ساعت: ۲۳:۱۳
برای: بی مقصد اما با مقصود ...
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
چند وقتی میشود که موضوعی مرا آزار میدهد و روز و شب برایم نگذاشته .... از فکر به آن نمیتوانم دست بر دارم .
قبل تر ها ؛ یکی از اطرافیانم که او را "رفیق" میخواندم ، رفتار هایی از خود نشان میداد که مرا سخت آزرده خاطر میکرد اما به دلیل شرایطی که او در زندگی داشت و اتفاقاتی که برایش پیش آمده بود ، سکوت پیشه میکردم و تحمل و صبر .
اما به مرور این رفتار ها طاقت فرسا شد .
تا اینکه در یک روز بسیار عادی او تصمیم گرفت دیگر با من سخن نگویید .... و نگفت .
اینجا آغاز دور شدن او بود . رفت . اما نه به راحتی .....
او در لفافه مرا حسود ، نارفیق ، دروغگو ، دو رو و هزاران وصله ناجور چسبانید و میان افراد مشترک بینمان آبروی مرا برد و بعد از من با کسانی همنشین شد که در کنار من به بدگویی از آنها میپرداخت . اما همچنان من به حرمت نان و نمک لب به سخن باز نکردم .
بگذریم ....
و حالا
او بازگشته ؛
دارد راه های بازگشت را انجام میدهد ...
غیر مستقیم ، با واسطه ، در لفافه .....
میخواهد دوباره بینمان گل و بلبل راه بیاندازد .
اطرافیانم میگویند برگرد .... دوباره با هم همان آدمیان سابق شوید .... کسی نمیگوید برنگرد ... جز یک نفر که میدانم ته دلش این حرف است اما به زبان نمیراند و به عبارت دیگر میگوید عقلانی تصمیم بگیر .....
شما هم جای عزیزان من
من چه کنم ؟
آیا دوباره اعتماد کنم ؟
او دوباره خرابش نمیکند ؟
آبروی مرا نمیبرد ؟
دوباره به من آن وصله ها را نمیچسباند ؟
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب