تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: بدون مخاطبی خاص
نمیدونم تا. حالا چند بار چشماتو بستی و دعایی کردی و تکیه کردی ک خدایا کاش درست بشه! ولی دیقا همون چیزی ک ازش میترسیدی به سرت اومده باشه!
اون لحظه چقدر بدون تکیه گاه و سست و درهم ریخته و وهم آلود هست!
نمیدونم تا حالا چقدر و با چنین اتفاقاتی روبه رو شدی شاید خیلی زیاد !
اما همه ی بحث من بعد از سست شدنه وقتی ک بعدش قراره بلند بشی و دوباره نگاه کنی دوباره بسازی قبلش سر اینه برو و به خودت نگاه کن! تو نفس میکشی! تو بعد از وحشتناکترین جریان زندگیت سالم بیرون اومدی دوباره نفس کشیدی و دوباره بلند شدی ! به قدو قامتت بنگر به ایستادنت به شانه هایت و به نفس کشیدن دوباره ات
موجودی به این قدرتمندی سراغ نداشته و ندارم!
بلند شو بلند شو از این سیاهی بیرون بیا دیگه بسه هرچقدر توی این غار سیاه بودی
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #755
132
- ❤ 2
- 💔 1