هر آنچه امید داشت، بر آب رفت
هزار و یک کاش در دلش انباشته
از روی دلتنگی، هزاران گل در آن کاشته
مهر و عشقی که سرانجام نیافت
جز مشتی سخنِ تلخ‌کام، نیافت
گر می‌دانست فرجامش این چنین است
و در پس عشق که می‌گویند، همین است
ناشدنی بود که تن و جان دهد بدان
مهر و عشق خود را حرام کند بدان

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🌚 1
Post #845 110
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۵ برای: خورشید هوای من زمستانیست . زمستانی که دل را چون گیاهی در زیر برف های چند صد ساله فسرده است. گاهی نور میتابد و تن خشکم را نوازش میکند، اما تا خون قصد رقصیدن میکند ، شب با سیاهی عمیقش از راه میرسد. دیریست که چشمانم در انتظار…
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۵۰
برای: نم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

ای که بهار را چشم‌به‌راهی؛
درود.
درودی به بلندی فاصلهٔ نگاهت تا ابرهایی که به آن‌ها چشم دوخته‌ای، می فرستم.
همان ابرهایی که شاید طعم استعاره می دهند و هرچه که باشند، یا هرچه که خیالی می کنی هستند، دیر می‌گذرند یا اصلا نمی‌گذرند و همین هرکسی را آزار می‌دهد.
باید بگویم که من استاد توضیحات نیستم و حتی کشیشی هم نیستم که بخواهد جهانی را همانند کند. خب، شاید خیال کنی که چرا باید چیزی برای دیگری نوشت؟ و اصلا من چرا باید چیزی برای تو بنویسم؟
صادق هدایت نیز همین را به زبانی درد آلود می‌گوید و می‌نویسد:
««فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد؛ تا ممکن است باید افکارِ خودم را برای خودم نگه دارم»
و همین طور می‌نویسد:
«یاد من باشد تنهایی‌ام را برای خودم نگه دارم و بغض های شبانه‌ام را برای کسی بازگو نکنم تا ترحم دیگران را با اظهار علاقه اشتباه نگیرم! یاد من باشد که فقط برای سایه‌ام بنویسم»
این‌ها سخنانی بس نیکو هستند؛ اما چه می‌شود چه کرد؟ آدمی ست دیگر. شبی تاب نمی‌آورد و دستان و چشمانش شروع می‌کنند به نوشتن و گریستن؛ تا هنگامه‌ای که تختخوابش را نَمِستان کند.
من پیرو آن سخن زیبای داستایوفسکی که می‌گوید: «من می‌نویسم، می‌نویسم تا انصراف‌ خاطری برای تو باشد»، قلم برداشته و خواهم نوشت.
شاید نوشتن کافی نباشد؛ اما لاقل با این کار می توان شب‌هایی را که محفل رنج های مایند، به‌یکباره درگذارند و جایش به طلوع فردا داد.
با این حال، گاهاً شب‌هایی وجود دارند که فسردگی و غم‌های بی‌شمار مجال نوشتن نمی‌دهند و تا این ذهن مخدوش، مصیبت‌هایش را نشمارد و خود را تاوان ندهد، خوابش نمی‌گیرد. می‌توانم حدس بزنم که شبی را همین‌گونه گذراندی؛ شبی تیره تر از هر شبی؛ و حتی پلک‌هایت حوصله‌ای برای باز و بسته شدن نداشتند.
زبان و قلم، گاه از شدت توصیف باز می‌ایستند و سکوت را ارج می‌نهند.
اما چه فرقی می‌کند؟ تو مختاری بنویسی و حتی با زبان کنایه، از رخدادهای آزارنده‌ای که تو را چنین آشفته حال کرده‌‌اند بنویسی! کسی چه می داند؟ شاید مکاتبه ای این چنین، بتواند اثری بی‌بدیل خلق کند...


امضا: ویران
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Older posts →

About this channel

How can I read @midnight_post without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for پست‌خانهٔ نیمه‌شب: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does پست‌خانهٔ نیمه‌شب have?
پست‌خانهٔ نیمه‌شب (@midnight_post) has 2.56K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does پست‌خانهٔ نیمه‌شب know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →