تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۶
برای: ویران
درود
نامه ات را با جان خواندم.
سپاس که کلماتت چون تلالو آفتاب بر آب سرد ، گرما بخشیدند.
از آن شبی گفتی که تا هنگامی که سپیده دمید چشم هایم غم را فریاد میزد.
شب های این چنین در زندگی بسیارند،
اما میدانی چیست؟ یک شب می آید که زَهرَش تمام تلخی قبلی ها را می زداید و تو همانجا میمانی و با طلوع خورشید ، انسانی دیگر در تو جان میگیرد، امید دارم که شما این زهر را نچشیده باشید.
کسی متولد میشود که جوهر قلمش از خون دلِ دردآلودش سرچشمه میگیرد و بدون کاغذ و قلمش زندگانی را بلد نیست.
هرکس دردی دارد که برای خودش عزیز و محترم است. میتواند از دردمندی اش گِلِه کند یا از غمش شعرها بسراید و داستان ها بنویسد، اما حقیقتِ آن را برای خویش نگه میدارد.
شما هم از این قبیل دردها دارید؟
من هرگز فکر نمیکردم که روزگاری غم چون پیچکی سراپایم را دربرگیرد اما اکنون هرروز به آن آب میدهم تا بزرگتر شود.
امضا: نم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #854
108
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۵۰ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… ای که بهار را چشمبهراهی؛ درود. درودی به بلندی فاصلهٔ نگاهت تا ابرهایی که به آنها چشم دوختهای، می فرستم. همان ابرهایی که شاید طعم استعاره می دهند و هرچه که باشند، یا هرچه که خیالی…
- ❤ 3