تاریخ: ۲۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۴
برای: برای او
عزیز من
عزیزترین من
عزیزترین غریبهی شیرین من
دلم برایت تنگ شده
میدانی انتظارت شیرین است؟
اما درد دارد!
چنان درد دارد که نگو و نپرس
هرکجا که میروم میبینم متن هایی را
دربارهی اگر دوستت داشت زمانی را برایت میگذاشت
و تو
که هروزت برایم شلوغ است
از تو نخواستم به دیدارم بیایی
خواستم جوابم را بدهی
جواب یک پیامم را که تنها یک کلمه بیش نبود
اما ندادی
گذاشتی نیمه شب تا مرا با انتظارت مجازات کنی
مگر میدانستی که دوستت دارم که اینگونه آتشم میزنی؟؟؟
باید از زندگیات دور شوم و بروم جایی که دستت به من نرسد؟
یا سعی کنم تویی که مرا نمیخواهی را بدست بیاورم؟
یا آنکه بگذارم بازیچهی دستانت باشم؟
با تو چه کنم؟
پس کی آن روز میرسد که فریاد بزنم از سرم افتادهای!!!!
امضا: ژ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1224
112
- 💔 1