ساعت: ۱۲:۲۳
برای: پدر که پدر نبود
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدونم از کجا شروع کنم و کجا تمام کنم.
همیشه ادبی نوشتم ولی بنظرم برای نوشتن بخاطر تو باید صادقانه و صاف بنویسم.
احساساتم برایت به گونه ای به هم ریخته است که ذهنم نمیخواهد تلاش کند تا یک متن ادبی برایت بنویسد فقط میخواهد داد بزند و بگوید متاسفم که دخترت شدم.
یادمه یه روزایی والد مورد علاقم بودی و میگفتم کاش یه مردی مثل بابام تو دنیا بود تا بزرگ شدم ازدواج کنم ولی الان... الان بخاطر تو از عشق میترسم، فکر میکنم همه با دیدگاه تو منو نگاه میکنن؛ بعنوان یه شخصیت کم رنگ بی عرضه.
بابا من هیچوقت نمیتونم با نوشتن دردمو کم کنم اخه مگه میشه درد دختری که باباش اولین شخصی بود که اونو پس زد رو با نوشتن از یاد برد؟ نه.
تا اخر عمر بهم مدیونی چون من هر شب سر از دست دادن مامان؛ اونی که بیماره تا صبح گریه مکردم چون میدونم بعد رفتن اون یه والد منتظرمه که دوسم نداره؛ یعنی تو.
وقتی که اون ترکم کرد اون قدر نشکستم که وقتی دیدم بقیه چطور با باباهاشون خوبن شکستم کاش یکم باهام مهربون بودی.. از پدر و دختر بودن گذشته کاش با من حداقل یه کم مهربان بودی...
دیروز یکی از دوستام باباش بهش زنگ زد و گفتم شاهدختم چطوری... یادم نمیاد کی بهم زنگ زدی شاید هم یادم نیست چون آخرین بار بهم پشت گوشی فحش دادی و گفتی بی عرضه ترین بشر دنیام...
میدونی این روزا چرا انقدر سردرد دارم؟ بخاطر نتیجه کنکورمه...میترسم اون روز برسه و من خراب کرده باشم و اون شانس دوست داشته شدن توسط تو برای چند ثانیه رو از دست بدم؛ من از نتیجه نمیترسم از آینده نمیترسم من از تو میترسم بابا....
چقدر عجیبه نه؟ مگه آدم انقدر با دخترش؛ هم خون خودش بد میشه....من جز اینکه یه بچه بودم گناهم چه بود؟ من فقط دلم یه پدر میخواست که قهرمان قصم باشه نه قسمت تلخ زندگیم.
امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب