تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۵
برای: هرشخصیکهبخونه.
از نفس افتادم.
احتمالا حتی به ذهنم خطور نکرده، که چقدر خسته بودم از دویدن، برای رسین به خونه.
عزیزکم من حتی بیشتر از تو مشتاق دیدن خونه بودم.
و وقتی که رسیدم اونجا دیگه خونه ی من نبود.
پس منم شروع کردم به جمع کردن چمدون و راهی شدم.
جلوی در که رسیدم حس کردم چیزی جا گذاشتم و وقتی به پشت سرم نگاه کردم، تو رو داخل خونه دیدم میخواستم تو رو هم داخل چمدون بزارم و با خودم ببرم اما دیگه داخل اون چمدون برای تو جا نبود، من خودم و به زور جا کرده بودم.
پس فقط خودم رو برداشتم و رفتم.
امضا: نوا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1200
96
- 💔 7
- ❤ 2