TGViewer
Channel Public Channel
پست‌خانهٔ نیمه‌شب

پست‌خانهٔ نیمه‌شب

@midnight_post

پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Subscribers
2.79K
Photos
0
Videos
0
Links
1K

Showing posts older than #765 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #764 133
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۷ برای: اهالی پست خانه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… بعضی وقت‌ها هست که فکر می‌کنم بی‌نقصم؛ ولی فقط بعضی وقت‌ها، و خیلی کوتاه. چون خیلی زود، تند و سریع، مغزم تمام روزها، دفعه‌ها، آدم‌ها و اتفاقات و کلا هر سند و مدرکی که بتواند…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۴
برای: سپیده دم

بی نقص؟ هیچ موجود زنده ای بی نقص نبوده و نخواهد بود. میفهمم چی تو سرته. ذهنت مثل من کمالگراست؛ من روانشناس یا مشاور نیستم و نمیتونم دقیق راهنماییت کنم، اما بدون با گفتن این حرف ها به خودت اگر هم قرار باشه آدم مفیدی باشی، دوست ندارم بگم... اما جلوتو میگیره.
طرز فکری که داری سمی و خطرناکه، اینطوری اگه حتی به کره ماه هم بری؛ مغزت با هزاران روشی که بلده کارت رو بی‌ارزش جلوه میده.
با خودت آشتی کن و آزاد باش.
به امید موفقیتت

امضا: سرو
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 3
  • 👍 1
Post #763 170
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۹
برای: نمیدونم. هرکسی که الان اینو میبینه.

خسته شدم ازینکه آدما رو خریتم حساب باز میکنن.
کاش انقد ساده لوح و احمق نبودم.

امضا: سایه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
  • 🌚 1
  • 💔 1
Post #762 179
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۳ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام امیدوارم حالتون خوب باشه . ممنون که هنوز برام مینویسید:). اول از داستان اسمتون شروع می‌کنم که واقعا جالب بود و منو برد به یکی از رمان های معروفی، برای همین عمیقا احساس کردم…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۸
برای: هوریا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام
شبت به خیر
امیدوارم خیلی خوب باشی... مثلا از یه چیزی ذوق کرده باشی... یا مثلاً خیالت بابت همه چیز راحت باشه و همه چیز در حال خوب پیش رفتن باشه.
ممنون از نامه ت و ممنون که ازم برای نامه هام تشکر می‌کنی و خواهش می‌کنم! و این چه حرفیه؟ و وظیفه ست و از این حرفای مودبانه:)
داستان اسم ها و خونه ها و آدم ها که برات جالبه، برای منم خیلی جالبه هوریا و خیلی وقتا دیدن یه خونه ی قدیمیِ متروک، یه ماشین کهنه ی رها شده کنار خیابون یا یه پیرزنِ فرتوت، می‌رم تو خیال که این چه روزهای خوبی که نداشته...
خونه هه رو می‌بینم که یه مرد جوون تازه خریدتش و زن جوون خوشگلشو آورده توش و غرق رویا و خوشی ان. صدای خنده هاشونو می‌شنوم که پیچیده تو اتاقا و بوی غذاشون که از پنجره ی آشپزخونه اومده تو کوچه.
بچه هاشونو می‌بینم که تو حیاط میدون و زود بزرگ می‌شن و عروسیشون تو همون خونه به پا میشه و هزار تا مهمون جورواجور میان... دخترا جلوی آینه ش آرایش می‌کنن... وسط مجلس می‌رقصن...
مهمونی تموم میشه، همه میرن، مرده موها رو سفید کرده، زنه یه خرده چاق شده و هنوزم همو خیلی دوست دارن و می‌گذره و می‌گذره و کی و کجا رفته ن که خونشون این همه وقته خالی مونده و غرق سکوته؟؟؟
ماشینا رو که می‌بینم می‌گم آخ که یه روز یکی با چه ذوقی اینو خریده و واسه اولین بار سوییچو توش چرخونده...
اون حالا کجاست؟ چرا ماشینشو ول کرده که باد لاستیکاش خالی خالی خالی خالی بشه و این همه خاک بشینه رو شیشه ی جلوش که دیگه نشه توشو دید. می‌گم اگه یه وقت اومد و خواست بره جایی، چجوری می‌خواد این همه خاکو بشوره آخه خدابیامرز؟
این پیرزنا رو هم که می‌بینم، می‌گم اینا هم یه روز به خوشگلی همین دخترای جوونی بودن که غرور حسنِ مثل گلشون اجازه شون نمی‌ده که پرسشی کنند عندلیب شیدا را...
آه که زندگی چه عجیبه هوریا و همین باعث میشه برای من حتی همین نامه های ساده، پر از معنا باشن.
به این فکر می‌کنم که امروز روز ما و نوبت ماست و همین چیزهای کوچیک کاریه که ما داریم می‌کنیم و ظرف زندگی ما رو پر می‌کنند.
به یه غریبه ی ندیده نامه می‌دیم و باهاش دوست می‌شیم. حرف ها و دغدغه های یه دختر جوون رو می‌شنویم و می‌بینیم که نگرانه که مبادا اگه عاشق شدم بند دلم پاره بشه و مرواریدهای توی قلبم بریزه زمین؟
و به تو فکر می‌کنم که دیر یا زود عاشق هم می‌شی و کسی برای به دست آوردنت تلاش می‌کنه و میری و یه خونه می‌گیرید و توش زندگی می‌کنید و بوی غذات از پنجره ی آشپزخونه ت می‌زنه بیرون و صدای خنده هات با صدای خنده های یارت ترکیب میشه و بچه هاتون بزرگ می‌شن و یه روز دخترت بهت میگه مامان عاشق شدن چجوریه و تو براش تعریف می‌کنی در حالی که خاطرات عاشقی های خودتو مرور می‌کنی...
خلاصه که زندگی خیلی عجیبه خیلی...
راستی کتابو من دیدم تو شروع نکردی، منم دیگه شروع نکردم:) فردا شروع می‌کنم.
تو هم شروع کن، نگران نباش، اگه همه ی کتابای عباس معروفی رو هم خونده باشی و این آخریش باشه، می‌تونی دوباره از اولین کتاب شروع کنی. بعضی از کتابا رو میشه چند بار هم خوند. تازه دنیا به جز معروفی کلی نویسنده ی خوب دیگه هم داره.
راستی هوریا یه سوال!!! تا حالا چند نفر عاشقت شدن؟ :)))


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #761 152
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۷
برای: اهالی پست خانه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

بعضی وقت‌ها هست که فکر می‌کنم بی‌نقصم؛ ولی فقط بعضی وقت‌ها، و خیلی کوتاه.
چون خیلی زود، تند و سریع، مغزم تمام روزها، دفعه‌ها، آدم‌ها و اتفاقات و کلا هر سند و مدرکی که بتواند پیدا کند را کنار هم می‌گذارد تا خلافش را به من ثابت کند و یک بار دیگر یادم بیندازد که من نه‌تنها بی‌نقص نیستم، که حتی نزدیک به بی‌نقص بودن هم نیستم.
من معمولی‌ام. خیلی خیلی معمولی.
شاید حتی این توصیف برای من اغراق‌آمیز باشد؛ چون بالاخره آدم‌های معمولی هم در یکی دو چیز خوب‌ هستن. ولی مغزم می‌گوید تو خیلی نقص داری. خیلی راه داری تا فقط به معمولی بودن برسی.
_فکر میکنی صدات قشنگه؟ آخه کی گفته که تو صدای خوبی داری؟ یا حتی قلم قشنگی؟
+آخه بعضی وقت‌ها بهم گفتن توی نشریه قشنگ می‌نویسم. تازه از بچگی، وقتی می‌خوندم، بهم می‌گفتن صدام خاصه.
_ فقط چند نفر؟ میلیاردها انسان روی این کره‌ی خاکی راه میرن عزیزم.
+میگی کتاب خوندن را دوست داری؟ می‌دونی هزاران آدم هر روز کتاب میخونن و مطالعه دارن، ولی تو چی؟

مغزم یادش رفته که اون آدم‌ها همش امتحان ندارن. یادش رفته که اگر یادش بیارم، باز هم چیزی برای گفتن دارد.
+ولی من دارم رشته‌ای را که همیشه دوست داشتم رو می‌خونم؛ چون برای رسیدن بهش تلاش کردم.
_ آره، و تو یک عالمه آدم دیگه.
_ آخه خیلی هم باهوش نیستی. نمراتت هم که معمولی‌ان، درس هات هم که یادت نمی‌ مونن. اومدی این رشته که تغییر ایجاد کنی؟ تنها تغییرت این بود که بعد از پنج ترم می‌تونی بگی: «من می‌دونم که نمی‌دونم»

_اون‌قدرا هم که خوش‌صحبت و پرانرژی نیستی. یه نگاه به دوستات بنداز؛ آره تو با همه صحبت میکنی، ولی اونا خیلی راحت‌تر با آدما گرم می‌گیرن

_کلا چیز خارق‌العاده‌ای درباره‌ی تو وجود نداره. و اگه باور نداری، دور و برت رو ببین. خیلی‌ها هستن که کارهایی رو که تو انجام می‌دی، انجام می‌دن؛ ولی بهتر.

یک لحظه یادم می‌آید:
+من فلان کار رو کردم؛ هیچ‌کس دیگه انجامش نداد.
_ خب؟ اون که کاری نبود. کسی به انجام اون کار اهمیت نمی‌داد. وگرنه هر کسی می‌تونست انجامش بده.
و باز ساکت می‌شوم...
چون حتی وقتی چیزی پیدا می‌کنم که شاید بتونم باهاش از خودم دفاع کنم، مغزم خیلی سریع راهی برای کوچک کردنش پیدا می‌کند.
_فکر می‌کنی می‌تونی با این کنار بیای؟
با اینکه عادی هستی.
با اینکه شاید هیچ‌وقت به آرزوهای بچگیت نرسی؛ چون اونا بزرگ و قشنگن، ولی تو؟
بذار فقط بگیم...
درباره‌ی تو چیز خاصی وجود نداره.


امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 4
  • ❤ 1
Post #760 160
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۴:۰۰ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… درود و مهر، دوست عزیز و غریب. نامه‌ی شما به وقت اولین نیمروز پاییزی سال به دستم رسید و اکنون که این نامه را می‌نگارم، باد خنک پاییزی میان شاخه‌های خمیده‌ی درخت بید کنار پنجره، با…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: اِبهام

سلام
امیدوارم خوب باشی
خب! شما نامه نوشتن رو برای من سخت کردی دوست من!!! شاعرانه می‌نویسی و
کاشکی منم به این خوبی می‌شد که بنویسم برات:)
لذت می‌برم از تصاویری که می‌سازی و کلمه های متنوعی که جمله هاتو می‌سازن.
خیلی قشنگه که آدم این وقت شب که یه نامه می‌خونه، اون نامه عطر و بو داشته باشه، رنگ داشته باشه، طعم داشته باشه و حتی حس کنی که کاغذش توی دستته.
نامه های شما پشت یه میز چوبی، روی کاغذ کاهی نوشته شده، خطتم خوبه، خودکارتم بیک آبیه.
بعد وقتی از ارزش زبان فارسی حرف می‌زنی، آدم خوشش میاد و باهات موافقه.
اونجا که گفتی دوست داری واسه یه دوست تعریف کنی که امروز در بازار تره بار سیب های قرمز خوش بویی خریدم... گفتم ای کاش من دوستت بودم.
خیلی لذت بردم
من زندگی رو هینجوری دوست دارم که شما گفتی...
که آدم ها جدی جدی با هم از قرمزی و بوی سیب ها و حرف بزنن و روزهاشون پرتقالی باشه.
بازم بنویس برای من و این پستخونه که با نامه های شما قشنگ تر میشه.
با مهر فراوان

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 3
  • 👍 1
Post #759 142
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۹
برای: زخم‌های خونابه‌فشان

چند سطری نوشتم و پاک کردم. هر بار کلمات را گم می‌کردم. هر کاری که می‌کنم نمی‌توانم بیان کنم. نه اشکی، نه حرفی. آن‌قدر سنگین است که حتی تنفس هم برایم سخت شده. این خیرگی و درد کشیدن بی‌صدا آخر مرا خواهد کشت. زخم عزیزم، نمی‌شود هر دم سر باز نکنی و تازه نشوی. تحملت برایم بسیار سخت است و اکنون که نمی‌توانم چیزی بگویم، سنگین‌تر هم شده‌ای. امروز دوباره آستینم به دستگیره‌ی در اتاق گیر کرد، اما مثل قبل گره نکردم، داد و فریاد نزدم؛ فقط مدتی با چشمانی خسته و دست به آغوش کشیده خیره شدم به گل قالی و با سکوتی پر از داد و شیون برای خودم عزاداری کردم. این روزها احتیاج دارم نجاتم بدهند که اگر نشود، روزی میان اشعار شجریان برای خود محاکمه‌ای بر پا می‌کنم و شاعرانه می‌روم.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
  • 💔 1
Post #758 132
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۸ برای: گورکن بهشت حتما انجامش بده هیچ چیز به اندازه کمالگرایی آسیب زا نیست صبر بیهوده زمان را از دستت میگیرد ممنونم.بلی قهوه تلخ و شکلات احساس آرامش را در وجودم طنین انداز میکند هر زمان که ویزی رو به این دو کلمه تشبیه کردم…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: قهوه تلخ و شکلات

آن چیزهای کوچکی که کسی نمی‌تواند از تو بدزد و بگیرد. خیلی خوب میفهمم...

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #757 171
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۹ برای: قهوه تلخ و شکلات ممنون از دیدگاهی که به اسمم داری. «شاید ی روزی بتونم اسمم‌هامو تبدیل به شخصیت یا داستان و رمان کنم اگه کمال گرایی و ترسهام بهم اجازه بده» اسم خودتم مکمل هم هستش به قهوه تلخ علاقه داری؟ من خودم خیلی…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۸
برای: گورکن بهشت

حتما انجامش بده
هیچ چیز به اندازه کمالگرایی آسیب زا نیست
صبر بیهوده زمان را از دستت میگیرد


ممنونم.بلی
قهوه تلخ و شکلات احساس آرامش را در وجودم طنین انداز میکند
هر زمان که ویزی رو به این دو کلمه تشبیه کردم یعنی برای من ارزشمند هستند
برای من
قهوه ی دم کرده و شکلات شیرین و چراغ ایستاده و صدای تایپ متن هایی از اعماق وجودم ،
یک احساس خاص و متفاوت را رقم می‌زند
و خیلی نیاز به تجربه ی دوباره ی این احساس دارم

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #756 137
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۹ برای: خواب زده ببخشید ولی این مدت اصلا حوصله خوندن و نوشتن ندارم نامه‌تو دریافت کردم و خوندم حرفات درستن فقط حوصله نوشتن ندارم خواستم بابت اینهمه مدت جواب ندادن هم معذرت خواهی بکنم ممنون؛خواب‌زده امضا: چوریی🐣 وضعیت نامه: مچاله…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۵
برای: چوریی🐣

دردمون یکیه چوریی
منم دل و دماغ هیچی ندارم
خواندن
نوشتن
و جواب دادن
خصوصا بعد از امشب،که میتونم بگم بدترین شب کل عمرم رو تجربه کردم
ازت ممنونم که اجازه دادی منم بگم: “حوصله ندارم”

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #755 132
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: بدون مخاطبی خاص

نمیدونم تا. حالا چند بار چشماتو بستی و دعایی کردی و تکیه کردی ک خدایا کاش درست بشه! ولی دیقا همون چیزی ک ازش میترسیدی به سرت اومده باشه!
اون لحظه چقدر بدون تکیه گاه و سست و درهم ریخته و وهم آلود هست!
نمیدونم تا حالا چقدر و با چنین اتفاقاتی روبه رو شدی شاید خیلی زیاد !
اما همه ی بحث من بعد از سست شدنه وقتی ک بعدش قراره بلند بشی و دوباره نگاه کنی دوباره بسازی قبلش سر اینه برو و به خودت نگاه کن! تو نفس میکشی! تو بعد از وحشتناک‌ترین جریان زندگیت سالم بیرون اومدی دوباره نفس کشیدی و دوباره بلند شدی ! به قدو قامتت بنگر به ایستادنت به شانه هایت و به نفس کشیدن دوباره ات
موجودی به این قدرتمندی سراغ نداشته و ندارم!
بلند شو بلند شو از این سیاهی بیرون بیا دیگه بسه هرچقدر توی این غار سیاه بودی

امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
  • 💔 1
Post #754 134
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۴ برای: گورکن بهشت اسم هات خیلی خلاقانه ان ولی گورکن بهشت انگار یه موجود زنده از یه کتاب کلاسیک ناشناخته است که به دنیای بیرون پا گذاشته امضا: قهوه تلخ و شکلات وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۹
برای: قهوه تلخ و شکلات

ممنون از دیدگاهی که به اسمم داری.
«شاید ی روزی بتونم اسمم‌هامو تبدیل به شخصیت یا داستان و رمان کنم اگه کمال گرایی و ترسهام بهم اجازه بده»
اسم خودتم مکمل هم هستش
به قهوه تلخ علاقه داری؟
من خودم خیلی کم قهوه میخورم
یعنی به نظرم اینجوری بهتره برای من.
اما شکلات تلخ رو خیلی میپسندم

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #753 148
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۱ برای: سِپیم، غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام ، سپیمِ غریب آشنا. نامه‌تان را با دقت خواندم و قدردانم بابت وقتی که برای پاسخ دادن به نامه‌ی کوتاه و آشفته‌ی من گذاشتید بعضی جمله‌هایتان را چند بار خواندم، مخصوصاً…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۴
برای: لیشی

سپاس از قدرشناسی و پاسخ صادقانه تان.
امیدوارم در هر آنچه با آن در زندگی روبرو اید، پیروز و تندرست و پاینده باشید.
و همواره از یاد نبرید که عشق، پایه زندگی است و هر آن که عشقی درونش نداشته باشد، سوختی برای ادامه دادن ندارد.
عشق، تنها عشق به انسان نیست؛ گاهی عشق به طبیعت، به محیط زندگی، و یا بی منت و بی انتظار یاری و کمک به دیگران است.

پاینده و مانا باشید.🌷🙏

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
Post #752 136
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۲:۳۳ برای: لیشی سلام عزیزدل همه ی آدم ها و همه ی موجودات حق عاشق شدن رو دارن وگرنه دلیل وجود این قلب توی سینه‌ی ما چیه ؟ حتی آدم هایی که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده حتی موجوداتی که هیچ نوع احساسی ندارن و حتی اون هایی که سراسر احساس…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۸
برای: ویلِ جی

سلام ویلِ جی،

نمی‌دانم چرا، اما نامه‌ات بیشتر از چیزی که انتظار داشتم به دلم نشست.

شاید چون من این روزها بیشتر از خودِ عشق، درگیر این سؤال بودم که «آیا من حق دارم عاشق باشم؟» و تو خیلی ساده یادم انداختی که شاید بعضی چیزها اصلاً نیازی به اجازه گرفتن ندارند.

اینکه گفتی «همه‌ی آدم‌ها حق عاشق شدن را دارند» جمله‌ی ساده‌ای به نظر می‌رسد، اما برای کسی که مدام خودش را با زخم‌ها و کمبودهایش می‌سنجد، می‌تواند خیلی بزرگ باشد.

ممنون که نامه‌ات را برای من نوشتی. شاید هنوز ندانم احساسی که دارم دقیقاً عشق است یا نه، اما بعد از خواندن نامه‌ات، دست‌کم کمتر از داشتنش می‌ترسم.

با مهر،
لیشی

امضا: لیشی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
Post #751 122
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۵
برای: جهان

کی گفته پاییز همیشه فصل رفتنه؟
گاهی یکی درست وسط همین برگ‌ریزون میاد،
و تازه می‌فهمی بعضی شروع‌ها
قرار نیست تا بهار صبر کنن...
#شب_نوشت
#لیان
#ناگفته‌های_لیان

امضا: لیان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 3
  • ❤ 2
  • 👍 1
Post #750 129
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۰ برای: قهوه تلخ و شکلات مرسی ازت لطف داری بهم اسامی زیادی مثل: مترسک آسمان؛ ماهی بی ستاره؛ سیگار بیکار هم بود که اینو انتخاب کردم.. امضا: گورکن بهشت وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: گورکن بهشت

اسم هات خیلی خلاقانه ان
ولی گورکن بهشت
انگار
یه موجود زنده از یه کتاب کلاسیک ناشناخته است که به دنیای بیرون پا گذاشته

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #749 144
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۲
برای: ماه

دیشب نبودی
ولی دیدی دیشب چیشد نه؟

چجوری هم هستی و هم نیستی؟
دیشب دیدی گریه هام رو
شنیدی هق هق هام رو
دردم رو دیدی

ولی نبودی...

تا کی باید ادامه بدم؟
چرا خسته نمیشی:)
من چرا انقدر خسته شدم:)

همونقدر که نامه ها و جمله هام نامرتب و بهم ریخته‌ست، احساسات و افکارم هم پر از بهم ریختگی و پارادوکس‌ هستش و همش تقصیر تو و خودمه.


بیا پیشم و ولم کن، ماه؛

امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #748 146
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۱۵ برای: لیشی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… درود بر شما. پیش از هر چیز می‌بایست بگوییم در این نامه، هیچ خواستی برای پند و اندرز از جانب ما به شما وجود ندارد و تنها، تجربه خود را با شما در میان میگذاریم امید است که این سخنان،…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۱
برای: سِپیم، غریب آشنا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام ، سپیمِ غریب آشنا.
نامه‌تان را با دقت خواندم و قدردانم بابت وقتی که برای پاسخ دادن به نامه‌ی کوتاه و آشفته‌ی من گذاشتید

بعضی جمله‌هایتان را چند بار خواندم، مخصوصاً آنجا که گفتید «بخش مهم و پایه ای در درمان، آموختن تجربه و درس از زخم ها، درد ها و رنج هاست؛ اگر تجربه ای به درس تبدیل نشود، یا آنقدر خود را دوباره به زندگی می آورد که درس آموخته شود ( چون اشتباه تکرار میشود ) و یا منجر می‌شود رویدادی که برای انسان رخ داده، برای هیچ بوده باشد.». و اتفاقا امروز به این موضوع فکر میکردم که آنطور که باید از تجربه ها درس نمی‌گیرم و بنابراین دوباره و دوباره تکرار میشود.

و درباره‌ی عشق و لیاقت آن… شاید هنوز جواب پرسش‌هایم را پیدا نکرده باشم، اما حرف‌هایتان باعث شد کمی کمتر با خودم سخت‌گیر باشم و به جای اینکه مدام بپرسم «آیا لیاقتش را دارم؟»، از خودم بپرسم «اگر واقعاً دوستش دارم، چگونه می‌توانم صادقانه و درست دوستش داشته باشم؟»

ممنونم که به جای یک پاسخ سرسری، تجربه و نگاه خودتان را با من قسمت کردید. شاید این نامه واقعاً کمی بیشتر از یک نفس بود.

امیدوارم شما هم هر جا که هستید، کسی را داشته باشید که نوشته‌هایتان را با همان دقتی بخواند که شما نامه‌ی یک غریبه را خواندید.

با مهر،
لیشی


امضا: لیشی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #747 135
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۰ برای: دایی جان ناپلئون این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… ببین، من یه چیزی می‌خوام بهت بگم، ولی خب تصمیم آخرش واقعاً با خودته. من اگه جای تو بودم، فعلاً اصلاً عجله نمی‌کردم که بگم آره برگردیم مثل قبل یا نه، چون خب چیزی که بینتون…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱

ممنونم
ممنونم از اینکه اینقدر همه جانبه و کامل پاسخ نامه ‌ام را دادی ....
تمامی حرف هایت همان چیز‌هایی بود که در اتاقک تاریک ذهن من گذر میکرد .
این یعنی تا این لحظه اشتباه نکرده‌ام .
اما به قول خودت نمیخواهم آدم بد قصه من باشم .... از اینکه اطرافیان او یا من فکر کنن که من مغرور شده‌ام و از اینکه او بازگشته به قولی بینی ام را بالا گرفته‌ام ، بدم می‌آید .
حرف دیگران برایم اهمیت ندارد ، اما مبحث غرور برایم جدی تر از آن است که نتوانم به آن اهمیتی ندهم ....
ولی سپاسگذارم از راهنمایی کامل و جامعی که در اختیارم گذاشتی ...
به راستی که تنها تصمیم گیرنده خودمم و این مشکل را دو چندان میکند :)

امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #746 138
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۶ برای: چوریی🐣 شاید حق با تو باشد، چوریی؛ شاید بعضی چیزها قرار نیست فراموش شوند، قرار است تنها آن‌قدر دور شوند که بتوانیم با یادشان زندگی کنیم. اما من هنوز با این قسمتِ قصه کنار نیامده‌ام. می‌دانی، گاهی آدم نمی‌خواهد از خانه‌ای…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۹
برای: خواب زده

ببخشید ولی این مدت اصلا حوصله خوندن و نوشتن ندارم
نامه‌تو دریافت کردم و خوندم حرفات درستن فقط حوصله نوشتن ندارم خواستم بابت اینهمه مدت جواب ندادن هم معذرت خواهی بکنم
ممنون؛خواب‌زده

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
  • 🕊 1
Post #745 135
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۳ برای: بی مقصد اما با مقصود ... این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام چند وقتی میشود که موضوعی مرا آزار میدهد و روز و شب برایم نگذاشته .... از فکر به آن نمیتوانم دست بر دارم . قبل تر ها ؛ یکی از اطرافیانم که او را "رفیق" میخواندم…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۰
برای: دایی جان ناپلئون

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

ببین، من یه چیزی می‌خوام بهت بگم، ولی خب تصمیم آخرش واقعاً با خودته.

من اگه جای تو بودم، فعلاً اصلاً عجله نمی‌کردم که بگم آره برگردیم مثل قبل یا نه، چون خب چیزی که بینتون اتفاق افتاده فقط یه قهر ساده نبوده که بگی خب ناراحت شدیم و تموم شد رفت.
یه سری اتفاقا افتاده، یه سری حرفا زده شده، پشت سرت حرف زده شده، یه چیزایی هم بهت نسبت داده شده... خب طبیعیه بعد از این همه، اعتمادت مثل قبل نباشه. اینکه الان برگشته هم به نظرم به این معنی نیست که تو باید یهو همه‌چی رو فراموش کنی و دوباره همون آدم قبلی بشی براش.

ولی از اون طرف هم من نمی‌خوام بگم نه، کلاً برنگرد و تمومش کن. چون بالاخره شاید واقعاً پشیمون شده باشه، شاید فهمیده اشتباه کرده، شاید واقعاً بخواد درستش کنه. ولی خب اگه اینطوریه، بذار خودش نشون بده.

یه چیزی که به نظرم خیلی مهمه اینه که فعلاً داره غیرمستقیم برمی‌گرده، با واسطه، با کنایه، این‌ور اون‌ور... خب اگه واقعاً می‌خواد برگرده، چرا خودش مستقیم نمیاد باهات حرف بزنه؟ چرا نمیگه آقا من اون موقع فلان کارو کردم، فلان حرفو زدم، اشتباه کردم؟

به نظرم تا وقتی خودش مستقیم نیومده حرف نزده و مسئولیت کارایی که کرده رو نپذیرفته، تو هم لازم نیست هیچ تصمیم بزرگی بگیری.

اصلاً می‌تونی فعلاً بذاری همه‌چی همین‌طوری بمونه. نه باهاش بد باشی، نه دوباره خیلی صمیمی شی. عادی، محترمانه... ولی یه ذره فاصله. بعد ببینی واقعاً رفتارش چطوریه.

چون ببین، اعتماد که کلید برق نیست بگی خاموش بود، طرف برگشت روشنش کنیم 😭
یه بار که خراب شده، دوباره ساختنش زمان می‌بره. حتی اگه تغییر کرده باشه‌هم نباید بهش اعتماد کامل کنی که دوباره شاید بهت آسیب بزنه.

و اینکه می‌پرسی «از کجا بدونم دوباره آبرو مو نمی‌بره؟» خب واقعیتش اینه که هیچ‌کس نمی‌تونه صددرصد تضمینش کنه. منم نمی‌تونم بهت بگم نه، مطمئن باش این بار دیگه هیچ کاری نمی‌کنه.

ولی می‌تونی ببینی الان چه کار می‌کنه. آیا واقعاً عذرخواهی می‌کنه؟ آیا حرفایی که قبلاً زده رو قبول می‌کنه؟ آیا همه‌چی رو دوباره نمیندازه گردن تو؟ آیا رفتارش بعد از یه مدت هم همونه یا دوباره برمی‌گرده به همون آدم قبلی؟

به نظرم اینا خیلی بیشتر از حرف بقیه بهت جواب میدن.

چون خب اطرافیانت میگن برگرد، ولی اونا اون چیزی که تو تجربه کردی رو دقیقاً تجربه نکردن. در نهایت این تویی که قراره دوباره با اون آدم رابطه داشته باشی، نه اونا.

پس به نظرم فعلاً نه بگو «آره برگشتیم مثل قبل»، نه بگو «نه برای همیشه تموم شد». فقط یه فرصت خیلی محدود برای شناختنِ دوباره‌ش بده، بدون اینکه اعتماد قبلیت رو کامل بذاری وسط.

بعد اگه دیدی واقعاً فرق کرده، خب کم‌کم خودت تصمیم می‌گیری چقدر نزدیک بشی.

اگه هم دیدی دوباره همون رفتارای قبلی شروع شد، خب اون موقع دیگه جواب سؤال‌هات رو خودِ رفتارش داده.

و یه چیز دیگه هم بگم؛ اگه آخرش تصمیم گرفتی نبخشی یا برنگردی، به این معنی نیست که آدم بدی یا کینه‌ای هستی. اگه هم تصمیم گرفتی یه فرصت دوباره بدی، به این معنی نیست که ساده‌ای. مهم اینه که این بار فقط چون بقیه میگن «برگرد» برنگردی.

آخرش این زندگی و رابطه‌ی توئه و خودت باید با تصمیمی که می‌گیری راحت باشی.


امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →