ساعت: ۰۱:۲۰
برای: هرشخصیکهبخونه.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
من اکثرا نگاه میکنم، البته این موضوع برای وقت هایی صدق میکنه که ناراحت میشم و جز نگاه کردن به آدم ها که چطور میتونن تهوع انگیز باشن کاری نمیتونم بکنم؛ نگاه میکنم تا ذره ای وجودیت از خودشون ببینم و تنها چیزی که پیدا میشه تظاهره .
ولی تو تظاهر نمی کردی من هر چقدر نگاه میکردم تظاهری توی رفتارت نمیدیدم و این اذیتم میکردم .
دوست داشتم تفاوت تو با بقیه رو بفهمم، پس جلو آمدم و نزدیک شدم به حدی که دیگه فاصله جایی بینمون نداشت، من کنارت دراز کشیده بودم و نفسات و حس میکردم و بلاخره فهمیدم این من بودم که نمیخواستم ببینم تو کاملا اون ها رو نشونم میدادی اون کثیفی هایی که هر شخصی به یک طریق توی وجودش مخفی کرده، اون تظاهرهایی که من توی آدم ها به دنبالشون بودم .
اما من دوست نداشتم ببینم، من اشکال پیدا کرده بودم من عاشق شده بودم،
و این جالب نبود .
پس مثل همیشه به جای اینکه ادامه بدم ترسیدم و به عقب برگشتم، من جا زدم، دوباره نشستم و نگاه کردم .
در نهایت تو اون تیکه ی برش خورده ایی از زندگی من شدی که نمیخوام به یادش بیارم .
اما ناخداآگاه من هنوز دنبال تو میگرده روی تخت، توی کوچه ها، تو صفحه چت، توی پلی لیست موسیقی ها، رد عطر های اشنا، داخل اسم گل ها و چیزهای که حتی فکرت بهشون خطور نمیکنه .
اون یادش میمونه،
نمیدونم شاید تا یک سال دیگه، تا سه سال دیگه، و شاید ده سال دیگه اما من مطمئنم دوازده سال دیگه کم کم شروع به محو شدن میکنه و شاید بیست سال دیگه اثری از تو نباشه .
اما من همچنان به این هم فکر میکنم که ممکنه اون حتی سی ساله دیگه هم دوست داشته باشه همین طور که الان با دیدن اون کثیفی ها و تظاهر ها دوست داره .
اون به دنبال تو توی آدم های مختلف میگرده و این میشه اون نقطه ایی که تظاهر میکنه،
تو میشی اون نقطه از وجودیت اون .
امضا: نوا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب