ساعت: ۰۱:۴۲
برای: نم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
از خود و هرچه هستم، بیزارم. موجودی خودخواه با حافظهای که آکنده به فراموشی ست.
مایهٔ تاسف است که قلم خویش را خیلی دیر موقع و در انتهای بامداد بر روی کاغذ می نهم.
روز بی حاصلی بود و گویا همه چیز و همه کس در تلاش بودند تا مرا خسته و بیرغبت سازند و جز این سخت میتوان دلیل دیگری آورد.
اما از این چیزها میگذرم؛
با آنکه میدانم چقدر از خویش جا مانده ام و حتی گذر آهستهٔ ابرهای آسمان از افکار و خیالات من بیشتر است، از قضاوت فروتنانه شما، بیش از دست و جیغ تماشاچیانی که نثار بازیگران تئاتر می کنند، احساس شعف کرده ام.
باوری که شما دارید، بهراستی از همان غنی بودن شما در شناخت آدمیان بر می خیزد،
باید بگویم که دیدن جزئیات مصیبی بیش از خوشی هایش دارد،
طوفانی از حرفها و کارهای ریز آدمیان که این ذهن خسته و وامانده در تلاش برای فهم هرکدام از این جزئیات است و دست آخر، هیچ نمی فهمد و بیهوده همانند ساعتی شکسته از کار می افتد.
نعمتی ست مصیبت آلود.
و درباره تصاویر ناقص من از شما،
چیزی نمی توانم بگویم؛ نه اینکه نمی خواهم،
گمانم را در درک آن مفلوک می دانم.
چیزی برایتان آماده کردم،
متنی می فرستم. کافی ست که واژه های برجسته و در گیومه را در نظر بگیرید و حرف اول هر واژه را از همان ابتدا جدا کنید.
پس از جدا سازی حرف نخست هر واژه، آنها را در کنار هم قرار دهید.
ببینید چه چیزی را تشکیل خواهد داد.
شاید این کار بتواند جبران مافات کند.
امضا: ویران
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب