ساعت: ۲۳:۱۷
برای: همه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
امشب زیادی ذهنم درگیره و میخام یکم درد دلایی که هیچکس تو دنیا حاضر نیس بهشون گوش بده رو اینجا بگم
ببخشید که پیامم جایی از پست خونه رو اشتغال میکنه و ممکنه وقت کسی رو بگیرم با چرت و پرتام
...
ولی ناراحتم
امشب مهمونی داشتیم و من تا اومدم بین بچه های فامیل بشینم ی احساس غربت بهم دست داد انگار دیگه به بچه ها هیچ ربطی نداشتم و باید کنار بزرگ ترا میشستم
ولی من به بزرگ ترا هم تعلق خاصی نداشتم
برا نشستن با بچه ها بزرگم و دیگه نمیتونم باهاشون بشینم
برا نشستن با ادم بزرگا هم حوصله ای که میخاد رو ندارم
آخه به حوصله سر بر ترین موضوعات دنیا گوش دادن واقعا ادم پوست کلفتی میخاد که اون، من نیستم
نمیدونم چرا اینقدر غمگینم بابت این موضوع
یا شاید بدونم اینکه نمیخام بزرگ شم
نمیخام مثل ادم بزرگا حوصله سر بر و جدی باشم
در صورتی که دیگه بچه هم نمیخام باشم و نیستم ولی بزرگ هم نیستم
به نظرم ناراحتی اصلی من از اینه که نجاتی هم نمیبینم ازش
اینه که انگار قلبمو زیر ی وزنه 500 کیلویی میزاره و پِرِس اش میکنه
حلق مو با مشت جوری فشار میده که همه مجرا های جلو گردنم بسته میشه
الان یجوریم که انگار کل بدنم بی حسه بجز قلب و گلوم و اینا ی درد شدیدی دارن که به کل بدنم سرایت کرده
کاش راه نجات شو پیدا کنم
شاید کوچولوی بزرگ شم یا بزرگ کوچولو
نمیدونم
راه حلشو نمیدونمممممممممممممم
( آخر هم اضافه کنم که همیشههه و تا ابد از کلمه ی کاش متنفرم
چون کاش ها هیچوقت نمیشن مگه اینکه ی آسیب به یجا بزنن)
امضا: ندام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب