ساعت: ۰۳:۵۴
برای: 19سالگی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
تاریخ:5 ام مهر 1405
ساعت: 03:08
برای: 19 سالگی
پنجم ام مهر درحالی در 19 سالگی دست و پا میزنم
مانند یک نوزاد
درحالی که روی تخت طبقه بالای خوابگاه دراز کشیدم و به این فکر میکنم کاش یک تکه سنگ بودم در کنار رودخانه و یا یک تکه چوب که مرا بسوزانند و گرم شوند.
اما این روز ها به آدم بودن من فکر میکنم
اینکه امید های من
امید هایی که دونه به دونه به آنها چنگ میزدم کم کم از زیر دستم در می روند و فرار می کنند.
در حوالی ساعت 3 شب روی تخت دراز کشیده ام و باد کولر مستقیما که نه ولی حالم را خوب می کند.
و نور ماه آن هم مستقیما نه
اما اندکی بر روی تخت طبقه بالا سمت چپ اتاق خوابگاه می تابد
در حالی که بی کلام کلاسیک گوش می دهم
یا از 3 و نیم به بعد ریدیو هد
و یا اینکه بخواهم در راهرو های تاریک و خلوت خوابگاه قدم بزنم همراه با لیوان چایی تلخم در حالی که دارم بی کلامی آرام کننده گوش می دهم.
اما به این فکر می کنم که شاید باید تماما همه چیز را رها کنم.
و در شهری که هیچکس مرا نمی شناسد قدم بزنم
مطلقا هیچ کس مرا نشناسد.
هر آدمی که می تواند برای اندکی ثانیه مرا تجسم کند.
همه اینها زمانی برایم اتفاق می افتد که در اینجا دراز کشیدم و فردا کلاس آیین زندگی دارم.
در همان حال که دراز کشیده ام به ۲۷ سالگی ام فکر میکنم آیا در آن زمان هم تا این حد فکرم آزرده است یا بی خیال تکیه به صندلی چوبی و خیره به تاریکی شب
چایم را می نوشوم و قطعه ایی پیانو می زنم
و یا با بی کلام های کمتر شنیده شده رقصی آرام و عجیب می روم
و یا سوپ درست میکنم.حتما در پاییز ۲۷ سالگی در حالی که هوا برای بیرون رفتن مناسب است اما من ترجیح می دهم در خانه بمانم و سوپ درست کنم.
کمی بعد پرتغال پوست می کنم
و آرام هستم.
اما اکنون در ۱۹ سالگی دراز کشیده روی تخت طبقه بالا اتاق خوابگاه و پر از ناآرامی هستم.
امضا: چهارخونه آبی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
امضا: چهارخونه آبی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب