ساعت: ۰۰:۱۷
برای: سپیده دم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
شبت بخیر
خوشحالم که کمی تونستم در این باره کمکت کنم
اما همونطوری که پیشتر هم گفتم، اگه این ویژگیت بخشی از شخصیتت باشه، هر کاری اش هم بکنی بازم یجا خودش رو نشون میده
و همون طوری که خودت گفتی، بهتره که باهاش در جنگ نباشی؛
اون بخشی که قابلیت کنترل رو داره رو در جهت رشدت قرار بدی
و اون بخشی که نمیشه کنترلش کرد رو بپذیری، چون در اون صورت، بخشی از وجودت هست، بخشی از «تو بودن» هست
آخرین چیزی که به ذهنم میرسه برای اینکه بتونی بهتر باهاش کنار بیای اینه که همیشه در نظر داشته باشی که خیلی چیزها تو زندگی، یه نقطه نیستن که بهشون برسی
به اونی که روبروت نشسته هم همینو بگو
وقتی میگه «پس کی قراره برسی؟» تو هم بهش بگو مسئله رسیدن نیست، مسئله بهتر و بهتر شدن هست و شاید یه روزی، اون رسیدنه هم میونه همون تلاشها برای بهتر شدن اتفاق بیوفته
و در مورد اینکه میگی همه چیز قرار نیست مسابقه باشه، قبولت دارم ولی زاویه دید منو هم به این ماجرا داشته باش، شاید یه روزی به کارت بیاد:
گاهی بهتر شدن، یا اون رشدی که ما ازش حرف میزنیم، یه شاهکار علمی، یا یه تاثیرگذاری یهویی بزرگ نباشه ( اونا هم شدنی هستن، نمیگم نشدنیان )
شاید رشدِ یکی از روز هات، از جا بلند شدن باشه،
شاید رشدِ یکی دیگه از روزهات، مهار کردن یکی از ترس ها باشه ( مثلا من که امروز برای اولین بار دندون کشیدم، اونم عقل )
یا شاید هم چند صفحه بیشتر مطالعه کردن یا چند ساعت زودتر بیدار شدن
مراقب این تغییر ها و رشد های کوچولو باش
و زیاد هم سخت نگیر به خودت
ببخشید که یکم طولانی شد، من واقعا فاز نصیحت ندارم فقط تجربه خودم رو بهت میگم
موفق باشی 🌾
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب