ساعت: ۲۳:۰۵
برای: تموم رویاهایی که از دستم رفتن
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نسیم پرده را به رقص وامیدارد؛
ردِ نور چراغ های هر ماشینی که از خیابان میگذرد، بر تن سیاهی اتاق میماند.
ابر ها بر دامان اسمان نشسته اند.
ارامم،
و دستِ خواب ارام مژگانم را می نوازد.
تا شاید در رویاهایم گم شوم و واقعیت، لحظه ای دست از گریبانم بکشد
ولی گویی امشب رویاهایم هم ارام هستند همانند نبض یک مُرده؛
میخواهم از تمام خیابان های شهر بگریزم.
از کوچه ها و سایه هایی که در خانه ها ارام گرفتند بگریزم
و داستان این شهر را، در گوش اسمان زمزمه کنم که شاید اشک هایش، خیابان ها را تطهیر کند.
شاید هم داستان این شهر را، برای پرندگان خواندم تا در اسمانی دیگر اوج یگیرند چرا که در این شهر صیاد ها پشت ابر ها کمین میکنند؛
شاید هم داستانش، ندایی شد در سر قاصدک؛ که شاید هزاران قاصد بروند تا جایی را بیابند که رویا ها در ان مُرده زاییده نشوند.
شاید هم گل ها داستانش را روایت گر باشند. همان گل هایی که از گورم روییدند.
شاید عطر گل ها قبرستان را لبالب کند به یاد همه حسرت هایی در شکاف های شهر رخنه کردند.
و چه بی حاصل اگر باران ببارد، پرندگان بروند، قاصد ها حقیقت را فریاد بزنند و عطر گل ها قبرستان را پر کند.
به گمانم اگر درست بنگری وقتی به ساعت بزرگ شهر چشم دوختی، میان عقربه های خسته اش، لاشه امید های کهنه ای را بیابی؛
امضا: زندگی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب