TGViewer
Channel Public Channel
پست‌خانهٔ نیمه‌شب

پست‌خانهٔ نیمه‌شب

@midnight_post

پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Subscribers
2.8K
Photos
0
Videos
0
Links
1K

Showing posts older than #785 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #784 159
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۸ برای: هوریا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام شبت به خیر امیدوارم خیلی خوب باشی... مثلا از یه چیزی ذوق کرده باشی... یا مثلاً خیالت بابت همه چیز راحت باشه و همه چیز در حال خوب پیش رفتن باشه. ممنون از نامه ت و ممنون که…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۱
برای: هاشم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام شبتون بخیر و امیدوارم حالتون خوب باشه. به رسم هرشب ممنون که برام مینویسید.
راستش نامه‌ها این‌روز‌ها برام نجات بخش‌ان، یجورایی اوضاع از کنترلم داره خارج میشه و من هم ترسیدم. و در حالی که هیچی نمی‌دونم، آخر شب‌ها پناه میارم به اینجا و نامه‌ها انگار واقعا احساس می‌کنم مروارید‌هام ریختن پخش زمین شدن نه ‌میتونم جمعشون کنم و نه می‌خوام که جمع بشه
. بامزه‌ست که شماهم قصه‌هارو دوست دارین:) قصه‌های من اما همیشه خوشحال‌کننده‌ نیست خیلی وقت‌ها غم داره خیلی زیاد. مثل زندگی عادی. مثلا اسم‌های بچه‌هایی رو میبینم که داستان‌شون، داستان عاشقی ناکام یکی از والدشون بوده :)
به نظرم آدم بعضی وقت‌ها از خیال زیاد میمیره، چیزایی رو خیال می‌کنه که نشده و نمیشه و نیست :)، بنابراین گاهی وقت‌ها عمدی سعی می‌کنم کمتر تصور کنم .
من اما آینده شما رو اینطور تصور می‌کنم ، به نظرم پدر خیلی خوبی میشین، از همون پدرهایی که بیشتر از وظیفه والدگری رفیقن ، کلی قصه بلدن، زبان محبت و دست نوازش دارن و هیچ‌وقت پشت آدم رو خالی نمیکنن:) وایب همچین‌خونه ای از نظر من زرده با گل‌هایی که هرجای خونه دیده میشه، اشپزخانه‌ای که پنجره داره و خونه‌ای که رنگ و بو داره. امیدوارم آینده باهاتون حسابی مهربون باشه!
امشب شروعش می‌کنم کتاب رو‌ می‌گم، راستش از دوباره خوندن نوشته های معروفی خیلی میترسم هرچی میگذره و آدم سنش بالا میره درکش از نوشته معروفی بالاتر میره چیزهایی که رو می‌بینه که بار اول اصلا ندید و هی غمش زیاد و زیاد‌تر میشه ، من با زن‌های روایت معروفی خیلی زیاد همزادپنداری می‌کنم.
پرسیدید که تاحالا چندنفر عاشقم شدن؟ راستش دقیق نمیدونم من همیشه فاصله‌ام رو با مردها حفظ کردم از یجایی بیشتر اجازه ندادم، نه خودم حد رو رد کردم نه به اونها اجازه دادم یک قدم جلوتر بیان.
تعداد این مردهایی که رد کردم از تعداد موهای توی سرم بیشتره اما نمی‌دونم چرا الان مرواریدهای توی قلبم اینطوری پاره شدن اونم الکی الکی ، وقتی نه چیزی به باره نه به داره:)
مثلا چندروز پیش آقایی بهم گفت که هنوز نتونسته نه رو بپذیره از طرف من و دلش دقیقا بین دوتا دسته موی فری که توی صورتم ریختم گیر کرده خب منم دو‌دسته‌ی موهام رو‌توی آب روبروم‌کردم تا صاف شه و دلش بیوفته پایین بتونه بره ، قیافش ناامید ترین قیافه‌ای بود که توی عمرم دیدم:)
امشب فکرکردم نکنه پاره شدن مرواریدهای توی دلم، نفرین یکی از همون مردهاست ؟:)
ببخشید که انقدر زیاد شد امیدوارم هذیان‌گویی آخر شب من رو ببخشید ذهنم حسابی شلوغه و از پس هندل‌کردنش اصلا برنمیام


امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
  • 💔 1
Post #783 145
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۵:۴۰ برای: سایه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام، سایه گمان می‌کنم کمی بی‌ادبی‌ست که میان حرف‌هایتان بپرم، اما... (نمیخوام مثل آدم هایی که وقتی درد یکی رو میشنون،برای خودشون رو تعریف کنن و در نهایت هردو برای پایین آوردن درد…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۴
برای: میخائیل

خوشحال شدم که حرفهاتون رو شنیدم💙
چی بهتر از اینکه آدمایی که نمیشناسی برات نامه بنویسن و به یه سری دلایل عجیب غریب، بفهمی که با اینهمه فاصله و ندونستن ها، چجوری نوشته ها قلب ها رو بهم وصل میکنن.
تو تایپ میکنی و من از اینجا یه چیزی ته دلم و گرم میکنه که نه، سایه..تو اون قدرا ام درک نشده نیستی.
میدونم. میدونم که همیشه لزوما آدما اون حسی و که ما بهشون داریم، بهمون ندارن.
اهمیتی نداره که چقد تلاش کنیم.
در نهایت این یه چرخه ست.
شاید اون آدمایی که راجبشون حرف میزنیم، خودشونم تو همین شرایط باشن.
منتها نه درمورد ما.
در مورد کس دیگه ای.
این گاهی خیلی اذیتم میکنه. اون قدری که گاهی وقتا بی دلیل میزنم زیر گریه.
ولی خب میدونی؟ ته دلم باور دارم که ما هممون مثل همیم.
هممون بیچاره ایم و هیچ کاری هم از دستمون بر نمیاد.
فقط بعضی هامون بازی رو بهتر یاد گرفتیم
بعضی هامون هم تازه اول کارمونه.
ولی آخر شب، زمانی که تنهاییم و داریم چشمامون و میبندیم، می‌فهمیم که واقعا هیچکس نمیتونه نجاتمون بده.

پ.ن: وای به حال من اگه نجات دهنده ام توی آینه باشه..

امضا: سایه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #782 167
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: نمیدونم امشب بیشتر از هرشبه دیگه‌ای احساس غم میکنم ، خیلی بده ندونی دردت چیه و دواش چیه و ازون بدتر اینه‌که بدونی دردت و دواش دقیقا چیه ولی دستت بهش نرسه و بار این دوری رو به سختی به دوش بکشی امیدوارم اگر کسی دردی داره…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: ترانه

ندانم دردم از کجاست و به کجا میرود
ندانم او این درد ها را از کجا می‌آورد

گاه دردم از بی‌دوایی‌ست و گاه از دوری
در آخر باید یکجایش بلنگد، حتی به زوری

گاه همه دردمان این بود که یکی بفهمدمان
نه اینکه درد را کوچک شمارد، که یک کَمَکی بفهمدمان

امیدوارم که ای غمگینِ دور از دسترس
بزرگتر و وسیع‌تر از غمت شوی از این پس

تا که خود را داری غم نداری، ای دوست
هر آنچه هر کس دارد، خودِ خودِ اوست

خود را دریاب دوست من!
امیدوارم چنان شادی ای بر وجودت نشیند که همه این غم‌ها از یادت برود و قوی‌تر از پیش، بازگردی ...

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #781 165
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۱ برای: چوریی🐣 بعد از چندسال زندگی برای اولین بار مامان بابام باهم دعواشون شده چوریی دعوای بد نمیدونم تهش چی میشه اما من بد این وسط گیر کردم واقعا نمیدونم چیکار کنم امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۷
برای: خواب زده

شاید نتونم درکت کنم ولی میفهممت جو خونه اونقدری بهم ریخته س که حتی با گوشی و موزیک حواست پرت نمیشه
میتونم بدونم چند سالته

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #780 176
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۵
برای: اعضای پست خانه نیمه شب

عزیزانم دنبال عشق نرید، عاشق نشید بلکه دوست بدارید. عشق ادم کور میکنه یک جوری که خودتو فراموش کنی دوست داشتن نه طرف مقابل هم دوست داری ولی خودتو فراموش نمیکنی. عشق اگه بره دیگه ادم سابق نمیشی ولی دوست داشتن نه اگه بره میتونی سرپا بشی و دوباره عشق بورزی. عاشق که باشی رفتاری بدش و تند خویی هاش و بی احترامی هاش رو تحمل میکنی صبرت تموم میشه ولی باز پیشش میمونی ولی وقتی یکی رو دوست داری اگه باهات خوب رفتار نکنه، نمیمونی،میری. چون آرامشت برات مهمه. عاشق نشید دوستان، دوست بدارید.

امضا: نیهان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 5
  • 👍 2
Post #779 155
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۷ برای: اهالی پست خانه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… بعضی وقت‌ها هست که فکر می‌کنم بی‌نقصم؛ ولی فقط بعضی وقت‌ها، و خیلی کوتاه. چون خیلی زود، تند و سریع، مغزم تمام روزها، دفعه‌ها، آدم‌ها و اتفاقات و کلا هر سند و مدرکی که بتواند…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۵
برای: سپیده دم

چراغی روشن است اما در خانه‌ی تو
غذایی سرو شده است برای شکم تو
بالشی هموار است برای سر تو
قلبی میتپد در سینه‌ی تو
پایی می‌جنبد در دامان تو
دستی می‌نویسد با بازوی تو
چشمی می‌بیند بر روی صورت تو
صدایی از تو بیرون‌ می‌آید از گلوی تو
همه‌ی این‌ها را بقیه هم دارند
اما آن‌ها برای آن‌ها هستند
و تو برای تو.
امیدوارم درکش کنی.❤️

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #778 145
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۳:۴۱ برای: سِپیم، غریب آشنا سلام اول از همه مرسی از نامه قشنگت♡ نامه‌ات منو برد عقب توی زمان، درست وسط مکالمه‌های طولانی با مهربون‌ترین آدم‌های زندگیم. حرفات خیلی به دلم نشست. مخصوصا اونجایی که گفتی: 《هیچکس توی دنیا بجز خودش هیچکس…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۲
برای: سپیده دم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

درود و شبت بخیر

اول از هر چیز قدردانِ قدردانی محبت‌آمیزت هستم ..
دوم اینکه در مورد اون ویژگیت که تا ذهنت بیکار میشه می‌ره سراغ مقایسه.
یه راهکار بهت میدم امیدوارم بتونه بهت کمک کنه؛ اول اینکه همیشه در نظر داشته باش که این ویژگی که تو داری، اگه بخشی از شخصیتت باشه ( یعنی چیزی نباشه که در طول زمان آموخته شده باشه، بلکه در ژرفای وجودت بوده باشه )، نمیتونی صفر و حذفش کنی و همیشه باهات خواهد بود
اما میشه و میتونی مدیریتش کنی و از اون بهتر، میتونی هدایتش کنی به سمت چیزایی که بتونن باعث پیشرفت و رشدت بشن

مثلا یه صحنه خیالی توی ذهنت بساز، در حالی که روی یه صندلی نشستی، اون بخشِ مقایسه‌گر و آزاردهنده ذهنت رو یه آدمی تصور کن که روبروت نشسته
بهش بگو از این پس کسی که تو باید منو باهاش مقایسه کنی، خودِ دیروزمه، خودِ پارسالمه، خودِ چند سال پیشمه
بهش بگو حالا که اینقدر خوب منو با بقیه مقایسه می‌کنی، بیا و فقط من و با خودم مقایسه کن و به هیچکس دیگه هم کار نداشته باش، هیچکس دیگه به جای ما زندگی نمیکنه پس چرا باید ما خودمون رو با بقیه مقایسه کنیم؟ مگه ما به جای دیگران زندگی میکنیم یا دیگران به جای ما ؟

این گفتگو رو با بخشِ مقایسه‌گر ذهنت انجام بده، و جریانی که اون در ذهنت ایجاد می‌کنه و تورو اذیت می‌کنه و استاندارد های خطرناکی می‌ذاره برات رو هدایت بکن به گونه ای که سبب ترقی و پیشرفت خودت بشه.

موفق و پیروز باشی و امیدوارم یه روزی به خودت بیای و ببینی چطور با همه اینها کنار اومدی و با همه نقص هات باز هم بهترین خودتی 🌷


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #777 141
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۳
برای: آنیشا

من خیلی حرفا دارم،ولی به نظرم خاقانی بهتر میگه
حتی با اینکه میدونم به دستت نمیرسه!

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
یا تو به دم صبح،سلامی نسپردی
یا صبحدم از رشک،سلامت نرسانید
من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
عمری است که چون خاک،جگر تشنه عشقم
و ایام به من،جرعه جامت نرسانید
خاقانی،از این طالع خود کام چه جویی؟
کاو چاشنی کام به کامت نرسانید
“خاقانی شروانی”
اگر حرفی داشتید با گوش جان میشنوم

امضا: ابولفَضَم
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 4
Post #776 141
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۹
برای: نمیدونم

امشب بیشتر از هرشبه دیگه‌ای احساس غم میکنم ، خیلی بده ندونی دردت چیه و دواش چیه و ازون بدتر اینه‌که بدونی دردت و دواش دقیقا چیه ولی دستت بهش نرسه و بار این دوری رو به سختی به دوش بکشی
امیدوارم اگر کسی دردی داره دردش دوا داشته باشه و ازش دور نباشه.

امضا: ترانه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 2
  • 💔 1
Post #775 125
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۵۶ برای: خواب زده بیا بگو چی شده کنج کاوم البته اگه دوست داری میگم مجبور نیسی چون گفتن یه سری دردا بیشتر زنده‌شون میکنه تا ادمو خالی کنه🌻 امضا: چوریی🐣 وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۱
برای: چوریی🐣

بعد از چندسال زندگی برای اولین بار مامان بابام باهم دعواشون شده چوریی
دعوای بد
نمیدونم تهش چی میشه اما من بد این وسط گیر کردم
واقعا نمیدونم چیکار کنم

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #774 136
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۲۴ برای: هاشم خیلی دوست دارم تعریف کنم همه چیز و ولی خب واقعیت دغدغه هام خیلی سطحی و کودکانه به نظر میاد و واقعا جایگاهی نمیبینم براشون که بخوام راجع بهشون بنویسم با جزئیات. ولی اگه بخوام خلاصه بگم،..اینکه یه آدمی برای مدت طولانی…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۴۰
برای: سایه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام، سایه
گمان می‌کنم کمی بی‌ادبی‌ست که میان حرف‌هایتان بپرم، اما...
(نمیخوام مثل آدم هایی که وقتی درد یکی رو میشنون،برای خودشون رو تعریف کنن و در نهایت هردو برای پایین آوردن درد دیگری تلاش کند بجای تسکین دادن آن درد. و همینطور راهکار‌هایی از قضا "ادامه بده"، "اشکال نداره"، "تومیتونی از پسش بربیای" بنویسم. در کل سعی می‌کنم این کلیشه رو تکرا نکنم )

می‌خواستم بگویم به‌طرز عجیبی با همین دغدغه‌های به‌ظاهر «سطحی و کودکانه»ات احساس هم‌پنداری می‌کنم.
این‌که چطور دوستت با تو مثل یک وسیله رفتار می‌کند؛ هر وقت کاری از دستت برمی‌آید، یادت می‌کند و وقتی دیگر کاری با تو ندارد، انگار نه انگار که اصلاً بوده‌ای.
و تلخ‌تر از آن، این‌که خودت هم این را می‌دانی و باز هر بار پیش‌قدم می‌شوی.
شاید چون نمی‌خواهی از دستش بدهی.
شاید چون تنهایی و شاید چون آدمیزاد، با تمام ادعاهایش درباره‌ی بی‌نیازی، باز هم دلش می‌خواهد کسی باشد که گاهی بی‌دلیل سراغش را بگیرد.
من هم همیشه خودم را با این خیال آرام کرده‌ام که شاید آنها مانند من‌اند.(با اینکه می‌دانستم نيستن)
که شاید اگر کمی بیشتر صبر کنم، کمی بیشتر محبت کنم، کمی بیشتر خودم را نادیده بگیرم، بالاخره متوجه می‌شوند.
چه خیال خامی.
ته دلم همیشه می‌دانستم که آنها مثل من نیستند.
می‌دانستم بیشتر از آن‌که آنها دلشان مرا بخواهد، بیشتر چیزی را می‌خواهند که از من به دست می‌آورد.
حتی گاهی فکر می‌کنم می‌دانستن که دارن به من صدمه می‌زند؛ فقط لابد صدمه‌ی من آن‌قدر مهم نبود که دست از چیزی که ميخواهند بکشند.
اما خب...
من هم آدمم.
من هم محتاج محبت و ارتباطم، هرچند سهم چندانی از هنرِ آدم‌داشتن نصیبم نشده.
من هم دلم می‌خواهد یک‌بار کسی بماند، بی‌آن‌که لازم باشد هر بار چیزی برای ماندنش فراهم کنم.
گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش می‌توانستم یک رابطه‌ی عادی داشته باشم.
کاش آن‌قدر حوصله‌سربر نبودم.
کاش آدم‌ها فقط وقتی یادم نمی‌کردند که به چیزی در من احتیاج داشتند.
کاش یک‌بار هم کسی سراغم را می‌گرفت، نه برای آن‌چه می‌توانم برایش باشم؛ برای آن‌چه هستم.
ولی شاید این هم از همان خواسته‌های ساده‌ و سطحی‌ست که برای بعضی آدم‌ها زیادی مجلل به حساب می‌آید

در آخر شاید آدم‌هایی مثل تو و من باید_
راستش نمی‌دانم.

باید یاد بگیریم کمتر به آدم‌هایی که فقط وقت نیاز یادمان می‌کنند، دل ببندیم؟
باید دست از پیش‌قدم شدن برداریم؟
باید یاد بگیریم تنهایی را تحمل کنیم؟

نمی‌دانم.

فقط می‌دانم که هنوز، با تمام این حرف‌ها، دلم نمی‌آید از این آدم‌های مضخرف دست بکشم.
شاید این بزرگ‌ترین اشتباه ما باشد؛
یا شاید تنها چیزی باشد که هنوز از آدم بودنمان باقی مانده.


امضا: میخائیل
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 1
Post #773 127
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۴:۵۴
برای: پاییز

‏من حتی سرد یا گرم بودن پاییزم برام مهم نیست .
من دلم بارون میخواد،
دلم میخواد با صدای بارون بخوابم،
دلم میخواد با صدای بارون بیدار شم،
دلم گفتگوهای تو ماشینی زیر بارون با شیشه‌های بخار کرده میخواد،
دلم قهوه خوردن و خیس شدن زیر بارون میخواد؛
من دلم فقط بارون میخواد.

امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 👍 2
  • ❤ 1
Post #772 160
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۰۱ برای: سپیده دم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام دوست عزیز‌. نامه ت رو که می‌خوندم متوجه چیزی شدم که به دیدگاهم علت این جنگ های بی پایان توی سرت هست. بنظرم اینکه پیش فرض ذهنت رو بر بی‌نقص بودن بذاری چیز خوبی نیست، که در…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۴۱
برای: سِپیم، غریب آشنا

سلام
اول از همه مرسی از نامه قشنگت♡
نامه‌ات منو برد عقب توی زمان، درست وسط مکالمه‌های طولانی با مهربون‌ترین آدم‌های زندگیم.

حرفات خیلی به دلم نشست. مخصوصا اونجایی که گفتی:
《هیچکس توی دنیا بجز خودش هیچکس رو نداره، آدمها توی زندگی همدیگه مدتی مهمون هستن، و ما هم در زندگی دیگران همینطور
هیچکس تا همیشه برای کسی نمی‌مونه》
راستش می‌دونم که ما موندنی نیستیم و همین واسه من یکی از قشنگ‌ترین و بی‌نمونه‌ترین قسمتای زندگیه؛ اینکه بدونی فرصتت محدوده و خیلی از آدما نقششون توی زندگیت اون‌قدر که فکر می‌کنی پررنگ و موندگار نیست، باعث میشه بخوام فارغ از نظر بقیه تک تک چیزایی که دوست دارم رو تجربه کنم و از لحظه‌لحظه‌ش لذت ببرم.
و میدونم نباید به بی‌نقص بودن فکر کنم، اما مغزم نمی‌ذاره. حوصلش که سر بره یه سرگرمی موردعلاقه‌ داره: مقایسه کردن من با بقیه. (کاش یه گوشی بدیم دستش کارتون ببینه -_- )

راستی، چقدر خوشحال شدم که از باب راس نقل قول کردی؛ منو یاد بچگی‌هام انداخت. "چپ و راست ، چپ و راست :')"

امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
  • 🕊 1
Post #771 195
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۴ برای: سپیده دم بی نقص؟ هیچ موجود زنده ای بی نقص نبوده و نخواهد بود. میفهمم چی تو سرته. ذهنت مثل من کمالگراست؛ من روانشناس یا مشاور نیستم و نمیتونم دقیق راهنماییت کنم، اما بدون با گفتن این حرف ها به خودت اگر هم قرار باشه آدم مفیدی…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۱۲
برای: سرو

فکر کنم همین که تونستی بفهمی پشت این همه حرف، دقیقا چی می‌گذره، یعنی نامه راهش رو پیدا کرده.

ممنون که جوابش رو نوشتی.

امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #770 197
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۵ برای: چوریی🐣 دردمون یکیه چوریی منم دل و دماغ هیچی ندارم خواندن نوشتن و جواب دادن خصوصا بعد از امشب،که میتونم بگم بدترین شب کل عمرم رو تجربه کردم ازت ممنونم که اجازه دادی منم بگم: “حوصله ندارم” امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۵۶
برای: خواب زده

بیا بگو چی شده کنج کاوم
البته اگه دوست داری میگم مجبور نیسی
چون گفتن یه سری دردا بیشتر زنده‌شون میکنه تا ادمو خالی کنه🌻

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #769 212
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
Post #768 235
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
  • ❤ 4
Post #767 238
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۹ برای: سایه سلام من الان نامه ت رو دیدم سایه امیدوارم حالت بد نباشه! چی شده؟ چیکار کردی که فکر می‌کنی دور از جون خریته و دیگران روش حساب کردن؟ شاید به خاطر رفتار کس یا کسانی، تو داری رو‌ خودت برچسب غیرواقعی می‌زنی!! اگه دوست…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: هاشم

خیلی دوست دارم تعریف کنم همه چیز و
ولی خب واقعیت دغدغه هام خیلی سطحی و کودکانه به نظر میاد و واقعا جایگاهی نمیبینم براشون که بخوام راجع بهشون بنویسم با جزئیات.
ولی اگه بخوام خلاصه بگم،..اینکه یه آدمی برای مدت طولانی هیچ خبری ازم نگرفت.
و وقتی که من پیش قدم شدم، به طرز عجیبی صمیمی و مهربون برخورد کرد.
و من میدونم چرا.
چون براش حکم یه وسیله رو داشتم.
نه بیشتر.
و احتمالا وقتی دوباره ارتباط گرفتم تازه فهمید جای اون "وسیله" خالیه.
از خودم بدم میاد که هیچوقت نتونستم همچین دیدی رو به اینجور آدما داشته باشم.
همیشه به خودم میگفتم اونا ام مثل تو ان. یه بار تو این دنیا بودن. همه اینا واسشون تجربست..
مرسی که نامم و خوندین و واکنش نشون دادین💙

امضا: سایه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #766 174
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۹ برای: نمیدونم. هرکسی که الان اینو میبینه. خسته شدم ازینکه آدما رو خریتم حساب باز میکنن. کاش انقد ساده لوح و احمق نبودم. امضا: سایه وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۹
برای: سایه

سلام
من الان نامه ت رو دیدم سایه
امیدوارم حالت بد نباشه!
چی شده؟
چیکار کردی که فکر می‌کنی دور از جون خریته و دیگران روش حساب کردن؟
شاید به خاطر رفتار کس یا کسانی، تو داری رو‌ خودت برچسب غیرواقعی می‌زنی!!
اگه دوست داری بیشتر بگو که چیا شده

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #765 148
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۷ برای: اهالی پست خانه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… بعضی وقت‌ها هست که فکر می‌کنم بی‌نقصم؛ ولی فقط بعضی وقت‌ها، و خیلی کوتاه. چون خیلی زود، تند و سریع، مغزم تمام روزها، دفعه‌ها، آدم‌ها و اتفاقات و کلا هر سند و مدرکی که بتواند…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۱
برای: سپیده دم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام دوست عزیز‌.
نامه ت رو که می‌خوندم متوجه چیزی شدم که به دیدگاهم علت این جنگ های بی پایان توی سرت هست.
بنظرم اینکه پیش فرض ذهنت رو بر بی‌نقص بودن بذاری چیز خوبی نیست، که در اصل شاید یکی از مهمترین دلیل هایی باشه که چرا این افکار به سرت میان.
هیچ‌یک از ما بی‌نقص نیستیم، هیچ چیز بی نقص و کاملی وجود نداره در دنیا
هر کسی چند تا ویژگی خوب داره و چند تا هم بد.
هر کدوم از ما توی یه سری زمینه ها مهارت و استعداد داریم و در یه سری زمینه های دیگه، خوب نیستیم
کسی که شاید صدای خوبی نداشته باشه در عوضش ممکنه کلی ویژگی خوب دیگه داشته باشه
همه آدم‌ها چیز هایی توی وجودشون دارن که هم میتونه خوب باشه و هم بد
لازم نیست که توی همه چیز بهترین دنیا باشیم
بلکه همین که چیز هایی که در اون خوبیم رو پرورش بدیم و از اونها خوب استفاده بکنیم، خودش به تنهایی چیز خیلی باارزشی هست رفیق ...
توقع ت رو از خودت بیار پایین، تو در خیلی چیزها مهارت داری و کی می‌دونه شاید تو یه سری چیزا بهترین دنیا هم باشی !
اما لازم نیست همه چیز اینطور باشه چون به قول «باب راس» همون نقاش موفرفری که سالها توی تلویزیون باهاش خاطره داریم: اگه همش نور تو نور باشه، چیزی نمی‌بینی، اگه همش تاریکی تو تاریکی باشه باز هم چیزی نمیبینی، باید هر دو تاشون باشن.

سخت نگیر دوست من ..
به جای اینکه در تلاش باشی تا بهترین دنیا باشی، بهترین خودت باش
روی چیز هایی که فکر میکنی در اونها مهارت داری تمرکز کن و اونارو پرورش بده
ارزش تو در بی نقص بودن نیست، بلکه در بودنت هست، اینکه چطور با همه نقص هات باز هم «انسان» هستی و بودنت زندگی‌بخش باشه هم به خودت هم به دیگران.

با خودت مهربون باش رفیق
هیچکس توی دنیا بجز خودش هیچکس رو نداره، آدمها توی زندگی همدیگه مدتی مهمون هستن، و ما هم در زندگی دیگران همینطور
هیچکس تا همیشه برای کسی نمی‌مونه
پس خودت رو بفهم و درک کن

و با خودت نجنگ
شاد و تندرست باشی ..💐🌷


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
  • 👍 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →