تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۴
برای: ویران
شاید تنها چیزیکه دل من را هنوز اندکی زنده نگه داشته است ، زندگی به عنوان یک زن است.
فکر میکنم اگر مرد بودم همینقدر رنگ را هم بر بوم زندگی ام نداشتم.
نامش را پرچانگی نگذارید ، تعریفتان از من به عنوان شبنمی که شب را ندارد من را وادار به اندیشیدن کرد.
بله؛ ما در میان تلخی ها شیرینی می آفرینیم، این هنر آدمی است.
آتشی دل را میسوزاند اما گرمایش را دوست میداریم و هنگامی که از آن فقط خاکسترش میماند، برای اینکه دوباره زبانه بکشد، خود را به آب و آتش میزنیم.
من فکر میکنم ما در قله شادی به غم فکر میکنیم تا احساس شادکامی بیشتری داشته باشیم.
امضا: نم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #863
172
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۶ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… آقا/ خانم عزیز. نمیدانم شما را با چه واژهای خطاب کنم؛ از این بابت مرا عفو کنید. در این ذهن من که به ویرانکده ای میماند، واژه های بسیار یافت میشوند؛ دقیقا، دقیقا مثل یک کتابفروشیِ…
- ❤ 3