ساعت: ۲۲:۴۳
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه . ممنون که هنوز برام مینویسید:).
اول از داستان اسمتون شروع میکنم که واقعا جالب بود و منو برد به یکی از رمان های معروفی، برای همین عمیقا احساس کردم که دوپامین توی خونم بالا رفته ضمن اینکه همیشه از قصه ها خیلی لذت میبرم و برای خودم یجورایی تصور میکنم چیزایی رو مثلا داستان خونههای قدیمی، اسم آدمها، عاشقانهها و امثالهم.
از لذت خوندن توی پاییز نوشته بودید که از عمق وجودم درک کردم، هیچ چیزی منو از خوندن توی تاریکترین لحظات شب و نور کم اباژور درحالی که هوا سرده و تنها گرمی لحظات از کلمات کتاب خارج میشن، به وجد نمیاره:)
در رابطه با عشق راستش هنوز هم سردرگممو نوشته های شما برام مثل باریکهی نوریه که توی تاریکی یک قدم جلوتر رو روشن میکنه و بابتش عمیقاً ممنونم:)
من هم فکر میکنم که این همه منطق و کنترل فقط در حد حرف و برای زمانیه که پای آدمی درمیون نباشه انگار توی اعماق وجودم خودم هم میدونم خدانکنه پای کسی وسط بیاد تا دود بشه پودر بشه و هوا بره هرچی بافتم و هرچی نگه داشتم ، هرچند این روزها عمیقاً احساس میکنم که تا هر این اتفاق برام میوفته و من ؟ بله دست و پا بسته ترینم و بیشتر از هرچیزی انگار سپردم به جریان زندگی و ضمنا. ترسیدم:(
یادم رفت بالا بگم نمیدونم چرا در برابر خوندن کتاب جدید از خودم مقاومت نشون میدم انگار میترسم کتاب تموم شه و من بمونم با وحشت دنیای بدون معروفی :) شما شروع کردین خوندن رو؟
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب