ساعت: ۲۳:۲۸
برای: حدیث
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درود به تو عزیزِ جانم
نمیدانم کی هستی
نمیدانم کجای این خاکی
و نمیدانم صورت زیبایت چه شکلی ست ..
اما بدان که تنها نیستی دختر صبور و قوی ایرانزمین
تو، من، ما و امثال ما روزی طعم خوش و شیرین آزادی را می چشیم ..
نمیگذاریم اینطور بماند
من نیز مثل تو از نگاه های کثیف
و از زخمِ زبانهای گاه و بیگاه خسته ام
البته خسته نه، در اصل بیزارم ..
از ناله و غر زدن بدم میآید؛
چرا که هیچ چیز با زار زدن درست نمیشود ..
چاره چیست جانم!
فقط باید ادامه داد ..
نفسی ست که میآید و میرود
اما همین نفس چنان ارزشمند است که واویلا ..
این شیطان، این سایهی سیاه و مخوف و شوم،
این دزدِ جان، این دستِ خونین، این صدای شَر
به تو قول میدهم روزی که دور هم نیست،
از این سرزمین بيرون میرود.
شغال صفتهایی که زورشان به شیر نرسید و بیشه را آتش زدند ..
اینها خائن ترین گروهِ تاریخِ بشریت اند.
نگذار با کارها و حرف هایشان به درون صاف و پاکَت رخنه کنند.
نگذار با کارها و حرف هایشان روحَت را ببلعند.
تاب بیاور دخترِ شرقی و رنجور من.
به عنوان کسی که از تو خسته تر و شکسته تر است
بهتو میگویم که دارم ادامه میدهم
تکه های شکسته ام درون کالبد نحیفم فرو میروند
و بیشتر از قبل تنم را پاره پاره میکنند.
اما باز هم باید بایستم و بکوبم بر دهان دنیا
و ادامه دهم.
نبینم خسته شوی و دست از زندگی بشویی.
باید به مرگی که درونَت لانه کرده زندگی بیاموزی ..
تو با غمَت هم زیبایی
چرا که از تبارِ این دیاری
دوستَت دارم دخترِ غریبه و آشنای من.
امضا: مأوا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب