ساعت: ۲۲:۱۸
برای: هر آنکه میخواند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
« دویدن و نرسیدن »
سالهاست که میدَوَم به دنبال چندی رسیدن
سرشارم از کوششها که هیچ سرانجام نیآوردن
دَرجا-زنان گِلِه بِدَرگَه زندگی بردم که ای بیدادگر
مگر چندی باید از این شاخه به آن شاخه پریدن ؟
هر کار کردیم و به هر در کوفتیم، نشد که نشد
دگر تا کجا این تلاش و این جامه دریدن ؟
به مانند همیشه، پاسخی رک و راست نیافتم، اما
دریافتم چیزی که بسیار داشت ارزش فهمیدن
بدین سخنان دمی گوش گیر، ای خسته از اینها
کین واژگان نتیجه دارند ز سالها حِرص به جان خریدن
آنگاه که دویدن، ندارد هیچ سرانجام ز پی
دمی بیاندیش، شاید بنا باشد بر فقط دویدن !
زندگی، گاهگاهی رسیدن میان نارسیدن هاست
کنون، چه سود است از روان را در هم تنیدن ؟
میان انبوه نافرجامی و ناکامی، دمی گر حال بدهد شگفتا
اما بنا را بر کامیابی نهادن، هست بر گدازه خزیدن
چون سوز ناشدن بُوَد بیش ز کامِ شدن
پس نیک مباد بنابر «شدن»، دوختن و بریدن
درسِ زرینِ زیستن را همین واژگانِ چند یافتم
که زندگی بهکُل دویدن است و سپس آرمیدن
کنون کین دَمِ زیستن بنا بر دویدن و نه شدن بُوَد
بسیار نیک و بهجا باد ارزش مهر و نیکی آفریدن
مانا و پاینده باد هر آنکه این را خواند.❤️
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب