TGViewer
Channel Public Channel
پست‌خانهٔ نیمه‌شب

پست‌خانهٔ نیمه‌شب

@midnight_post

پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Subscribers
2.8K
Photos
0
Videos
0
Links
1K

Showing posts older than #805 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #804 126
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۲ برای: برای اهالی پست خانه چرا آدم وقتی میدونه یه چیزی اشتباهه بازم روش پافشاری میکنه؟ چرا رها نمیکنه؟ با اینکه میدونی اشتباهه؟ امضا: قلب افسرده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۲
برای: قلب افسرده

اینکه بدونی فلانی برات اشتباهه، استدلال و نتیجه گیری هست که ذهن، عقل و منطق‌ت انجام میده

اما دِل، عاطفه و احساس، این چیزا سرش نمیشه
دل میاد میگه: «خب به من چه اون برام مناسب نیست؟ من اونو میخوام حتی اگه کلی بهتر از اون برام وجود داشته باشه»

و جنگ این دوتا، دل و ذهن، مارو فرسوده میکنه

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #803 117
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۴ برای: قلب افسرده احساس میکنم قلب اونقدری که باید از طرفش ضربه نخورده تا رهاش کنه شایدم هنوز انسان به درک درستی از رهایی نرسیده ولی اصولا هیچ چیز موندگار نیست کسی نباید بابت اینکه نمیتونه چیزیو رها کنه به سادگی،سرزنش بشه یا خود…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: ترانه

میدونی رها کردن چطوریه؟ خودت تجربه کردی؟
تونستی رها کنی؟
و اگه آره بعد رها کردن حالت خوبه؟ یا حسرت میخوری؟

امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #802 136
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۹ برای: سِپیم، غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام سِپیم، غریب آشنا فکر می‌کنم این یکی از معدود دفعاتی بود که مغزم بعد از شنیدن یک راهکار، بلافاصله یک "ولی..." تحویلم نداد :)) ایده‌ی نشوندنِ اون بخشِ مقایسه‌گر…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۷
برای: سپیده دم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام
شبت بخیر

خوشحالم که کمی تونستم در این باره کمکت کنم
اما همونطوری که پیش‌تر هم گفتم، اگه این ویژگی‌ت بخشی از شخصیتت باشه، هر کاری اش هم بکنی بازم یجا خودش رو نشون میده

و همون طوری که خودت گفتی، بهتره که باهاش در جنگ نباشی؛
اون بخشی که قابلیت کنترل رو داره رو در جهت رشدت قرار بدی
و اون بخشی که نمیشه کنترلش کرد رو بپذیری، چون در اون صورت، بخشی از وجودت هست، بخشی از «تو بودن» هست

آخرین چیزی که به ذهنم میرسه برای اینکه بتونی بهتر باهاش کنار بیای اینه که همیشه در نظر داشته باشی که خیلی چیزها تو زندگی، یه نقطه نیستن که بهشون برسی
به اونی که روبروت نشسته هم همینو بگو
وقتی میگه «پس کی قراره برسی؟» تو هم بهش بگو مسئله رسیدن نیست، مسئله بهتر و بهتر شدن هست و شاید یه روزی، اون رسیدنه هم میونه همون تلاشها برای بهتر شدن اتفاق بیوفته

و در مورد اینکه میگی همه چیز قرار نیست مسابقه باشه، قبولت دارم ولی زاویه دید منو هم به این ماجرا داشته باش، شاید یه روزی به کارت بیاد:
گاهی بهتر شدن، یا اون رشدی که ما ازش حرف می‌زنیم، یه شاهکار علمی، یا یه تاثیرگذاری یهویی بزرگ نباشه ( اونا هم شدنی هستن، نمیگم نشدنی‌ان )
شاید رشدِ یکی از روز هات، از جا بلند شدن باشه،
شاید رشدِ یکی دیگه از روزهات، مهار کردن یکی از ترس ها باشه ( مثلا من که امروز برای اولین بار دندون کشیدم، اونم عقل )
یا شاید هم چند صفحه بیشتر مطالعه کردن یا چند ساعت زودتر بیدار شدن

مراقب این تغییر ها و رشد های کوچولو باش
و زیاد هم سخت نگیر به خودت

ببخشید که یکم طولانی شد، من واقعا فاز نصیحت ندارم فقط تجربه خودم رو بهت میگم
موفق باشی 🌾


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #801 138
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۲ برای: برای اهالی پست خانه چرا آدم وقتی میدونه یه چیزی اشتباهه بازم روش پافشاری میکنه؟ چرا رها نمیکنه؟ با اینکه میدونی اشتباهه؟ امضا: قلب افسرده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: قلب افسرده

احساس میکنم قلب اونقدری که باید از طرفش ضربه نخورده تا رهاش کنه
شایدم هنوز انسان به درک درستی از رهایی نرسیده
ولی اصولا هیچ چیز موندگار نیست
کسی نباید بابت اینکه نمیتونه چیزیو رها کنه به سادگی،سرزنش بشه
یا خود به خود درست میشه یا تا اخر عمر باهات میمونه
ولی اصولا ادمایی که راحت تر رها میکنن زندگی بهتری دارن، اینکه نتونی به سادگی از جیزی بگذری واقعا فرسودت میکنه

امضا: ترانه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #800 121
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۲
برای: برای اهالی پست خانه

چرا آدم وقتی میدونه یه چیزی اشتباهه بازم روش پافشاری میکنه؟ چرا رها نمیکنه؟ با اینکه میدونی اشتباهه؟

امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 👍 1
Post #799 153
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۹
برای: آنکه جان به بودنش گره خورده

من، تاب‌آوری درد خویش را آموخته‌ام؛
اما دیدن رنج آنان که جان به بودنشان گره خورده است
هنوز؛
برای قلبم حادثه‌ای‌ست بی‌تکرار.
چه جان‌فرساست
تماشای فروپاشی کسی
که تمنایت، آن است که جهان از شانه‌هایش فرو نریزد؛
و تلخ‌تر، این‌که دست‌هایت
جز نیایش هیچ تمهیدی
برای رهایی در اختیار ندارند.
و ای کاش می‌شد؛
درد را از شانه‌هایشان برگرفت
و خاموش،
به نام خویش زد؛ و ای کاش
گاه توان آن داشت که رنج دیگری را؛
بر جان خویش متحمل شود.

امضا: S
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #798 142
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۷
برای: برای خودم

بر ما دلت نسوخت، ندانم چرا نسوخت
ما را دلت نخواست، ندانم چرا نخواست

امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #797 175
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۵ برای: سپیده دم چراغی روشن است اما در خانه‌ی تو غذایی سرو شده است برای شکم تو بالشی هموار است برای سر تو قلبی میتپد در سینه‌ی تو پایی می‌جنبد در دامان تو دستی می‌نویسد با بازوی تو چشمی می‌بیند بر روی صورت تو صدایی از تو…
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۴
برای: گورکن بهشت

سلام
مرسی از نامه خیلی قشنگت❤️

شاید خاص بودن، داشتن چیزی نباشه که هیچ‌کس دیگه نداره
شاید همون چیزهای معمولی دنیا وقتی به تو می‌رسن دیگه معمولی نباشن

ممنون که یادم انداختی

امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #796 180
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۲ برای: سپیده دم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… درود و شبت بخیر اول از هر چیز قدردانِ قدردانی محبت‌آمیزت هستم .. دوم اینکه در مورد اون ویژگیت که تا ذهنت بیکار میشه می‌ره سراغ مقایسه. یه راهکار بهت میدم امیدوارم بتونه بهت…
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۹
برای: سِپیم، غریب آشنا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام سِپیم، غریب آشنا

فکر می‌کنم این یکی از معدود دفعاتی بود که مغزم بعد از شنیدن یک راهکار، بلافاصله یک "ولی..." تحویلم نداد :))

ایده‌ی نشوندنِ اون بخشِ مقایسه‌گر ذهنم روبه‌روم رو دوست داشتم.
شاید چون همیشه سعی کردم مقابلش بایستم و یا تسلیمش بشم؛ هیچ‌وقت ننشستم ببینم واقعا چی می‌خواد و چرا این‌همه اصرار داره منو با تمام آدم‌های دنیا مقایسه کنه.

البته یه چیز دیگه هم ذهنم رسید؛ که باعث میشه فکر کنم که ممکنه حتی مقایسه کردن خودم با خودم هم جواب نده :))

آخه مغزم خیلی عجله داره تا من به اون چیزی که می‌خوام تبدیل بشم؛ انگار مدام می‌گه: «خب، پس کی قراره برسی؟»

برای همین شاید اگر خودِ دیروزم رو هم بذارم جلوی خودم، باز شروع کنه به مقایسه و ایراد گرفتن که چرا هنوز به اون چیزی که باید، نرسیدم.

شاید بهتره کم‌کم به این آدمِ نشسته روبه‌روم یاد بدم که قرار نیست هر چیزی مسابقه باشه؛ نه من و آدم‌های دیگه، نه منِ امروز و منِ چند سال پیش، و حتی نه منِ امروز و آدمی که شاید یه روز بشم.

شاید رشد کردن قرار نیست همیشه شبیه جلو زدن باشه.🌱

نمی‌دونم.

ولی ایده‌ت رو واقعا دوست داشتم؛ مخصوصا اینکه به جای جنگیدن با این بخش از ذهنم، سعی کنم هدایتش کنم.

مرسی از تو.


امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #795 219
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۱ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام شبتون بخیر و امیدوارم حالتون خوب باشه. به رسم هرشب ممنون که برام مینویسید. راستش نامه‌ها این‌روز‌ها برام نجات بخش‌ان، یجورایی اوضاع از کنترلم داره خارج میشه و من هم ترسیدم.…
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۴
برای: هوریا

سلام
امیدوارم خوب باشی
منم شکر خدا خوبم به خوبیت
متشکرم که باز نامه نوشتی برام.
ببخشید من دیشب نامه ت رو خوندم ولی خیلی خسته بودم و نتونستم جواب بدم.
امشبم کمی کم حوصله ام و نامه ی بلندی نمی‌نویسم ولی تو اگه حوصله داری بگو، من می‌خونم حرفاتو
اوضاع چرا از کنترلت خارج شده دختر؟ از چی ترسیدی؟
بین این همه آدم علاقه مند چرا هنوز نتونستی کسی رو انتخاب کنی؟
به حرفشون اعتماد نداری؟

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 😢 3
  • ❤ 1
Post #794 206
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
Post #793 244
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
  • ❤ 2
Post #792 277
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۲
برای: بی‌نام

هیولاوار بی‌صورت و بی‌شکل
بر سرم آوار شده هر شب
تنهایم بگذار...
تنهایم بگذار
بگذار برای فراموش کردنت بخوابم. تنها پناه من از تو همین است...
...
...بر تو باد نفرینی بلند. به بلندای شب بی‌سحر ناکامان.
ای تلخی بی‌سببِ بی‌پایان... از کجا آمده‌ای؟ برو از سینه این یکّه‌ی تک افتاده برو. ای تو ویرانگر برق چشمم...
چگونه در عمق تاریک تنهایی‌ام راه‌یافته‌ای؟
با من درآمیختی...  هیولاوار بی‌صورت و بی‌شکل...

امضا: یکّه‌ی تک افتاده
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 3
Post #791 240
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۶
برای: خودم و خودت (پس از یک قدم فاصله)

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

عشق زیباست، عشق مقدسه، عشق شاید ضروری باشه برای پنجره‌ای نو به زندگی.
اما عشق کافی نیست.
این عشقا توی قصه‌ها و فیلم‌ها قشنگه؛ توی اونا آدم‌ها خسته نمی‌شن، عوض نمی‌شن، زده نمی‌شن، بین دوراهی واقعیت و خیال گیر نمی‌کنن و توی شرایط جدید، تصمیمات جدید نمی‌گیرن یا بین لحظات گیج و وبیج نمی‌شینن.
وگرنه توی زندگی واقعی، این چیزا دوره‌ایه؛ عادی میشه، همه چیز درس میشه، یادمیگیریش و می‌گذره... واقعاً همه چیز می‌گذره.
گاهی آدم کسی رو که جونش رو واسش می‌داد، دیگه از روی انتخاب نمی‌خواد.

و... می‌دونی چیه؟ خوشحالم که ازت دست کشیدم. از اون شب بیداری‌ها، از اون اشک‌ها، از اون حسرت‌ها و امید‌ها، دست کشیدم از اون خیال که تو یه ذره هم براش ارزش قائل نبودی.
احساس آزادی دارم؛ در عین حال که نمی‌دونم باهاش چیکار کنم، اما خیلی خیلی احساس سبکی می‌کنم.

یادته گفته بودم باهات یه کانکشن عجیبی احساس می‌کنم؟ اره هنوز هست، ولی فهمیدم آدم همیشه با اون کسی که خیلی بهش می‌خوره، قرار نیست بهترین ترکیب شه. قرار نیست اگر صد درصد با یکی جور هستی پس اون طرف بهترین انتخابت باشه؛ قرار نیست چون اونو بیشتر از همه دوست داری، چون بهتر از همه درک می‌کنی یا چون ارزش بیشتری براش قائلی، پس برای تو باشه ...

نه، زندگی اینجوری تا نمی‌کنه... پیراهن زندگی چروکیده است.

شاید یکم دیر باشه، ولی فهمیدم غیر تو، اونی که همیشه پیشم بوده و هست، ارزشش بیشتره. حتی اگه باعث نشه قلبم تندتر بزنه، حتی اگه باعث نشه مثل پازل حلش کنم، حتی اگه هیجان‌برانگیز نباشه... یکی هست که با موندنش برام ارزشمند شده و فهمیدنش برام بهترین هدیه بود.

جایگزینت نشده نه، اون همیشه توی زندگیم بود؛ اما وقتی دروغی بودن حضورت توی زندگیم ثابت شد، فهمیدم که حضور اون چقدر پررنگ‌تره و از همینجا می‌گم که ازش ممنونم.

گاهی تفاوت و کمی درک نشدن هم میتونه ارزشمند باشه ، همیشه جذاب ترین ، جالب ترین ، عاقل ترین و ----ترین ها ، بهترین ها برای ما نیستن

میدونی؟ شکر می‌کنم که نفسم بهت بند نیست. هنوز غیرمستقیم روی من تاثیر داری، ولی دیگه می‌تونم مچ قلبم رو بگیرم.
الاهی شکر... شکر که آزادم. آزاد از بند خیالِ با تو بودن، آزاد از بند آدمیزاد؛ آدمی مثل تو که کوردلانه زندگیه با بصیرت می‌خواست.
شکر که گذشت... شکر.

دوستدارِ رفته‌ی قدیمی‌ات


امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 2
  • 💔 2
Post #790 207
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۷
برای: ツ

واقعا نمیدونم چرا همه چیز اینطور پیش رفت؛ حس میکنم یه الهه بودی که برای یه دوره ای باید میومدی توی زندگی من و همه چیز زندگی من رو تغییر میدادی.
دردناک ترین بخش ماجرا که تمام وجودم رو آتیش میزنه و تمام سلول هام رو مجبور به جیغ کشیدن میکنه اینه که خیلی راحت با ۲ تا کلیک میتونم باهات حرف بزنم؛ اما نمیتونم. ببخشید که نمیتونم. ببخشید که چند سال بزرگتر نبودم. ببخشید که ازت بزرگتر نبودم. ببخشید که نتونستم دوستت بمونم. ببخشید که بعد اینکه توی زندگیت آدم مهمی شدم؛ مجبور شدم ترکت کنم. حسرت اینکه نتونستم بغلت کنم خیلی دردناکه. امیدوارم اون صدف هارو هم هنوز داشته باشی.
منو ببخش نجات دهنده.
ازت ممنونم به خاطر همه لحظاتی که پیشم بودی. هیچوقت فراموشت نمیکنم ツ.

امضا: سرو
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 10
  • ❤ 1
Post #789 184
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۰
برای: برای مخاطب خاصم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

راستش نمی‌دونم دقیقاً از کجا شروع کنم، چون بعضی حرف‌ها وقتی واقعاً برات مهم باشن، سخت‌تر از چیزی می‌شن که فکر می‌کنی.
می‌خواستم بدونی که تو برای من فقط یه آدم معمولی نیستی. نمی‌دونم از کی این حس شروع شد، ولی کم‌کم متوجه شدم بودنت برام فرق داره. حرف زدنت، توجه کوچیکت، حتی چیزهایی که شاید خودت خیلی ساده از کنارشون رد بشی، برای من بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی ارزش داره.
من ازت خوشم میاد. نه فقط به خاطر چیزهایی که از بیرون می‌بینم، بلکه به خاطر حسی که وقتی باهات حرف می‌زنم پیدا می‌کنم. یه آرامش و صمیمیتی هست که باعث می‌شه دلم بخواد بیشتر بشناسمت و بیشتر کنارت باشم.
نمی‌خوام این نامه باعث بشه احساس کنی باید جواب خاصی بدی یا چیزی رو به زور تغییر بدی. فقط دلم می‌خواست چیزی که مدتیه توی ذهنمه رو صادقانه بگم. چون فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها اون‌قدر برات مهم می‌شن که سکوت کردن درباره‌شون دیگه درست نیست.
شاید هنوز خیلی چیزها درباره همدیگه نمی‌دونیم، شاید این حس تازه شروع شده، ولی همین مقدار هم برای من واقعی و ارزشمنده.
فقط می‌خواستم بدونی که بودنت برای من مهمه، خودت برام مهمی، و از اینکه توی زندگی من هستی خوشحالم.


امضا: مرد ستاره ای ، دلباخته به حنا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
  • 🕊 1
Post #788 193
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۰
برای: برای jk

میدونم چند وقته که حالت خوب نیست
و دلت میخواد تنها باشی
میدونم اتفاقات سختی و تجربه میکنی
اما اینو یادت باشه که من همیشه پشتت هستم
چه تو غم چه تو شادی
همیشه یه نفر هست که مراقبت باشه و.هواست به تو باشه
هر کاری کنی
من مراقبتم دختر
امیدوارم این پیاممو اینجا ببینی
به امید روزای خوب .

امضا: مرتضی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
  • 🕊 1
Post #787 154
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۱ برای: چوریی🐣 بعد از چندسال زندگی برای اولین بار مامان بابام باهم دعواشون شده چوریی دعوای بد نمیدونم تهش چی میشه اما من بد این وسط گیر کردم واقعا نمیدونم چیکار کنم امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۷
برای: خواب زده

سلام خواب زده
می‌دونم که شب سنگینی رو تجربه می‌کنی
می‌دونم که حال و هوای دلت گرفته و ابریه
اینجور جاها و اینجور مواقع، کسی نمی‌تونه نسخه ای برای وضعیت زندگیت بپیچه

فقط خواستم بگم که اگه امشب نیاز به چیزی داشتی، شعری، قصه ای، خاطره ای، هر چیزی
فقط کافیه بگی تا ما هم در حد خودمون بتونیم کمکت کنیم

نمی‌خوام الان بهت بگم که همه چی درست میشه و این حرفا چون اون ماجرا هر چی هست داره اذیتت می‌کنه،
ولی بدون این هم میگذره
و ما هم کنارتیم، حتی اگه شده یه چراغ کوچک امید توی دلت روشن کنیم، یا یه دلخوشی کوچیک برات باشه، همون برای ما کافیه

امیدوارم به‌زودی زود، مشکلت حل بشه💐🌷

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #786 152
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۲۴ برای: هاشم خیلی دوست دارم تعریف کنم همه چیز و ولی خب واقعیت دغدغه هام خیلی سطحی و کودکانه به نظر میاد و واقعا جایگاهی نمیبینم براشون که بخوام راجع بهشون بنویسم با جزئیات. ولی اگه بخوام خلاصه بگم،..اینکه یه آدمی برای مدت طولانی…
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۲
برای: سایه

سلام
امیدوارم حالت خوب باشه.
خواهش می‌کنم. من از صحبت باهات خوشحال شدم.
سایه خانم! شما احتمالا ۱۶_۱۷ سالته و تازه داری با رفتارای عجیب و غریب آدما رو به رو می‌شی و فکر می‌کنی که بلد نیستی که باهاشون چیکار کنی!!
اشکال نداره، حالا که مسئله رو می‌بینی و میفهمی، واکنش درست هم یه جور مهارته که یادش می‌گیری.
من دوست دارم بهت بگم که در مورد اینجور رفتارها اصلا منعطف نباش و با قاطعیت برای آدم ها حد و مرزها رو تعریف و تعیین کن.
مثلا حالا که دیدی اون آدم شما رو مثل یه وسیله می‌بینه، دیگه هیچوقت سمتش نرو.
مهم نیست دیگران در موردت چی فکر می‌کنن. فکرای دیگران مال خودشونه.
واسه شما کافیه که خودت به خودت احترام بذاری و از خودت مراقبت کنی. این بهت عزت نفس و اعتماد به نفس می‌ده.
با احترام و مهر🍂🍁

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #785 136
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۰ برای: ترانه ندانم دردم از کجاست و به کجا میرود ندانم او این درد ها را از کجا می‌آورد گاه دردم از بی‌دوایی‌ست و گاه از دوری در آخر باید یکجایش بلنگد، حتی به زوری گاه همه دردمان این بود که یکی بفهمدمان نه اینکه درد را کوچک…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۱
برای: سِپیم، غریب آشنا

ممنونم ازت دوست عزیز=)

امضا: ترانه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →