ساعت: ۰۱:۲۶
برای: نم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
آقا/ خانم عزیز.
نمیدانم شما را با چه واژهای خطاب کنم؛ از این بابت مرا عفو کنید. در این ذهن من که به ویرانکده ای میماند، واژه های بسیار یافت میشوند؛ دقیقا، دقیقا مثل یک کتابفروشیِ کهنهٔ درهمریخته که هرچیزی در آن یافت میشود.
شما را میتوان شبنمی متصور شد که با شب بیگانه است و عنصری ملال آور به شمار می آید؛ پس این چنین شد که واژهٔ شب، از امضای شما محذوف گردید و «نم» بازماند؛
اما این پرچانگی ها و خیالبافی ها مضحک است؛ می دانم؛ می دانم و باز مینویسم و این حماقت بزرگی ست!
من بر این مسئله واقفم که شاید حرفهایم را باور نکنید؛ اما کسی که غم میپروراند، بهراستی باید درونی عمیق داشته باشد. نمیشود منکر شد که حزن و اندوه آدمی را از پا درمی آورد، بله؛ اما کسانی هستند که اگر اندوه و غمی نداشته باشند، بی قرار تر و غمگین تر از همیشه خواهند بود؛ به نظر تناقض طنزی ست؛ اما خب،
میتوان دربارهٔ طعم گس شراب گفت که گرچه اندکی تلخ مینماید؛ به هرحال مایهٔ مستی ست.
من یادم میآید که پیش از این در جایی نوشته بودم:
« او دیگر همانند گذشتهها آنچنان در رنج نبود، و همین او را رنج میداد»
وَنگوک، نقاش بزرگ، در هنگام مرگش خطاب به یکی از آشیانش می.گوید:
« و غم برای همیشه باقی خواهند ماند»
این تراژدی آزاردهندهای ست و ما را از زیستن ناامید میسازد. خصوصا هنگامی که غمِ ما نه از درون، بلکه از کسی تراوش می کند که جز تراژدینویسی کاری نمی کند و این کارش، دیگران را هم به نومیدی دعوت مینماید. او قطعا دارای روحی عمیقی ست؛ من این را میفهمم و این مسئله گریبانم را تا به امروز رها نکردهاست. من خیال می کنم که از عبارات و داستانهای غم آلود، تنها نباید به احساس غم آن توجه کرد، بلکه واقعیتی که مسبب آن غم شدهاست، بیشتر مورد توجه نویسندهاست تا خود احساس غم؛
اما، چقدر پرچانگی کردهام؛ این توضیحات تنها حوصلهٔ مخاطبان را سر می برد، توضیحاتی که نه نان می آورند و نه دانشی؛
آه از این خیال بیانتها...
امضا: ویران
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب