ساعت: ۲۳:۵۱
برای: سِپیم، غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام ، سپیمِ غریب آشنا.
نامهتان را با دقت خواندم و قدردانم بابت وقتی که برای پاسخ دادن به نامهی کوتاه و آشفتهی من گذاشتید
بعضی جملههایتان را چند بار خواندم، مخصوصاً آنجا که گفتید «بخش مهم و پایه ای در درمان، آموختن تجربه و درس از زخم ها، درد ها و رنج هاست؛ اگر تجربه ای به درس تبدیل نشود، یا آنقدر خود را دوباره به زندگی می آورد که درس آموخته شود ( چون اشتباه تکرار میشود ) و یا منجر میشود رویدادی که برای انسان رخ داده، برای هیچ بوده باشد.». و اتفاقا امروز به این موضوع فکر میکردم که آنطور که باید از تجربه ها درس نمیگیرم و بنابراین دوباره و دوباره تکرار میشود.
و دربارهی عشق و لیاقت آن… شاید هنوز جواب پرسشهایم را پیدا نکرده باشم، اما حرفهایتان باعث شد کمی کمتر با خودم سختگیر باشم و به جای اینکه مدام بپرسم «آیا لیاقتش را دارم؟»، از خودم بپرسم «اگر واقعاً دوستش دارم، چگونه میتوانم صادقانه و درست دوستش داشته باشم؟»
ممنونم که به جای یک پاسخ سرسری، تجربه و نگاه خودتان را با من قسمت کردید. شاید این نامه واقعاً کمی بیشتر از یک نفس بود.
امیدوارم شما هم هر جا که هستید، کسی را داشته باشید که نوشتههایتان را با همان دقتی بخواند که شما نامهی یک غریبه را خواندید.
با مهر،
لیشی
امضا: لیشی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب