TGViewer
Channel Public Channel
پست‌خانهٔ نیمه‌شب

پست‌خانهٔ نیمه‌شب

@midnight_post

پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Subscribers
2.79K
Photos
0
Videos
0
Links
1K

Showing posts older than #745 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #744 131
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۶ برای: گورکن بهشت خیلی متنت قشنگ و بر حق بود ممنونم ازت همچنین اسم مستعارت هم خیلی خلاقانه است جالبه واسم چجوری همچین اسم هایی به ذهنتون میرسه امضا: قهوه تلخ و شکلات وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۰
برای: قهوه تلخ و شکلات

مرسی ازت لطف داری بهم
اسامی زیادی مثل: مترسک آسمان؛
ماهی بی ستاره؛ سیگار بیکار هم بود که اینو انتخاب کردم..

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 1
Post #743 145
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۱
برای: برای قلب کوچکم

سلام"
نایی دیگر در بدنم نمانده مثل شمع کوچکی که دیگر در حالی که نفس های اخرش رامیزند هنوز روشن میماند
دل کندن برایم سخت بود او مکانی بود برای من پر از رنگ های مختلف و موجی از گرما گرمایی مثل همان گرما که در شب های زمستان از زیر پتو بودن میگیری
حال او نیست این را بفهم
تو دیگر از امواج گرم ورنگی به دنیای تاریک و سرد منتقل شدی
همیچی تمام از حال باید بسوزی و اخرین نفس هایت رو بکشی
او رفت. امواج گرم رفت. دنیای رنگی وپرعروسکم رفت. سردی امد. تاریکی امد.) "

امضا: تنهای کوچولو
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 🕊 1
Post #742 141
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۷
برای: همه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

امشب زیادی ذهنم درگیره و میخام یکم درد دلایی که هیچکس تو دنیا حاضر نیس بهشون گوش بده رو اینجا بگم
ببخشید که پیامم جایی از پست خونه رو اشتغال میکنه و ممکنه وقت کسی رو بگیرم با چرت و پرتام

...
ولی ناراحتم
امشب مهمونی داشتیم و من تا اومدم بین بچه های فامیل بشینم ی احساس غربت بهم دست داد انگار دیگه به بچه ها هیچ ربطی نداشتم و باید کنار بزرگ ترا میشستم
ولی من به بزرگ ترا هم تعلق خاصی نداشتم
برا نشستن با بچه ها بزرگم و دیگه نمیتونم باهاشون بشینم
برا نشستن با ادم بزرگا هم حوصله ای که میخاد رو ندارم
آخه به حوصله سر بر ترین موضوعات دنیا گوش دادن واقعا ادم پوست کلفتی میخاد که اون، من نیستم
نمیدونم چرا اینقدر غمگینم بابت این موضوع
یا شاید بدونم اینکه نمیخام بزرگ شم
نمیخام مثل ادم بزرگا حوصله سر بر و جدی باشم
در صورتی که دیگه بچه هم نمیخام باشم و نیستم ولی بزرگ هم نیستم
به نظرم ناراحتی اصلی من از اینه که نجاتی هم نمیبینم ازش
اینه که انگار قلبمو زیر ی وزنه 500 کیلویی میزاره و پِرِس اش میکنه
حلق مو با مشت جوری فشار میده که همه مجرا های جلو گردنم بسته میشه
الان یجوریم که انگار کل بدنم بی حسه بجز قلب و گلوم و اینا ی درد شدیدی دارن که به کل بدنم سرایت کرده
کاش راه نجات شو پیدا کنم
شاید کوچولوی بزرگ شم یا بزرگ کوچولو
نمیدونم
راه حلشو نمیدونمممممممممممممم
( آخر هم اضافه کنم که همیشههه و تا ابد از کلمه ی کاش متنفرم
چون کاش ها هیچوقت نمیشن مگه اینکه ی آسیب به یجا بزنن)


امضا: ندام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #741 137
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۳
برای: بی مقصد اما با مقصود ...

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام
چند وقتی میشود که موضوعی مرا آزار میدهد و روز و شب برایم نگذاشته .... از فکر به آن نمیتوانم دست بر دارم .
قبل تر ها ؛ یکی از اطرافیانم که او را "رفیق" میخواندم ، رفتار هایی از خود نشان میداد که مرا سخت آزرده خاطر میکرد اما به دلیل شرایطی که او در زندگی داشت و اتفاقاتی که برایش پیش آمده بود ، سکوت پیشه میکردم و تحمل و صبر .
اما به مرور این رفتار ها طاقت فرسا شد .
تا اینکه در یک روز بسیار عادی او تصمیم گرفت دیگر با من سخن نگویید .... و نگفت .
اینجا آغاز دور شدن او بود . رفت . اما نه به راحتی .....
او در لفافه مرا حسود ، نارفیق ، دروغگو ، دو رو و هزاران وصله ناجور چسبانید و میان افراد مشترک بینمان آبروی مرا برد و بعد از من با کسانی همنشین شد که در کنار من به بدگویی از آنها میپرداخت . اما همچنان من به حرمت نان و نمک لب به سخن باز نکردم .
بگذریم ....
و حالا
او بازگشته ؛
دارد راه های بازگشت را انجام میدهد ...
غیر مستقیم ، با واسطه ، در لفافه .....
میخواهد دوباره بینمان گل و بلبل راه بی‌اندازد .
اطرافیانم میگویند برگرد .... دوباره با هم همان آدمیان سابق شوید .... کسی نمیگوید برنگرد ... جز یک نفر که میدانم ته دلش این حرف است اما به زبان نمیراند و به عبارت دیگر میگوید عقلانی تصمیم بگیر .....
شما هم جای عزیزان من
من چه کنم ؟
آیا دوباره اعتماد کنم ؟
او دوباره خرابش نمیکند ؟
آبروی مرا نمیبرد ؟
دوباره به من آن وصله ها را نمیچسباند ؟


امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #740 173
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۷ برای: تو میدونی عزیزم ما کلی سختی تحمل کردیم تا به سیستم زیبا و پیچیده هوش و ابتکار و خلاقیت برسیم تا افتخاری کسب کنیم اما نتونستیم بار سنگینی این ابرنعمت رو تحمل کنیم پس بی حسی ساختیم تا دیوونه نشیم تا به سرم نزنه که خودمونو…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: گورکن بهشت

خیلی متنت قشنگ و بر حق بود
ممنونم ازت

همچنین اسم مستعارت هم خیلی خلاقانه است
جالبه واسم چجوری همچین اسم هایی به ذهنتون میرسه

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #739 193
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۷
برای: تو

میدونی عزیزم
ما کلی سختی تحمل کردیم تا به سیستم زیبا و پیچیده هوش و ابتکار و خلاقیت برسیم تا افتخاری کسب کنیم
اما نتونستیم بار سنگینی این ابرنعمت رو تحمل کنیم پس بی حسی ساختیم تا دیوونه نشیم تا به سرم نزنه که خودمونو از بین ببریم... اینقد فرصت انتخاب داریم که حق انتخابمون گم شد. گم شد. گم شد.

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 4
Post #738 216
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۳
برای: هاشم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه . ممنون که هنوز برام مینویسید:).
اول از داستان اسمتون شروع می‌کنم که واقعا جالب بود و منو برد به یکی از رمان های معروفی، برای همین عمیقا احساس کردم که دوپامین توی خونم بالا رفته ضمن اینکه همیشه از قصه ها خیلی لذت میبرم و برای خودم یجورایی تصور می‌کنم چیزایی رو مثلا داستان خونه‌های قدیمی، اسم‌ آدم‌ها، عاشقانه‌ها و امثالهم.
از لذت خوندن توی پاییز نوشته بودید که از عمق وجودم درک کردم، هیچ چیزی منو از خوندن توی تاریک‌ترین لحظات شب و نور کم اباژور ‌درحالی که هوا سرده و تنها گرمی لحظات از کلمات کتاب خارج میشن، به وجد نمیاره:)
در رابطه با عشق راستش هنوز هم سردرگممو نوشته های شما برام مثل باریکه‌ی نوریه که توی تاریکی یک قدم جلوتر رو روشن می‌کنه و بابتش عمیقاً ممنونم:)
من هم فکر می‌کنم که این همه منطق و کنترل فقط در حد حرف و برای زمانیه که پای آدمی درمیون نباشه انگار توی اعماق وجودم خودم هم میدونم خدانکنه پای کسی وسط بیاد تا دود بشه پودر بشه و هوا بره هرچی بافتم و هرچی نگه داشتم ، هرچند این روزها عمیقاً احساس می‌کنم که تا هر این اتفاق برام میوفته و من ؟ بله دست و پا بسته ‌ترینم و بیشتر از هرچیزی انگار سپردم به جریان زندگی و ضمنا. ترسیدم:(
یادم رفت بالا بگم نمی‌دونم چرا در برابر خوندن کتاب جدید از خودم مقاومت نشون میدم انگار می‌ترسم کتاب تموم شه و من بمونم با وحشت دنیای بدون معروفی :) شما شروع کردین خوندن رو؟


امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #737 213
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۱۲ برای: جهان سلام آیا آدمی که پر از چاله های روحیه می‌تونه عاشق بشه ؟ چاله های روحی ای که ازشون آگاهه و سال هاست که تلاش می‌کنه درمان شون کنه ولی پیش نمیره اصلا آیا من که به اندازه او تلاش نمیکنم لیاقت و حق عاشق او شدن را دارم؟…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۲:۳۳
برای: لیشی

سلام عزیزدل
همه ی آدم ها و همه ی موجودات حق عاشق شدن رو دارن وگرنه دلیل وجود این قلب توی سینه‌ی ما چیه ؟
حتی آدم هایی که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده
حتی موجوداتی که هیچ نوع احساسی ندارن
و حتی اون هایی که سراسر احساس و شوق و ذوق هستن ؛ اصلا کی میتونه تعیین کنه خوده عشق چیه ؟ کی میتونه تعیین کنه توهمه یا واقعیت ؟ تا وقتی احساسش کنی ، تا وقتی قلبت براش بتپه و به امید عشق اون و عاشق اون بودن زنده باشی ، تا زمانی که خودت باور و ایمان داشته باشی ، کی حق داری تعیین کنه عشق چیه و چه کسی حق عاشق شدن داره و کی باید تا آخر عمرش تنها بمونه و لایق عاشق شدن و دوست‌داشته شدن نیست ؟

امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #736 201
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
Post #735 249
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
  • ❤ 2
Post #734 266
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۱۲ برای: جهان سلام آیا آدمی که پر از چاله های روحیه می‌تونه عاشق بشه ؟ چاله های روحی ای که ازشون آگاهه و سال هاست که تلاش می‌کنه درمان شون کنه ولی پیش نمیره اصلا آیا من که به اندازه او تلاش نمیکنم لیاقت و حق عاشق او شدن را دارم؟…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۵
برای: لیشی

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

درود بر شما.

پیش از هر چیز می‌بایست بگوییم در این نامه، هیچ خواستی برای پند و اندرز از جانب ما به شما وجود ندارد و تنها، تجربه خود را با شما در میان میگذاریم امید است که این سخنان، یاری دهنده شما باشند هر چند کم و ناچیز و از آن بهره مند گردید.
نخست اینکه عشق و نیاز دو چیز گوناگون اند.
همچنین، عاشق شدن چیزی نیست که در دست اراده و خواست شخصی باشد ( دست کم، بنابر تجربه خودم ). عشق به طور معمول، خارج از اراده شکل می‌گیرد، خرد و منطق نقش کمی در آن دارد و بیشتر بر پایه احساس کرد؛ بنابراین عشق چیزی نیست که بتوان گفت فلانی میتواند عاشق شود و دیگری نه. اگر در وجود فرد عشق نهفته باشد، هر کسی میتواند به شیوه خود عشق بورزد؛ عشق را هر جایی میتوان پیدا کرد، تنها باید آن را جست.

