تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۴
برای: میخائیل
خوشحال شدم که حرفهاتون رو شنیدم💙
چی بهتر از اینکه آدمایی که نمیشناسی برات نامه بنویسن و به یه سری دلایل عجیب غریب، بفهمی که با اینهمه فاصله و ندونستن ها، چجوری نوشته ها قلب ها رو بهم وصل میکنن.
تو تایپ میکنی و من از اینجا یه چیزی ته دلم و گرم میکنه که نه، سایه..تو اون قدرا ام درک نشده نیستی.
میدونم. میدونم که همیشه لزوما آدما اون حسی و که ما بهشون داریم، بهمون ندارن.
اهمیتی نداره که چقد تلاش کنیم.
در نهایت این یه چرخه ست.
شاید اون آدمایی که راجبشون حرف میزنیم، خودشونم تو همین شرایط باشن.
منتها نه درمورد ما.
در مورد کس دیگه ای.
این گاهی خیلی اذیتم میکنه. اون قدری که گاهی وقتا بی دلیل میزنم زیر گریه.
ولی خب میدونی؟ ته دلم باور دارم که ما هممون مثل همیم.
هممون بیچاره ایم و هیچ کاری هم از دستمون بر نمیاد.
فقط بعضی هامون بازی رو بهتر یاد گرفتیم
بعضی هامون هم تازه اول کارمونه.
ولی آخر شب، زمانی که تنهاییم و داریم چشمامون و میبندیم، میفهمیم که واقعا هیچکس نمیتونه نجاتمون بده.
پ.ن: وای به حال من اگه نجات دهنده ام توی آینه باشه..
امضا: سایه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #783
145
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۵:۴۰ برای: سایه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام، سایه گمان میکنم کمی بیادبیست که میان حرفهایتان بپرم، اما... (نمیخوام مثل آدم هایی که وقتی درد یکی رو میشنون،برای خودشون رو تعریف کنن و در نهایت هردو برای پایین آوردن درد…
- ❤ 1