ساعت: ۰۰:۱۷
برای: بهترین دوست من؟
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
زمان زیادی میگذره از آخرین باری که دیدمت…
فکر میکردم زودتر از این اینها دوباره همو ملاقات کنیم…
هنوز هم خاطرات آخرین روزی که با هم گذروندیم از جلوی چشمهام کنار نمیره…
ما همیشه با هم رو راست بودیم…(؟)…حداقل من بودم
فقط تو یک چیز نه، نبودم…و قسم میخورم که هربار چقدر بابتش خودمو سرزنش کردم…
همیشه گفتم تو بهترین دوست منی
اما واقعا چیزیکه بین ماست اسمش دوستیه؟
اگه آره پس چرا توی ذهن من دوستی تصویر دیگهای داره؟…
آدمایی که همیشه با همدیگه هستن و هم رو تنها نمیزارن
مگه دوستی غیر از اینه که یک نفر جای خالی زندگی یک نفر دیگه رو پر کنه؟…
نمیدونم…نمیدونم
انقدر تا حالا تجربه اش نکردم و انجامش ندادم که بلدش نیستم…
چیزی که ما داشتیم دوستی ای پر از دوری بوده و هست…
سالها زندگی تو شهر های جدا…
گذشت روزها و ماه ها و سالها بدون حتی یک پیام و تماس…
نمیتونم درک کنم این چه طور رابطهایه…
ولی اینو میدونم که تجربهای که با تو از دوستی داشتم چیزی عمیقتر از فقط درک شدن توسط یک انسان دیگه بود…
تو عملا خود من بودی و من خود تو…
ولی با تفاوت هایی که ما رو جاهای اشتباهی مینشوند…دور…سرد…تاریک…و تنها.
راستش بعد از همهی این افکاری که برای خودم ممنوعه میدونم،
فقط میخوام بگم هنوز کادوی تولدت که گذشت، توی کمدمه…
چهار ماهه گذشته…و دلم خیلی برات تنگ شده
میدونم که الان خوشحالی، امیدوارم روزهای خوشحالیت ادامهدار باشه…
حتی اگه من کنارت نباشم؛
من همیشه حرمت لحظات ارزشمند و زیبا و ماندگاری که با هم خلق کردیم و نگه میدارم چون تو بهترین دوست من بودی و هستی…و امیدوارم بمونی :)
امضا: Be
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب