ساعت: ۲۰:۵۰
برای: نم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
ای که بهار را چشمبهراهی؛
درود.
درودی به بلندی فاصلهٔ نگاهت تا ابرهایی که به آنها چشم دوختهای، می فرستم.
همان ابرهایی که شاید طعم استعاره می دهند و هرچه که باشند، یا هرچه که خیالی می کنی هستند، دیر میگذرند یا اصلا نمیگذرند و همین هرکسی را آزار میدهد.
باید بگویم که من استاد توضیحات نیستم و حتی کشیشی هم نیستم که بخواهد جهانی را همانند کند. خب، شاید خیال کنی که چرا باید چیزی برای دیگری نوشت؟ و اصلا من چرا باید چیزی برای تو بنویسم؟
صادق هدایت نیز همین را به زبانی درد آلود میگوید و مینویسد:
««فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد؛ تا ممکن است باید افکارِ خودم را برای خودم نگه دارم»
و همین طور مینویسد:
«یاد من باشد تنهاییام را برای خودم نگه دارم و بغض های شبانهام را برای کسی بازگو نکنم تا ترحم دیگران را با اظهار علاقه اشتباه نگیرم! یاد من باشد که فقط برای سایهام بنویسم»
اینها سخنانی بس نیکو هستند؛ اما چه میشود چه کرد؟ آدمی ست دیگر. شبی تاب نمیآورد و دستان و چشمانش شروع میکنند به نوشتن و گریستن؛ تا هنگامهای که تختخوابش را نَمِستان کند.
من پیرو آن سخن زیبای داستایوفسکی که میگوید: «من مینویسم، مینویسم تا انصراف خاطری برای تو باشد»، قلم برداشته و خواهم نوشت.
شاید نوشتن کافی نباشد؛ اما لاقل با این کار می توان شبهایی را که محفل رنج های مایند، بهیکباره درگذارند و جایش به طلوع فردا داد.
با این حال، گاهاً شبهایی وجود دارند که فسردگی و غمهای بیشمار مجال نوشتن نمیدهند و تا این ذهن مخدوش، مصیبتهایش را نشمارد و خود را تاوان ندهد، خوابش نمیگیرد. میتوانم حدس بزنم که شبی را همینگونه گذراندی؛ شبی تیره تر از هر شبی؛ و حتی پلکهایت حوصلهای برای باز و بسته شدن نداشتند.
زبان و قلم، گاه از شدت توصیف باز میایستند و سکوت را ارج مینهند.
اما چه فرقی میکند؟ تو مختاری بنویسی و حتی با زبان کنایه، از رخدادهای آزارندهای که تو را چنین آشفته حال کردهاند بنویسی! کسی چه می داند؟ شاید مکاتبه ای این چنین، بتواند اثری بیبدیل خلق کند...
امضا: ویران
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب