ساعت: ۲۳:۳۹
برای: سِپیم، غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام سِپیم، غریب آشنا
فکر میکنم این یکی از معدود دفعاتی بود که مغزم بعد از شنیدن یک راهکار، بلافاصله یک "ولی..." تحویلم نداد :))
ایدهی نشوندنِ اون بخشِ مقایسهگر ذهنم روبهروم رو دوست داشتم.
شاید چون همیشه سعی کردم مقابلش بایستم و یا تسلیمش بشم؛ هیچوقت ننشستم ببینم واقعا چی میخواد و چرا اینهمه اصرار داره منو با تمام آدمهای دنیا مقایسه کنه.
البته یه چیز دیگه هم ذهنم رسید؛ که باعث میشه فکر کنم که ممکنه حتی مقایسه کردن خودم با خودم هم جواب نده :))
آخه مغزم خیلی عجله داره تا من به اون چیزی که میخوام تبدیل بشم؛ انگار مدام میگه: «خب، پس کی قراره برسی؟»
برای همین شاید اگر خودِ دیروزم رو هم بذارم جلوی خودم، باز شروع کنه به مقایسه و ایراد گرفتن که چرا هنوز به اون چیزی که باید، نرسیدم.
شاید بهتره کمکم به این آدمِ نشسته روبهروم یاد بدم که قرار نیست هر چیزی مسابقه باشه؛ نه من و آدمهای دیگه، نه منِ امروز و منِ چند سال پیش، و حتی نه منِ امروز و آدمی که شاید یه روز بشم.
شاید رشد کردن قرار نیست همیشه شبیه جلو زدن باشه.🌱
نمیدونم.
ولی ایدهت رو واقعا دوست داشتم؛ مخصوصا اینکه به جای جنگیدن با این بخش از ذهنم، سعی کنم هدایتش کنم.
مرسی از تو.
امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب