ساعت: ۰۲:۰۱
برای: مردی که نوشتن یک جمله برایش، بیست سال طول کشید...
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
در سه سالی که متصدی این ایستگاهم، هزاران خداحافظی دیدهام؛ اما بعضی خداحافظیها اصلاً شبیه خداحافظی نیستند. بیشتر شبیه فهرستی از توصیهها هستند:
«رسیدی زنگ بزن.»
«پولت را یکجا نگذار.»
«کنار پنجره نخواب، سرما میخوری.»
چند شب پیش، پدر و پسری روی یکی از نیمکتهای سکو نشسته بودند. پسر بیشتر از بیست سال نداشت و برای شروع کار در شهری دیگر میرفت. یک کولهپشتی همراهش بود و چمدانی که به نظر میرسید مادرش چند بار آن را باز کرده تا چیز دیگری درونش بگذارد.
پدر از لحظهای که وارد ایستگاه شدند، یکریز حرف میزد:
«کارت ملی همراهته؟»
«بله بابا.»
«شارژر رو گذاشتی؟»
«بله.»
«پول نقد هم برداشتی؟ همهچیز رو با کارت نبر.»
پسر که کمکم بیحوصله شده بود، گفت:
«بابا، بچه نیستم. خودم بلدم.»
پدر ساکت شد. به ریلها نگاه کرد و دستان زمختش را در جیب کاپشنش فرو برد. از آن فاصله هم میشد فهمید حرفهای دیگری دارد، اما هیچکدام راه دهانش را بلد نیستند.
چند دقیقه بعد مقابل اتاقکم آمد و یک برگ کاغذ خواست.
کاغذ و خودکاری به او دادم. مدتی همانجا ایستاد و چند خط نوشت. بعد کاغذ را تا کرد، دوباره بازش کرد و پرسید:
«به نظرتان اگر پدر به پسرش بنویسد بهت افتخار میکنم، زیادی احساساتی نیست؟»
گفتم:
«اگر واقعاً به او افتخار میکنید، چرا باید زیاد باشد؟»
سرش را پایین انداخت و گفت:
«ما توی خانه از این حرفها نمیزنیم.»
پرسیدم:
«پس چه میگویید؟»
کمی فکر کرد.
«مثلاً میپرسم ماشین روغن دارد یا نه. میگویم دیر نیا خانه. وقتی مریض میشود، برایش دارو میگیرم و میگذارم کنار تختش؛ ولی نمیمانم بیدارشدنش را ببینم.»
گفتم:
«پس تمام این سالها گفتهاید؛ فقط به زبان دیگری.»
لبخند کمرنگی زد و دوباره شروع به نوشتن کرد.
وقتی قطار رسید، پسر چمدانش را برداشت. پدر کمک کرد آن را تا ورودی واگن ببرد، اما هنگام خداحافظی فقط دستی به شانهاش زد و گفت:
«رسیدی خبر بده.»
نه همدیگر را در آغوش گرفتند و نه حرف دیگری زدند.
پسر سوار شد. درست پیش از بستهشدن درها، پدر یاد کاغذ افتاد. آن را داخل کیسهای گذاشت که مادر برای راه پسر غذا آماده کرده بود و از پنجره به دستش رساند.
قطار حرکت کرد. پدر تا زمانی که آخرین واگن از دید خارج شد، کنار خط زرد ایستاد. بعد روی همان نیمکت نشست و مدتی به ریلهای خالی نگاه کرد.
نزدیک یک ساعت بعد، تلفنش زنگ خورد.
صدای پسر را نمیشنیدم، اما دیدم پدر سرش را پایین انداخت و چند بار گلویش را صاف کرد.
گفت:
«نه بابا، چیزی نیست… فقط گفتم بدانی.»
کمی سکوت کرد و بعد آرامتر ادامه داد:
«من هم دلم برایت تنگ میشود. حالا بخواب، فردا راه داری.»
تماس که تمام شد، چند لحظه همانطور نشست. سپس رو به من کرد و پرسید:
«تا مقصدش چند ساعت مانده؟»
زمان تقریبی را گفتم.
ساعتش را نگاه کرد و گفت:
«پس من هم تا رسیدنش بیدار میمانم.»
آن شب فهمیدم بعضی آدمها از دوستداشتن خجالت نمیکشند؛ فقط کسی زبانش را به آنها یاد نداده است. برای همین محبتشان را میان توصیهها، کیسههای غذا، داروهای کنار تخت و جملهٔ سادهٔ «رسیدی زنگ بزن» پنهان میکنند.
گاهی فقط یک برگ کاغذ لازم است تا تمام آن حرفهای ترجمهنشده، بالاخره به مقصد برسند.
— متصدی آخرین ایستگاه
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب