TGViewer
پست‌خانهٔ نیمه‌شب پست‌خانهٔ نیمه‌شب @midnight_post · 2.79K subscribers
Post #784 159
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۸ برای: هوریا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام شبت به خیر امیدوارم خیلی خوب باشی... مثلا از یه چیزی ذوق کرده باشی... یا مثلاً خیالت بابت همه چیز راحت باشه و همه چیز در حال خوب پیش رفتن باشه. ممنون از نامه ت و ممنون که…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۱
برای: هاشم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام شبتون بخیر و امیدوارم حالتون خوب باشه. به رسم هرشب ممنون که برام مینویسید.
راستش نامه‌ها این‌روز‌ها برام نجات بخش‌ان، یجورایی اوضاع از کنترلم داره خارج میشه و من هم ترسیدم. و در حالی که هیچی نمی‌دونم، آخر شب‌ها پناه میارم به اینجا و نامه‌ها انگار واقعا احساس می‌کنم مروارید‌هام ریختن پخش زمین شدن نه ‌میتونم جمعشون کنم و نه می‌خوام که جمع بشه
. بامزه‌ست که شماهم قصه‌هارو دوست دارین:) قصه‌های من اما همیشه خوشحال‌کننده‌ نیست خیلی وقت‌ها غم داره خیلی زیاد. مثل زندگی عادی. مثلا اسم‌های بچه‌هایی رو میبینم که داستان‌شون، داستان عاشقی ناکام یکی از والدشون بوده :)
به نظرم آدم بعضی وقت‌ها از خیال زیاد میمیره، چیزایی رو خیال می‌کنه که نشده و نمیشه و نیست :)، بنابراین گاهی وقت‌ها عمدی سعی می‌کنم کمتر تصور کنم .
من اما آینده شما رو اینطور تصور می‌کنم ، به نظرم پدر خیلی خوبی میشین، از همون پدرهایی که بیشتر از وظیفه والدگری رفیقن ، کلی قصه بلدن، زبان محبت و دست نوازش دارن و هیچ‌وقت پشت آدم رو خالی نمیکنن:) وایب همچین‌خونه ای از نظر من زرده با گل‌هایی که هرجای خونه دیده میشه، اشپزخانه‌ای که پنجره داره و خونه‌ای که رنگ و بو داره. امیدوارم آینده باهاتون حسابی مهربون باشه!
امشب شروعش می‌کنم کتاب رو‌ می‌گم، راستش از دوباره خوندن نوشته های معروفی خیلی میترسم هرچی میگذره و آدم سنش بالا میره درکش از نوشته معروفی بالاتر میره چیزهایی که رو می‌بینه که بار اول اصلا ندید و هی غمش زیاد و زیاد‌تر میشه ، من با زن‌های روایت معروفی خیلی زیاد همزادپنداری می‌کنم.
پرسیدید که تاحالا چندنفر عاشقم شدن؟ راستش دقیق نمیدونم من همیشه فاصله‌ام رو با مردها حفظ کردم از یجایی بیشتر اجازه ندادم، نه خودم حد رو رد کردم نه به اونها اجازه دادم یک قدم جلوتر بیان.
تعداد این مردهایی که رد کردم از تعداد موهای توی سرم بیشتره اما نمی‌دونم چرا الان مرواریدهای توی قلبم اینطوری پاره شدن اونم الکی الکی ، وقتی نه چیزی به باره نه به داره:)
مثلا چندروز پیش آقایی بهم گفت که هنوز نتونسته نه رو بپذیره از طرف من و دلش دقیقا بین دوتا دسته موی فری که توی صورتم ریختم گیر کرده خب منم دو‌دسته‌ی موهام رو‌توی آب روبروم‌کردم تا صاف شه و دلش بیوفته پایین بتونه بره ، قیافش ناامید ترین قیافه‌ای بود که توی عمرم دیدم:)
امشب فکرکردم نکنه پاره شدن مرواریدهای توی دلم، نفرین یکی از همون مردهاست ؟:)
ببخشید که انقدر زیاد شد امیدوارم هذیان‌گویی آخر شب من رو ببخشید ذهنم حسابی شلوغه و از پس هندل‌کردنش اصلا برنمیام


امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
  • 💔 1
More from @midnight_post
  1. Oct 12, 2026تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۱ برای: آنكه نبايد این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نمی‌دان…
  2. Oct 12, 2026تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۱۵ برای: هر‌شخصی‌که‌بخونه. از نفس افتادم. احتمالا حتی به ذهنم…
  3. Oct 12, 2026تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۱۱ برای: برای طاقچه قلبم ادم اشتباه باعث میشه از یه سبک موسیقی…
  4. Oct 12, 2026تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۰ برای: غریبه آشنا اینکه بودنت بعد از یک سال هنوز هم در کنج د…
  5. Oct 12, 2026تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۲ برای: حمید رضا من برات خیلی تلاش کردم، خیلی جنگیدم، خیلی صب…
  6. Oct 12, 2026تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۸ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سر از گریبان خو…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →