تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: ترانه
ندانم دردم از کجاست و به کجا میرود
ندانم او این درد ها را از کجا میآورد
گاه دردم از بیدواییست و گاه از دوری
در آخر باید یکجایش بلنگد، حتی به زوری
گاه همه دردمان این بود که یکی بفهمدمان
نه اینکه درد را کوچک شمارد، که یک کَمَکی بفهمدمان
امیدوارم که ای غمگینِ دور از دسترس
بزرگتر و وسیعتر از غمت شوی از این پس
تا که خود را داری غم نداری، ای دوست
هر آنچه هر کس دارد، خودِ خودِ اوست
خود را دریاب دوست من!
امیدوارم چنان شادی ای بر وجودت نشیند که همه این غمها از یادت برود و قویتر از پیش، بازگردی ...
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #782
167
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: نمیدونم امشب بیشتر از هرشبه دیگهای احساس غم میکنم ، خیلی بده ندونی دردت چیه و دواش چیه و ازون بدتر اینهکه بدونی دردت و دواش دقیقا چیه ولی دستت بهش نرسه و بار این دوری رو به سختی به دوش بکشی امیدوارم اگر کسی دردی داره…