اما در مورد چاله های روحی.
خواستِ یک فرد برای درمان، بخشی از درمان است هر چند در ظاهر اینطور آید که پیشرفتی به میان نیامده. اما کسی که خواستی برای درمان ندارد، هنوز قدم نخستین را برنداشته.
درمان، فرآیندی ست که گاه به گاه و قدم به قدم به پیش می‌رود، برخی زخم ها هرگز اثرشان از بین نمی‌رود بلکه کمرنگ می‌شوند و اثر آن، تا همیشه بر روح پایدار می ماند.
بخش مهم و پایه ای در درمان، آموختن تجربه و درس از زخم ها، درد ها و رنج هاست؛ اگر تجربه ای به درس تبدیل نشود، یا آنقدر خود را دوباره به زندگی می آورد که درس آموخته شود ( چون اشتباه تکرار میشود ) و یا منجر می‌شود رویدادی که برای انسان رخ داده، برای هیچ بوده باشد.

و اما درباره راستی آزمایی و لیاقت عشق.
مهمترین نکته این است که برای هیچکس، از پیش نوشته نشده که فلانی اینقدر لیاقت داشته باشد و دیگری فلان قدر؛ یا یکی لیاقت داشته باشد یا دیگری نه.
بلکه انسان ها لیاقت خود را در طول زمان نشان می‌دهند؛ لیاقت ثابت کردنی است.
باید نشان داد که لیاقت عشق را داریم، چگونه ؟ دیدگاه نگارنده این است که اگر فردی، به واقع و نه به ظاهر، فرد دیگری را می‌خواهد باید برای او بجنگند، غمخوار و پناه او باشد و هر جا و همیشه برای رشد یکدیگر تلاش و کوشش نمایند؛ تا جایی که اگر تشخیص دادند که بودنشان برای همدیگر مناسب نیست صادقانه و محترمانه کنار بکشند.
اما اگر یکی تشخیص داد که به واقع عاشق دیگری نیست، نیک آن باشد که به راستی و درستی و صداقت، احساس خود را بیان کند و در کمال خیرخواهی و احترام برای یکدیگر، راه خود را جدا کنند.
این کار، نیازمند کمی خودشناسی است اما با نیکی اندیشه و بیان سخن راستین و احساسِ صادقانه، به احتمال قوی کار درست انجام خواهد گرفت.

سخن پایانی آن که اگر در این دوران، کسی را یافتیم که ما را می‌فهمد، برای ما کوشش می‌کند و عشق را رشد، پیشرفت و بنابر رابطه ای دوطرفه و سرشار از محبت و صمیمیت باشد، آن یار را باید دریاب ایم. چرا که یار نااهل بسیار است.

امیدوارم این سخنان به یاری شما آیند و پوزش بابت طولانی شدن متن. با آرزوی بهترین ها برایتان.


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 3
Post #733 220
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: جهان

سلام
آیا آدمی که پر از چاله های روحیه می‌تونه عاشق بشه ؟ چاله های روحی ای که ازشون آگاهه و سال هاست که تلاش می‌کنه درمان شون کنه ولی پیش نمیره
اصلا آیا من که به اندازه او تلاش نمیکنم لیاقت و حق عاشق او شدن را دارم؟
اصلا توهم عشق را زده ام؟ یا واقعا عشق است؟

امضا: لیشی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 3
  • ❤ 1
Post #732 211
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۷ برای: سِپیم، غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام ممنون بابت نوشته هایی ک بوی تجربه ی تلخ می‌دهد اما پختگی فهمیدن و لمس کردن واقعیت از آن پیداست اما حتی خودم هم نمیخوام برای من عادی بشه براورده نشدن آرزو هام و…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: قلب افسرده

سلام ستون شبت بخیر

آره خب همه ما مسیر زندگی خاص خودمون رو داریم و راه خودمون رو میریم
اینجور جاها فقط تجربه های خودمون رو به نیت اینکه بتونه کمکی به همدیگه بکنیم، با هم رد و بدل میکنیم برا اینکه هم بفهمیم و درک کنیم همو، همچنین اگر بخش هایی از مسیر مون با هم یکسان بود، بتونیم از تجربه کسی که در اون مسیر بوده یا هست استفاده کنیم.
در کل هممون راه خودمون رو میریم، ولی چه خوبه که همدیگه رو هم یاری کنیم.
می‌دونم سخته برات کنار اومدن با نشدن هایی که روزی بند بند وجودت اونارو میخواست و منم فاز نصیحت ندارم اینجا،
فقط خواستم بهت بگم اینکه ما بتونیم با زندگی آشتی کنیم و اخت بشیم باهاش در نهایت پای خودمونه
و هیچکس دیگه هم قرار نیست به جای ما زندگی کنه و ۱۰۰٪ مارو بفهمه، هر کسی بنابر تجربه ای که داره، درصدی دیگران رو درک می‌کنه.
و امیدوارم کمکت کرده باشم در حد و اندازه خودم.
برات یه دل خوش و رسیدن های شیرین آرزو میکنم، و امیدی که سرانجام نتیجه خودشو میبینه.
موفق باشی رفیق، شبت به زیباییِ ستاره ها

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
Post #731 199
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۴
برای: آنکه نیست

لحظه‌ها در پی هم؛
قطره قطره افزودن تاریکی‌هاست
توده‌ی غول آسایِ...
جسم بی‌صورت بی‌معنایی است
آرزوهایی که ندارم دیگر
بی‌تو در مخصمه‌ی این دنیا

امضا: مجاز
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
Post #730 219
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۵
برای: روزگار

انقدر برای این و ان غصه خوردی که ناگاه دیگر از خودت جز نجوای غم باقی نمانده بود برایشان مادر شدی و انان نطفه ناخلفی بودند. ای مادر حال نگیر که شیدایی نیز دادی رسان غمت نخواهد بود.

امضا: رُخسار
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 1
  • 🕊 1
Post #729 212
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۹ برای: قلب افسرده این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام همدرد من. این، یک نامه است به تویی که درکت می‌کنم. راستشو بخوای، من عادت دارم حرفمو با شعر و لحن ادبی به آدمی که نویسنده نامه ای هست که بهش پاسخ میدم، برسونم؛ اگر نامه…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۷
برای: سِپیم، غریب آشنا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام ممنون بابت نوشته هایی ک بوی تجربه ی تلخ می‌دهد اما پختگی فهمیدن و لمس کردن واقعیت از آن پیداست
اما حتی خودم هم نمیخوام برای من عادی بشه براورده نشدن آرزو هام و زندگی نکردن آرزو هام
میدونی اونجوری فکر میکنم ک مانند وزغی ام ک مثه طبخ چینی ها برای غذا آماده میشه!
احساس میکنم اینی ک این کالبد رو انتخاب کرده دلیل داشته فهمیده چی رو توسعه بده اما وقتی به زندگی نگاه میکنم با حجم زیادی نه های زیاد روبه رو میشم ک بعد از اون تا مدت ها فقط شاهد درگیری من با من هستم!
میدونم رها کردن های بجا اتفاقا الزامی توی زندگی هست میدونم قدرت رها کردن هم بسیار با ارزشه و حتی بعد از رهایی آرامشی هست چون در طوفان ذهن درگیری نداری!
اما من برای نشدن ها سخت رنجیدم و حتی خودم ! خودم رو از دست دادم و این آزار دهنده اس گاهی سعی میکنم کنار بیام اما کامل کنار نیومدم !
چون من چیزی بیشتر از آرزو یعنی گاهی خودم گاهی شادیمو سرزنده گیم و.... از دست دادم!

و برای سطر سوم از اخر باید بگم میفهمم(:!
و برای سطر دوم از اخر
اینه میدونم تنها نیستم میدونم منو تویی وجود داره ک خیلی وقت ها اها پهن تحویل گرفته اما تنها دلیلم واسه تنفس واسه زیست واسه ادامه دادن کورسو امیدیه ک تمام پناهم توی زندگیمه و اونم امید به بهبوده(: حتی اگر دیر و حتی اگر خیلی سخت(:

و در نهایت خوشحال شدم از نوشته هاتون خوشحال شدم بابت خطاب های صمیمانتون و و امیدوارم بابت قلب تپندتون و ممنونم ک این غریب را قریب دانستید🌱
من به قلب پر مهر و تپنده ی شما برای لمس کردن روز های خوب باور دارم


امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
Post #728 190
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۵ برای: - امروز یه نفر از ساعت یک ظهر به بعد آنلاین نشد ( نه که جوابم رو نده، کاملا آنلاین نشد ) این ساعت اومد و کاملا عادی رفتار کرد و گفت که کل این ۹ ساعت خواب بوده. از اونجایی که من گوش های درازی ندارم ، تصمیم گرفتم دوباره از…
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۸
برای: توت فرنگیِ کوچولو

درود
امیدوارم حالت خوب باشه و به دور از هرگونه درگیری ذهنی مثل الانت باشی. فقط خواستم بهت بگم که تصمیمت هیجانی اما درست بوده. ما انسان‌ها بعضی وقتا برای دوباره زنده شدن و ادامه دادن نیاز داریم یکم برای خودمون باشیم‌.
در نهایت همه آدما تنهان :) اما این وسط می‌تونه هزاران چیز خوب و بد با هزاران آدمی که پیش بینیشو نمیتونی بکنی اتفاق بیوفته...

امضا: سرو
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
  • 🕊 2
Post #727 201
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۵
برای: -

امروز یه نفر از ساعت یک ظهر به بعد آنلاین نشد ( نه که جوابم رو نده، کاملا آنلاین نشد ) این ساعت اومد و کاملا عادی رفتار کرد و گفت که کل این ۹ ساعت خواب بوده. از اونجایی که من گوش های درازی ندارم ، تصمیم گرفتم دوباره از همه چیز دور بشم و فکر میکنم اینطوری زندگی بهتری داشته باشم.
لست سینم رو بستم، آیدیم رو پاک کردم و بیوگرافی هم برداشتم و همه نوتیفیکیشن ها رو به جز نوتیف سه نفر بستم. نمیدونم این تصمیم من رو به کجا می‌بره. ولی این دختر دیگه اون دختر نیست.

امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 3
  • 🕊 2
  • 🌚 1
Post #725 245
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۱۸
برای: هر آنکه میخواند

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

« دویدن و نرسیدن »

سالهاست که می‌دَوَم به دنبال چندی رسیدن
سرشارم از کوشش‌ها که هیچ سرانجام نیآوردن
دَرجا-زنان گِلِه بِدَرگَه زندگی بردم که ای بیدادگر
مگر چندی باید از این شاخه به آن شاخه پریدن ؟
هر کار کردیم و به هر در کوفتیم، نشد که نشد
دگر تا کجا این تلاش و این جامه دریدن ؟
به مانند همیشه، پاسخی رک و راست نیافتم، اما
دریافتم چیزی که بسیار داشت ارزش فهمیدن
بدین سخنان دمی گوش گیر، ای خسته از اینها
کین واژگان نتیجه دارند ز سالها حِرص به جان خریدن
آنگاه که دویدن، ندارد هیچ سرانجام ز پی
دمی بیاندیش، شاید بنا باشد بر فقط دویدن !
زندگی، گاهگاهی رسیدن میان نارسیدن هاست
کنون، چه سود است از روان را در هم تنیدن ؟
میان انبوه نافرجامی و ناکامی، دمی گر حال بدهد شگفتا
اما بنا را بر کامیابی نهادن، هست بر گدازه خزیدن
چون سوز ناشدن بُوَد بیش ز کامِ شدن
پس نیک مباد بنابر «شدن»، دوختن و بریدن
درسِ زرینِ زیستن را همین واژگانِ چند یافتم
که زندگی به‌کُل دویدن است و سپس آرمیدن
کنون کین دَمِ زیستن بنا بر دویدن و نه شدن بُوَد
بسیار نیک و به‌جا باد ارزش مهر و نیکی آفریدن


مانا و پاینده باد هر آنکه این را خواند.❤️


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 4
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →