ساعت: ۰۱:۲۱
برای: آنكه نبايد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم از کجای این پایان بنویسم؛ از روزهایی که با هزار امید به ماندنت دل بسته بودم، یا شبهایی که با هزار بغض، نبودنت را باور میکردم.
هر بار دلم به یادت میلرزید، با خودم میگفتم شاید زمان مرهم این دلبستگی باشد؛ شاید روزها که بگذرند، عشقم رنگ ببازد و نامت از جانم ریشه بگیرد. اما زمان گذشت و من نه فراموشت کردم و نه کمتر دوستت داشتم؛ گویی هر روز چیزی در من، بیاجازه، دوباره تو را انتخاب میکرد.
من قدم برداشتم؛ با غروری شکسته و ترسی عمیق از دوباره رنجیدن، به سمتت آمدم؛ نه از ناتوانی در رفتن، بلکه چون هنوز باور داشتم این قصه ارزش یک بار دیگر جنگیدن را دارد. اما تو دیگر نمیخواستی… و چه تلخ است فهمیدن اینکه گاهی نجات یک عشق، در قلب کسی که روزی تمام دنیایت بوده، جایی ندارد.
از رنج این روزها چه بگویم؟ از اشکهایی که بیصدا ریختند، شبهایی که صبح شدنشان را تاب نمیآوردم و آهنگهایی که روزی پناه دلتنگیام بودند و حالا زخمی تازه بر جانم میگذارند. پلیلیستی که هر روز غمگینتر از دیروز میشود، درست شبیه من؛ شبیه قلبی که با هر ترانه به خاطرهای پناه میبرد که دیگر جایی در زندگیاش ندارد.
و چه کسی میفهمد بعضی حرفها از خودِ رفتن دردناکترند؟ کلماتی که حتی پس از خاموش شدن صداها، پژواکشان در جان آدم باقی میماند. گاهی آدم از نبودن کسی نمیشکند؛ از تصویری میشکند که آن شخص با آخرین حرفهایش از خود به جا گذاشته است.
تمام کردن این رابطه برای من فقط پایان یک دوست داشتن نبود؛ باید از رؤیاهایی دل میکندم که با نام تو ساخته بودم، از فرداهایی که در ذهنم کنار تو میگذشتند و از خودی که در خیال ماندنت، خوشبختتر بود.
حالا ناچارم سکوت را انتخاب کنم؛ نامت را نیاورم، از تو نگویم و وانمود کنم فصل تو در زندگیام به پایان رسیده است. اما میان من و خودم حقیقتی هست که با سکوت و گذر زمان از بین نمیرود.
هنوز هم دلم برایت تنگ میشود. بعضی آهنگها مرا به تو میرسانند، شبها بوی خاطرههایت را میگیرند و قلبم بیاجازه نامت را صدا میزند؛ حتی وقتی لبهایم از گفتنش منع شدهاند.
شاید دیگر سهمی از زندگیات نداشته باشم و تو مدتهاست از این قصه گذشته باشی، اما من هنوز در حال وداع با احساسی هستم که نتوانستم به پایانش برسانم.
پس اگر روزی دیگر نامت را نشنیدی و از دلتنگیهایم ننوشتم، گمان نکن دوست داشتنت در من تمام شده است؛ گاهی آدمها نه از سر فراموشی، که از ناتوانی در ادامه دادن، سکوت میکنند.
مجبورم دیگر اسمت را نیاورم؛
اما مگر هر آنچه را بر زبان نمیآوریم، از یاد هم میبریم؟
تو را از کلماتم کنار میگذارم، اما خودم خوب میدانم که هنوز، دور از دسترس این پایان، در قلبی زندهای که با تمام رنجی که از تو کشیده، نتوانسته دوست داشتنت را انکار کند.
شاید غمانگیزترین شکل دوست داشتن همین باشد؛ اینکه بدانی دیگر نباید کسی را بخواهی، اما قلبت هنوز میان تمام بایدها و نبایدها، او را انتخاب میکند.
تو دیگر در زندگی من نیستی…
اما هنوز، در قلب من زندگی میکنی. :)
امضا: ياس
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب