تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۹
برای: زخمهای خونابهفشان
چند سطری نوشتم و پاک کردم. هر بار کلمات را گم میکردم. هر کاری که میکنم نمیتوانم بیان کنم. نه اشکی، نه حرفی. آنقدر سنگین است که حتی تنفس هم برایم سخت شده. این خیرگی و درد کشیدن بیصدا آخر مرا خواهد کشت. زخم عزیزم، نمیشود هر دم سر باز نکنی و تازه نشوی. تحملت برایم بسیار سخت است و اکنون که نمیتوانم چیزی بگویم، سنگینتر هم شدهای. امروز دوباره آستینم به دستگیرهی در اتاق گیر کرد، اما مثل قبل گره نکردم، داد و فریاد نزدم؛ فقط مدتی با چشمانی خسته و دست به آغوش کشیده خیره شدم به گل قالی و با سکوتی پر از داد و شیون برای خودم عزاداری کردم. این روزها احتیاج دارم نجاتم بدهند که اگر نشود، روزی میان اشعار شجریان برای خود محاکمهای بر پا میکنم و شاعرانه میروم.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #759
142
- ❤ 1
- 💔 1