ساعت: ۰۱:۴۸
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
شبت به خیر
امیدوارم خیلی خوب باشی... مثلا از یه چیزی ذوق کرده باشی... یا مثلاً خیالت بابت همه چیز راحت باشه و همه چیز در حال خوب پیش رفتن باشه.
ممنون از نامه ت و ممنون که ازم برای نامه هام تشکر میکنی و خواهش میکنم! و این چه حرفیه؟ و وظیفه ست و از این حرفای مودبانه:)
داستان اسم ها و خونه ها و آدم ها که برات جالبه، برای منم خیلی جالبه هوریا و خیلی وقتا دیدن یه خونه ی قدیمیِ متروک، یه ماشین کهنه ی رها شده کنار خیابون یا یه پیرزنِ فرتوت، میرم تو خیال که این چه روزهای خوبی که نداشته...
خونه هه رو میبینم که یه مرد جوون تازه خریدتش و زن جوون خوشگلشو آورده توش و غرق رویا و خوشی ان. صدای خنده هاشونو میشنوم که پیچیده تو اتاقا و بوی غذاشون که از پنجره ی آشپزخونه اومده تو کوچه.
بچه هاشونو میبینم که تو حیاط میدون و زود بزرگ میشن و عروسیشون تو همون خونه به پا میشه و هزار تا مهمون جورواجور میان... دخترا جلوی آینه ش آرایش میکنن... وسط مجلس میرقصن...
مهمونی تموم میشه، همه میرن، مرده موها رو سفید کرده، زنه یه خرده چاق شده و هنوزم همو خیلی دوست دارن و میگذره و میگذره و کی و کجا رفته ن که خونشون این همه وقته خالی مونده و غرق سکوته؟؟؟
ماشینا رو که میبینم میگم آخ که یه روز یکی با چه ذوقی اینو خریده و واسه اولین بار سوییچو توش چرخونده...
اون حالا کجاست؟ چرا ماشینشو ول کرده که باد لاستیکاش خالی خالی خالی خالی بشه و این همه خاک بشینه رو شیشه ی جلوش که دیگه نشه توشو دید. میگم اگه یه وقت اومد و خواست بره جایی، چجوری میخواد این همه خاکو بشوره آخه خدابیامرز؟
این پیرزنا رو هم که میبینم، میگم اینا هم یه روز به خوشگلی همین دخترای جوونی بودن که غرور حسنِ مثل گلشون اجازه شون نمیده که پرسشی کنند عندلیب شیدا را...
آه که زندگی چه عجیبه هوریا و همین باعث میشه برای من حتی همین نامه های ساده، پر از معنا باشن.
به این فکر میکنم که امروز روز ما و نوبت ماست و همین چیزهای کوچیک کاریه که ما داریم میکنیم و ظرف زندگی ما رو پر میکنند.
به یه غریبه ی ندیده نامه میدیم و باهاش دوست میشیم. حرف ها و دغدغه های یه دختر جوون رو میشنویم و میبینیم که نگرانه که مبادا اگه عاشق شدم بند دلم پاره بشه و مرواریدهای توی قلبم بریزه زمین؟
و به تو فکر میکنم که دیر یا زود عاشق هم میشی و کسی برای به دست آوردنت تلاش میکنه و میری و یه خونه میگیرید و توش زندگی میکنید و بوی غذات از پنجره ی آشپزخونه ت میزنه بیرون و صدای خنده هات با صدای خنده های یارت ترکیب میشه و بچه هاتون بزرگ میشن و یه روز دخترت بهت میگه مامان عاشق شدن چجوریه و تو براش تعریف میکنی در حالی که خاطرات عاشقی های خودتو مرور میکنی...
خلاصه که زندگی خیلی عجیبه خیلی...
راستی کتابو من دیدم تو شروع نکردی، منم دیگه شروع نکردم:) فردا شروع میکنم.
تو هم شروع کن، نگران نباش، اگه همه ی کتابای عباس معروفی رو هم خونده باشی و این آخریش باشه، میتونی دوباره از اولین کتاب شروع کنی. بعضی از کتابا رو میشه چند بار هم خوند. تازه دنیا به جز معروفی کلی نویسنده ی خوب دیگه هم داره.
راستی هوریا یه سوال!!! تا حالا چند نفر عاشقت شدن؟ :)))
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب