تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۰
برای: هاشم
سلام شب شما هم بخیر. چه بد که بیحوصلهاین، راستش فکرمیکنم آدم تا به پاییز عادت کنه یکم طبیعیه:)روزهای کوتاه و خاطره های طولانی و دور و دراز ! ناسازگاره .درهرصورت منم خیلی حوصله درست و حسابی ندارم.
همیشه پروانه های توی دلم رو آروم نگه داشتم تا بهوقتش و برای آدم درستش بال بزنن که نکنه یکروزی اشتباه بال بزنن و گیرشکارچی بیوفتن حالا که نگاه میکنم اما میبینم که به بدترین شکلممکن دست شکارچی افتادن پرواز میکنن بال بال میزنن اما فقط یه گلوله نصیبشون میشه و وقتی از جوش و خروش میوفتن و من میگم آخیش، یهو یه دستی جلو میاد پروانه ها رو نوازش میکنه و اونا دوباره بیشتر از قبل بال بال میزنن و اینبار بیرحمانهتر کشته میشن!
اینکه از بین این همه مرد چرا پروانه ها برای شکارچی بال بال میزنن هم نکته عجیبیه که منم نمیدونم !
و من ؟ راستش نمیدونم چرا مثلقبلا جلوش رو نمیگیرم نمیدونم چرا اصلا گذاشتم تا اینجا پیش بره !
درهر صورت فعلا حسابی بیحوصله و ناامیدم تا بعدا ببینم چی میشه:)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #809
145
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۴ برای: هوریا سلام امیدوارم خوب باشی منم شکر خدا خوبم به خوبیت متشکرم که باز نامه نوشتی برام. ببخشید من دیشب نامه ت رو خوندم ولی خیلی خسته بودم و نتونستم جواب بدم. امشبم کمی کم حوصله ام و نامه ی بلندی نمینویسم ولی تو اگه حوصله…
- 💔 6