ساعت: ۰۱:۴۴
برای: برای آفرینش و غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
دیشب موقع نوشتن نامه حتی فکر نمیکردم کسی بخونه چه برسه به اینکه دو تا ادمِ خوشقلب بخوان نامهای برام بذارن.
دیدن نوتیفش واقعا حس عجیبی داشت. مچکرم.
حسِ آخرِ خط بودن واقعا جالبه. من از اتفاقهای زیادی گذشتم که هر کدوم تکههایی از من رو گرفتن. در اخر که چیزی از من نموند، فهمیدم که کسی هم برام نمونده. نه به معنای واقعی. درواقع لحظهای رو زندگی کردم که به درک تنها بودن در دنیا میرسی. اینکه کسی جز خودت نمیتونه کمکت کنه. دردناک بود برام. چون خودم رو دوست نداشتم. به خودم اعتماد نداشتم. از همه مهمتر خودم رو مقصر اصلی داستان مزخرف زندگیم میدونستم. (مقصر بودم ولی نه اندازهای که خودم رو بابتش شکنجه میکردم.)
همیشه یک نوع فاصله بین من و حتی نزدیکترین ادمهای زندگیم هست که نمیتونم بشکنمش. یک فاصله که به دور شدن ادمها منجر میشه. البته که کسایی هستن که دوستم دارن و همچنان کنارمن ولی تنهاییم رو نمیتونم باهاشون شریک بشم. نمیدونم از ترسه یا از سرِ انتظار نداشتن از دیگران. شایدم فقط چون تموم مدت فقط خودم بودم که به عقب برگشتم تا تیکههام رو جمع کنم. خودم بودم که دست خودم رو گرفتم. تموم زندگی لعنتیم فقط خودم بودم انگار! برای همین خستهم. از اینکه حتی به کسی اجازه نمیدم کمکم کنه خستهم.
نوشتن واقعا چیز عجیبیه. حین نوشتن انگار خودمم دارم به یه چیزایی پیمیبرم!
دونستن اینکه نامهم خونده میشه بدون اینکه کسی منو بشناسه یا قضاوتم کنه شاید نوشتن رو راحتتر کرده برام. نمیدونم. ولی ممنونم ازتون.
امضا: No one
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب