TGViewer
Channel Public Channel
انجمن جامعه شناسی ایران | آذربایجان شرقی

انجمن جامعه شناسی ایران | آذربایجان شرقی

@isa_tabriz

ارتباط با ما:

@ISA_Tabriz_info
Subscribers
318
Photos
38
Videos
1
Links
107

Showing posts older than #79 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #77 1.29K
‍ کنگو هنوز تمام نشده است
آشیل اممبه و دیواری دفاعی که پنجاه سال دوام آورد

در اکتبر ۱۹۷۴، جهان به کینشاسا خیره شده بود. محمدعلی کلی برای مبارزه‌ای آمده بود با عنوان «غرش در جنگل» برگزار شد و بعدها بسیاری آن را «مسابقه قرن» نامیدند. هزاران نفر در خیابان‌های پایتخت زئیر فریاد می‌زدند: «علی بومایه! علی بومایه!»؛ علی، او را بکش. میلیون‌ها نفر در سراسر جهان این مبارزه را تماشا می‌کردند و برای بسیاری، این نخستین مواجهه با کشوری در قلب آفریقا بود که زئیر نام داشت.
اما چند ماه پیش از آن، جهان زئیر را به دلیل دیگری دیده بود.
در جام جهانی ۱۹۷۴، نخستین تیم از آفریقای سیاه به بزرگ‌ترین صحنه فوتبال جهان راه یافته بود. موبوتو سسه سکو، دیکتاتور کشور، این موفقیت را بخشی از پروژه ساخت هویتی تازه برای کشوری می‌دید که نامش را از کنگو به زئیر تغییر داده بود. او فقط بر سیاست حکومت نمی‌کرد؛ بر حافظه و نمادها نیز حکومت می‌کرد.
اما پشت این نمایش، واقعیت دیگری جریان داشت.
بازیکنان انتظار دریافت پاداش داشتند، اما بخش مهمی از پول‌ها هرگز به دستشان نرسید. اعتراض‌ها آغاز شد و خیلی زود به زمین مسابقه رسید. زئیر مقابل یوگسلاوی ۹ بر صفر شکست خورد؛ سنگین‌ترین شکست تاریخ جام جهانی تا آن زمان. جهان خندید، اما موبوتو خشمگین شد.
سال‌ها بعد، موپو ایلونگا، مدافع زئیر، روایت دیگری از آن روزها ارائه کرد. پس از آن شکست، محافظان ریاست‌جمهوری به هتل تیم آمدند و پیامی روشن دادند: اگر مقابل برزیل با اختلاف بیش از سه گل ببازید، هیچ‌کدامتان به خانه بازنخواهید گشت.
چند روز بعد، برزیل صاحب یک ضربه آزاد شد. ریولینو پشت توپ ایستاد. داور سوت زد و ناگهان ایلونگا از دیوار دفاعی بیرون دوید و توپ را شوت کرد؛ اقدامی که هم کارت زرد را برای او به ارمغان آورد، هم خنده تماشاگران را برانگیخت و هم یکی از مشهورترین سوءتفاهم‌های تاریخ فوتبال را رقم زد.
سال‌ها این صحنه به عنوان نمادی از ناآشنایی یک بازیکن آفریقایی با قوانین فوتبال بازپخش شد. اما مشکل ایلونگا ناآشنایی با فوتبال نبود؛ مشکل او آشنایی با قواعد دیکتاتوری بود. آن لحظه برای برزیلی‌ها یک ضربه آزاد بود، اما برای او مسئله بقا. برزیل گل سوم را زد، اما گل چهارمی در کار نبود و زئیر از اولتیماتوم جان سالم به در برد.
پنجاه سال بعد، بازیکنان جمهوری دموکراتیک کنگو پیش از دیدار نیمه‌نهایی جام ملت‌های آفریقا ۲۰۲۴، دست‌های خود را روی دهان گذاشتند و انگشتانشان را مانند اسلحه بر شقیقه نشاندند. این بار اعتراض به جنگ و خشونتی بود که سال‌هاست شرق کشور را درگیر کرده است. جهان دیگر نخندید.
شاید آشیل اممبه، فیلسوف کامرونی، بهتر از هر کس دیگری بتواند این دو تصویر را به هم پیوند دهد. ممبه از «حضور گذشته در اکنون» سخن می‌گوید؛ اینکه گذشته هرگز کاملاً سپری نمی‌شود و در قالب‌های تازه به زندگی خود ادامه می‌دهد. از این منظر، موپو ایلونگا و بازیکنان امروز کنگو چندان از هم دور نیستند. دویدن ایلونگا از دیوار دفاعی و دست‌هایی که نیم قرن بعد روی دهان قرار گرفتند، در ظاهر دو حرکت متفاوت‌اند، اما هر دو از یک منطق مشترک سخن می‌گویند: تلاش برای بقا در برابر نیروهایی که از زمین فوتبال بزرگ‌ترند.
کنگو کشوری است که استعمار خشن بلژیک را تجربه کرده، پاتریس لومومبا را از دست داده، دیکتاتوری سسه‌ سکو را از سر گذرانده، جنگ‌های کابیلا را دیده و دهه‌ها با شورش‌های مسلحانه، جنگ‌سالاران محلی و خشونت در شرق کشور زیسته است. در نگاه ممبه، این‌ها فصل‌های جداگانه نیستند؛ بخش‌هایی از یک تاریخ ناتمام‌اند.
بازگشت کنگو به جام جهانی ۲۰۲۶ فقط بازگشت یک تیم به بزرگ‌ترین تورنمنت فوتبال جهان نیست. وقتی بازیکنان این کشور وارد زمین می‌شوند، تنها یازده فوتبالیست را نمی‌بینیم. بخشی از تاریخ آفریقا وارد زمین می‌شود؛ تاریخی که در استعمار بلژیک، در چهره تراژیک لومومبا، در اقتدار موبوتو، در جنگ‌های لوران کابیلا، در خشونت جنگ‌سالاران محلی، در فریادهای «علی بومایه»، در دویدن موپو ایلونگا از دیوار دفاعی و در دست‌هایی که نیم قرن بعد روی دهان قرار گرفتند، خود را نشان داده است.
اممبه می‌گوید گذشته هرگز کاملاً نمی‌گذرد. برای همین است که وقتی کنگو را در جام جهانی می‌بینیم، فقط یک مسابقه فوتبال را تماشا نمی‌کنیم؛ بلکه تاریخی را می‌بینیم که هنوز برای بقا می‌جنگد؛ تاریخی که هنوز تمام نشده است.


#جام_و_جامعه_در_۹۰_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#کنگو
#آشیل_امبمبه
#پسااستعمار
#تاریخ_آفریقا


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 10
Post #76 408
‍ سگ تنها نمادی از فروپاشی اجتماعی روستای سقزچی

✍️سیدمصطفی سیدرنجبرسقزچی دانشجوی جامعه‌شناسی اقتصادی و توسعه از دانشگاه تبریز بخشی از متن پژوهش مردم نگارانه از روستای سقزچی

در یکی از روزهای کار میدانی در روستای سقزچی، هنگامی که در کوچه‌های نسبتاً خلوت روستا قدم می‌زدم، سکوتی سنگین بر فضا سایه افکنده بود. خانه‌های نیمه‌خالی، درهای بسته و نبود صدای بازی کودکان، تصویری از دگرگونی‌های جمعیتی روستا را پیش چشم قرار می‌داد. در همین هنگام، سگی لاغر و تنها از انتهای کوچه ظاهر شد و به آرامی به سوی من آمد. بدن نحیفش از سوءتغذیه حکایت داشت؛ پای جلوی سمت چپ او آسیب دیده بود و بخش‌هایی از پوست بدنش بر اثر بیماری پوستی بدون مو مانده بود. با وجود این وضعیت، نگاهش به گونه‌ای بود که نمی‌شد آن را نادیده گرفت. لحظه‌ای ایستاد و مستقیم در چشمانم خیره شد؛ گویی حامل پیامی ناگفته از وضعیت روستا بود.
از منظر انسان‌شناسی تفسیری، آنچه مشاهده می‌کردم صرفاً یک حیوان رهاشده نبود. همان‌گونه که گیرتز تأکید می‌کند، فرهنگ شبکه‌ای از معانی است که در نمادها و کنش‌های روزمره تجلی می‌یابد (Geertz, 1973, p. 5). در آن لحظه، سگ برای من به نمادی از وضعیت اجتماعی روستا تبدیل شد؛ موجودی که تنهایی، فراموش‌شدگی و آسیب‌پذیری را در کالبد خود حمل می‌کرد. بدن زخمی او بازتابی از زخم‌های اجتماعی روستا به نظر می‌رسید و بی‌صاحبی‌اش یادآور کاهش جمعیت و مهاجرت گسترده جوانان بود.
در حالی که مشغول مشاهده سگ بودم، پیرمردی از پشت دیوار خانه‌ای قدیمی گفت: «جوونا رفتن، سگ‌ها هم مثل آدم‌ها تنها شدن. کسی نیست مراقبشون باشه.» این جمله کوتاه، نوعی تفسیر بومی از واقعیت اجتماعی روستا بود. از نگاه گیرتز، مردم‌نگار باید به «توصیف ضخیم» دست یابد؛ یعنی لایه‌های معنایی نهفته در کنش‌ها و گفتارهای روزمره را آشکار سازد (Geertz, 1973, p. 14). سخن پیرمرد در ظاهر درباره یک سگ بود، اما در سطحی عمیق‌تر به تجربه جمعی فقدان، مهاجرت و تنهایی اشاره داشت.
از سوی دیگر، این صحنه را می‌توان در چارچوب انسان‌شناسی بیش از انسان نیز فهم کرد. هاراوی معتقد است که حیوانات صرفاً موضوع مشاهده نیستند، بلکه در شکل‌گیری روابط اجتماعی و تولید معنا نقش دارند (Haraway, 2008, p. 19). در این روایت، سگ نه یک عنصر حاشیه‌ای، بلکه کنشگری است که مرا وادار به تأمل درباره وضعیت روستا می‌کند. حضور او نوعی روایت اجتماعی را آشکار می‌سازد که شاید در مصاحبه‌های رسمی کمتر بیان شود.
چشمان سگ همچنان در ذهنم باقی مانده بود. پس از بازگشت از میدان، ساعت‌ها به وضعیت او و معنای حضورش در این فضای روستایی فکر کردم. آنچه مرا متأثر کرده بود، تنها رنج یک حیوان نبود؛ بلکه مواجهه با نوعی تنهایی جمعی بود که در سیمای روستا، خانه‌ها و حتی موجودات غیرانسانی نیز قابل مشاهده بود. به تعبیر لوتز، احساسات نه صرفاً تجربه‌هایی فردی، بلکه پدیده‌هایی اجتماعی و فرهنگی هستند که در بستر روابط اجتماعی شکل می‌گیرند (Lutz, 1988, p. 5). از این رو، اندوهی که در آن لحظه تجربه کردم را می‌توان واکنشی به مشاهده فرسایش تدریجی حیات اجتماعی روستا دانست.
در این میان، سگ زخمی برای من به استعاره‌ای از خود روستا تبدیل شد؛ روستایی که همچنان زنده است اما آثار فرسودگی و رهاشدگی را بر پیکر خود حمل می‌کند. همان‌گونه که بدن حیوان از زخم و گرسنگی حکایت داشت، کالبد اجتماعی روستا نیز نشانه‌هایی از کاهش جمعیت، مهاجرت جوانان و تضعیف پیوندهای اجتماعی را آشکار می‌کرد. بنابراین، این مواجهه صرفاً مشاهده یک حیوان بی‌صاحب نبود، بلکه لحظه‌ای مردم‌نگارانه بود که از خلال آن می‌شد تجربه زیسته تنهایی و فقدان را در روستای سقزچی مشاهده و تفسیر کرد.

Geertz, C. (1973). The Interpretation of Cultures. New York: Basic Books.
Haraway, D. J. (2008). When Species Meet. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Lutz, C. A. (1988). Unnatural Emotions: Everyday Sentiments on a Micronesian Atoll and Their Challenge to Western Theory. Chicago: University of Chicago Press.

📚 *آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.*

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 6
Post #75 913
‍ فرزندان سنگور
نگریتود و جام جهانی در عصر ملت‌های چندمکانی
 
امشب، وقتی عثمان دمبله مقابل سنگال به میدان می‌رود، بسیاری فقط یک مهاجم فرانسوی را خواهند دید. اما در داکار، احتمالاً کسانی هستند که در چهره او بخشی از داستان خود را می‌بینند؛ فوتبالیستی که پیراهن فرانسه را بر تن دارد، اما بخشی از ریشه‌های خانوادگی‌اش به سنگال می‌رسد. شاید همین تصویر برای فهم بازی فرانسه و سنگال در جام جهانی ۲۰۲۶ کافی باشد؛ مسابقه‌ای که در آن مرز میان «ما» و «آن‌ها» دیگر چندان روشن نیست.
اگر کسی می‌توانست این مسابقه را توضیح دهد، احتمالاً لئوپولد سدار سنگور بود؛ مردی که تمام زندگی‌اش میان داکار و پاریس گذشت؛ در فرانسه تحصیل کرد، به زبان فرانسه شعر نوشت، عضو فرهنگستان فرانسه شد و نخستین رئیس‌جمهور سنگال پس از استقلال بود. سنگور از بنیان‌گذاران جنبشی بود که بعدها «نگریتود» نام گرفت؛ تلاشی برای بازگرداندن شأن و صدای مردمانی که قرن‌ها در روایت‌های استعماری در حاشیه قرار گرفته بودند. اما نگریتود برای او صرفاً ستایش آفریقا یا نفی اروپا نبود. او می‌خواست آفریقا، بدون انکار خود، وارد گفت‌وگو با جهان شود.
اگر بخواهیم نگریتود را به زبان فوتبال ترجمه کنیم، سنگور می‌خواست آفریقا فقط تماشاگر بازی دیگران نباشد؛ می‌خواست با پیراهن، صدا و روایت خودش وارد زمین شود و فوتبال امروز بیش از هر عرصه دیگری به اندیشه او شباهت دارد.
در جام ملت‌های آفریقای ۲۰۲۵، ۱۰۷ بازیکن حاضر در مسابقات در فرانسه متولد شده بودند؛ آماری که فرانسه را به مهم‌ترین محل تولد بازیکنان این تورنمنت تبدیل می‌کرد. گویی بخشی از فوتبال آفریقا نه در داکار و آبیجان، بلکه در حومه‌های پاریس، لیون و مارسی رشد کرده است.
سال‌هاست مخالفان و موافقان، گاه با طعنه و گاه با تحسین، فرانسه را «تیم ملی آفریقا» می‌نامند. این عبارت هم به میراث استعماری فرانسه اشاره دارد و هم به نقش مهاجرت در شکل‌گیری فوتبال این کشور. اما بازی امشب پرسش پیچیده‌تری را پیش روی ما می‌گذارد: اگر بیش از صد بازیکن جام ملت‌های آفریقا در فرانسه متولد شده‌اند، آیا هنوز می‌توان فرانسه و آفریقا را دو جهان جداگانه تصور کرد؟
نگاهی به دو تیم کافی است. در فرانسه بازیکنانی با ریشه‌های سنگالی، مالیایی، کامرونی و الجزایری حضور دارند. در سوی دیگر، بخشی از بازیکنان سنگال در فرانسه متولد شده‌اند یا در آکادمی‌های فوتبال این کشور رشد کرده‌اند. اینجا دیگر با هویت‌های خالص و یکدست روبه‌رو نیستیم؛ بازیکنانی که میان آفریقا و اروپا، میان وطن و مهاجرت زندگی می‌کنند.
با این حال، همه چیز به این سادگی نیست. رایان شرکی، ستاره جوان فوتبال فرانسه، اخیراً از تنوع گسترده تیم ملی کشورش سخن گفته و آن را بازتابی از جامعه امروز فرانسه دانسته بود؛ تیمی متشکل از بازیکنانی با پیشینه‌های فرهنگی و خانوادگی متفاوت. اما او در همان حال گفته بود که برخی به دلیل ریش پرپشتش یا کمی تیره‌تر بودن پوستش از او خوش‌شان نمی‌آید. سال‌ها پیش نیز پاتریس اورا جمله‌ای بر زبان آورد که هنوز در فرانسه نقل می‌شود: «وقتی می‌برید فرانسوی هستید؛ وقتی می‌بازید سنگالی.» او بعدها حتی گفت اگر به گذشته بازمی‌گشت، به جای فرانسه، برای سنگال بازی می‌کرد. این جملات نشان می‌دهند که مسئله تعلق، حتی در یکی از متنوع‌ترین تیم‌های ملی جهان، هنوز کاملاً حل نشده است.
اگر امه سزر به این مسابقه نگاه می‌کرد، قطعاً زخم‌های استعمار را می‌دید. اگر فرانتس فانون روی سکوها نشسته بود، از مقاومت و رهایی دوزخیان سخن می‌گفت. اما سنگور احتمالاً چیز دیگری می‌دید؛ جهانی که در آن هویت‌ها دیگر در چارچوب مرزهای ملی نمی‌گنجند و انسان‌ها می‌توانند همزمان به چند فرهنگ و چند سرزمین تعلق داشته باشند.
در چنین جهانی، فرانسه و سنگال فقط دو تیم ملی نیستند. آن‌ها دو سوی یک تاریخ مشترک‌اند؛ تاریخی که از استعمار آغاز شد، اما به استعمار ختم نشد. امشب در زمین فوتبال، تنها فرانسه برابر سنگال قرار نمی‌گیرد؛ دو روایت متفاوت از تعلق، مهاجرت و هویت با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند.
و شاید اگر سنگور روی سکوهای ورزشگاه نشسته بود، کمتر از نتیجه مسابقه هیجان‌زده می‌شد. او احتمالاً به فهرست بازیکنان نگاه می‌کرد؛ به نام‌هایی که میان حافظه و مهاجرت، میان داکار و پاریس، در رفت‌وآمدند. شاید لبخند می‌زد و می‌گفت نگریتود هرگز قرار نبود دیوار بکشد؛ قرار بود پلی بسازد. و چه جایی بهتر از یک زمین فوتبال برای دیدن این پل.


#جام_و_جامعه_در_۹۰_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#سنگور
#نگریتود
#فرانسه_سنگال


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 5
Post #74 598
‍ هیولاهای زیر تخت: معماری اجتماعی تاریکی در جهان کودک


شب که می‌شود، جهان کودک فقط تاریک‌تر نمی‌شود؛ نامطمئن‌تر می‌شود. اشیای آشنا شکل دیگری پیدا می‌کنند، صداهای کوچک بزرگ‌تر شنیده می‌شوند، و فاصله‌ی میان «هست» و «شاید باشد» کوتاه‌تر می‌شود. زیر تخت، پشت پرده، گوشه‌ی اتاق یا در تاریکی راهرو، چیزی ممکن است پنهان شده باشد. هیولا از همین امکان زاده می‌شود: از فاصله‌ میان دیدن و ندیدن، دانستن و ندانستن، تنهایی و نیاز به حضور دیگری.
ادبیات کودک از دیرباز این فاصله را جدی گرفته است. برخلاف تصوری که جهان کودک را باید فقط روشن، آرام و بی‌خطر نشان داد، بسیاری از قصه‌های کودکانه سرشار از گرگ، جادوگر، اژدها، غول، سایه و موجودات ناشناخته‌اند. این حضور مداوم تصادفی نیست. هیولاها صرفاً برای ترساندن نمی‌آیند؛ آن‌ها شکل‌هایی فرهنگی برای تجربه‌هایی‌اند که کودک هنوز زبان دقیقی برای بیانشان ندارد: ترس از جدایی، تاریکی، بی‌پناهی، خشم، حسادت، فقدان یا ناتوانی.
از منظر جامعه‌شناسی فرهنگ، هیولا را می‌توان نه فقط یک شخصیت داستانی، بلکه نوعی صورت‌بندی اجتماعیِ ترس دانست. ترس، هرچند در بدن و روان کودک تجربه می‌شود، هرگز کاملاً فردی نیست. فرهنگ، از طریق نام‌گذاری و تبدیل تاریکی به هیولا یا گرگ، دست به یک عملِ میانجی‌گرانه می‌زند: هیولا در واقع لنگرگاهِ شناختی ما در دریای اضطراب است. با دادنِ نام و شکل به ترس، ما آن را از وضعیتی سیال و فراگیر، به “ابژه‌ای” بدل می‌کنیم که می‌توان با آن به گفتگو نشست، برایش قصه‌ای ساخت یا حتی از آن فاصله گرفت.جهان پیشامدرن، برخلاف جهان دوقطبیِ انسان/طبیعت مدرن، شبکه‌ای از کنشگران گوناگون بوده است: انسان‌ها، خدایان، ارواح، اشیاء جادویی. در چنین شبکه‌ای، «غیرممکن»ها ممکن می‌شوند. کودک ما نیز در جهانی همین‌گونه زندگی می‌کند.کودک در جهانی زندگی می‌کند که در آن مرز میان انسان و غیرانسان، واقعیت و خیال، شیء و موجود زنده هنوز سخت و قطعی نشده است. بنابراین هیولا فقط «خیال کودک» نیست؛ بخشی از شبکه‌ای است که تجربه‌ی شب، تنهایی و امنیت را می‌سازد.
از این زاویه، قصه‌ ترسناک کودکانه را نباید صرفاً تمرین پیروزی خیر بر شر دانست. بسیاری از روایت‌های کودکانه به کودک نمی‌آموزند که جهان همیشه قابل فتح است؛ بلکه نشان می‌دهند می‌توان در جهانی ناپایدار، مبهم و گاه ترسناک دوام آورد. در زندگی واقعی نیز کودک همواره قادر نیست ترس‌هایش را شکست دهد. در اینجا «دیگری» نقشی اساسی دارد: ترس تا زمانی که بی‌نام است، تمامیت تجربه را اشغال می‌کند؛ اما وقتی در گفت‌وگو، در قصه، یا در خطاب به دیگری نام می‌گیرد، از وضعیت مطلق و فراگیر خود فاصله می‌گیرد. نام‌گذاری، به تعبیر فلسفه زبان، صرفِ الصاق یک برچسب نیست؛ نوعی تثبیت نمادین است که امر مبهم را در شبکه‌ای از معنا قرار می‌دهد. از این منظر، آنچه کودک می‌آموزد نه سلطه بر تاریکی، بلکه فاصله‌گذاری با آن است؛ فاصله‌ای که از رهگذر نام‌گذاری و حضور دیگری شکل می‌گیرد. ترس همچنان وجود دارد، اما دیگر تمام افق تجربه را اشغال نمی‌کند. در شبکه‌ زبان و رابطه، حتی هیولای زیر تخت نیز به چیزی تبدیل می‌شود که می‌توان درباره‌اش سخن گفت، و همین سخن‌گفتن، نخستین شکل دوام‌آوردن است.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ انتشار: خرداد ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
نقاش: خوان میرو

#داستان_کودک
#دیگری
#هیولا
#فلسفه_زبان
‌@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 3
Post #73 1.39K
‍ وقتی بازی ملی دیگر ملی نبود
از معجزه‌ی ملبورن تا فاجعه‌ی دوحه؛ سرگذشت یک نبض مشترک



تاریخ گاهی شوخ‌طبعی عجیبی دارد. در تقویم فوتبال ایران، ۸ آذر دو بار تکرار شده است. یک بار در ۱۳۷۶؛ روزی که خداداد عزیزی در ملبورن گل زد و خیابان‌های ایران را به جشن کشاند. یک بار در ۱۴۰۱؛ روزی که سوت پایان دیدار ایران و آمریکا در دوحه به صدا درآمد و برای نخستین بار بخشی از ایرانیان از حذف تیم ملی خوشحال بودند.
میان این دو ۸ آذر فقط بیست‌وپنج سال فاصله نیست؛ گویی دو ایران متفاوت روبه‌روی یکدیگر ایستاده‌اند. ایرانی که هنوز به نسیم اصلاحات امید بسته بود و تغییر را از مسیر سیاست جست‌وجو می‌کرد، و ایرانی که پس از بن‌بست‌های سیاست، سرانجام به خیابان‌های «زن، زندگی، آزادی» رسیده بود. ایرانی که پس از معجزه ملبورن به خیابان ریخت و ایرانی که در دوحه حتی بر سر شکست و پیروزی تیم ملی نیز احساس مشترکی نداشت.
کریستین برومبرژه سال‌ها پیش این صحنه‌ها را دیده بود. مردم‌شناس فرانسوی که عمر خود را صرف مطالعه فوتبال ایران کرده بود، معتقد بود فوتبال در ایران فقط یک بازی نیست. در بسیاری از کشورها، فوتبال میدان رقابت شهرها و باشگاه‌هاست؛ اما در ایران اغلب به صحنه بازتولید ملت تبدیل می‌شود؛ جایی که مردم، با همه اختلاف‌هایشان، برای نود دقیقه زیر یک پرچم جمع می‌شوند.
ملبورن یکی از همان لحظه‌ها بود. یک سال بعد، لیون نیز چنین شد. پیروزی برابر آمریکا در جام جهانی ۱۹۹۸ میلیون‌ها نفر را به خیابان کشاند تا بزرگ‌ترین کارناوال مردمیِ خودجوش پس از انقلاب رقم بخورد. این روایت تا سال‌ها ادامه یافت. در جام جهانی ۲۰۱۸، پیروزی برابر مراکش دوباره خیابان‌ها را لبریز از جمعیت کرد. مهدی تاج، رئیس وقت فدراسیون فوتبال ایران، گستردگی آن شادی را حتی بیش از جشن‌های فتح خرمشهر توصیف کرد. هنگام دیدار ایران و پرتغال، مصرف اینترنت کشور به یکی از پایین‌ترین سطوح خود در سال‌های اخیر رسید؛ گویی میلیون‌ها نفر برای نود دقیقه به یک ضربان مشترک رسیده بودند. شعار رسمی تیم ملی نیز همین رؤیا را فریاد می‌زد:

۸۰ میلیون نفر، یک ملت، یک نبض

اما ملت هیچ‌گاه به آن اندازه که روی بنرها نوشته می‌شود، یکدست نیست.
سال‌ها پیش از دوحه، تَرَک‌هایی در این تصویر دیده می‌شد. در جام جهانی ۲۰۰۶، تیم ملی با شعار «ستارگان پارسی» راهی آلمان شد و در ۲۰۱۴ عبارت «افتخار پارس» بر اتوبوس تیم ملی نشست. برای بسیاری این‌ها فقط شعار بودند، اما برای بخشی از ترک‌ها، کردها، عرب‌ها، بلوچ‌ها و دیگر گروه‌های قومی ایران، پرسشی قدیمی را زنده می‌کردند: ملت دقیقاً شامل چه کسانی است؟
در همان سال‌ها، زنان نیز پشت درهای ورزشگاه‌ها مانده بودند. اگر فوتبال کارخانه تولید ملت بود، مسئله این بود که نیمی از جامعه اجازه حضور در یکی از مهم‌ترین آیین‌های جمعی آن را نداشت. با این حال، فوتبال برای سال‌ها از این شکاف‌ها نیرومندتر بود و می‌توانست اختلاف‌ها را زیر پرچم ایران پنهان کند.
اما دوحه ۲۰۲۲ لحظه‌ای بود که این توانایی به چالش کشیده شد. ایران برابر آمریکا شکست خورد و از جام جهانی کنار رفت، اما مسئله اصلی حذف نبود. برای نخستین بار، همان تیمی که قرار بود محل تلاقی احساسات ملی باشد، خود به موضوع اختلاف تبدیل شده بود. بخشی از جامعه دیگر آن را نماینده خود نمی‌دانست.
هم‌زمان، نسل جدید تیم ملی نیز مدام با نسل ۹۸ مقایسه می‌شود؛ نسلی که در حافظه جمعی ایرانیان نه فقط فوتبالیست، بلکه قهرمانان مردمی بودند. درست یا غلط، بسیاری هنوز آن نسل را متشکل از چهره‌هایی مردمی‌تر و متعهدتر به دغدغه‌های جامعه می‌بینند و همین مقایسه نیز بخشی از واقعیت اجتماعی فوتبال ایران امروز است.
شاید به همین دلیل اهمیت دوحه کمتر از ملبورن نیست. ملبورن لحظه‌ای بود که فوتبال توانست میلیون‌ها نفر را زیر یک روایت مشترک گرد آورد؛ دوحه لحظه‌ای بود که نشان داد آن روایت دیگر بدیهی نیست.
اکنون در آستانه جام جهانی ۲۰۲۶، منازعه از تیم ملی فراتر رفته است؛ به پرچم، سرود و معنای نمایندگی ایران رسیده است. از دی‌ماه گذشته و خیابان‌هایی که بار دیگر صدای اعتراض را به حافظه جمعی بازگرداندند تا سکوهای جام جهانی، فاصله چندانی نیست. شاید به همین دلیل مسئله اصلی دیگر این نیست که تیم ملی برنده می‌شود یا بازنده. مسئله این است که آیا هنوز چیزی از آن «نبض مشترک» باقی مانده است؛ چیزی که بتواند ایرانیان را، دست‌کم برای نود دقیقه، زیر یک روایت، یک پرچم و یک احساس گرد هم آورد.


#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_2026
#تیم_ملی_ایران
#همبستگی_ملی
#نبض_مشترک


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 8
Post #72 998
‍ جایی میان مادرید و رباط
استوارت هال و هویت دورگه در جام جهانی ۲۰۲۶

در دیدار برابر برزیل، مراکش با یازده بازیکن اصلی به میدان رفت که همگی خارج از خاک این کشور متولد شده بودند؛ اتفاقی که برای نخستین بار در تاریخ جام‌های جهانی رخ می‌داد. از اشرف حکیمی متولد مادرید گرفته تا ابراهیم دیاز متولد مالاگا، تیمی که نام مراکش را بر سینه داشت، در واقع در شهرهای مختلف اروپا رشد کرده بود.
دیشب، گرانیت ژاکا و ژردان شقیری را در کالینینگراد روسیه رها کردیم؛ جایی که دو بازیکن سوئیسی با نشان دادن عقاب دوسر آلبانی، حافظه کوزوو را به زمین مسابقه آوردند. آن داستان درباره مهاجرانی بود که برای کشور میزبان بازی می‌کردند اما گذشته خود را فراموش نکرده بودند. مراکش اما روایت دیگری را پیش روی ما می‌گذارد؛ روایتی درباره فرزندانی که هرگز در وطن متولد نشدند، اما تصمیم گرفتند خود را متعلق به آن بدانند.
شاید عجیب نباشد که این داستان دقیقاً در مراکش رخ می‌دهد؛ سرزمینی که قرن‌ها میان آفریقا و اروپا قرار داشته است. سال‌ها پیش، فیلم «کازابلانکا» تصویری ماندگار از همین موقعیت ارائه داد. در آن فیلم، شهر کازابلانکا محل عبور پناهندگان، تبعیدیان و آوارگانی بود که میان رفتن و ماندن سرگردان بودند؛ انسان‌هایی که نه کاملاً به این سو تعلق داشتند و نه هنوز به آن سوی مرز رسیده بودند.
اگر کازابلانکای ۱۹۴۲ پر بود از انسان‌هایی که قاچاقی از مرزها عبور می‌کردند، مراکش ۲۰۲۶ پر است از هویت‌هایی که قاچاقی از مرزها عبور کرده‌اند. گذرنامه‌هایشان اروپایی است، اما بخشی از حافظه و تعلقشان همچنان در آن سوی مدیترانه زندگی می‌کند.
اما شاید مهم‌ترین ستاره‌ی مراکشی فوتبال جهان کسی باشد که هرگز برای این تیم بازی نکرد؛ لامین یامال.
او نیز مانند بسیاری از ستارگان کنونی مراکش، فرزند مهاجران مراکشی و متولد اسپانیاست. سال‌ها فدراسیون فوتبال مراکش تلاش کرد او را متقاعد کند پیراهن شیرهای اطلس را بر تن کند، اما یامال در نهایت اسپانیا را انتخاب کرد. همین انتخاب نشان می‌دهد که مسئله اصلی، فوتبال نیست. مسئله این است که فرزندان دیاسپورا به کدام «ما» تعلق دارند.
در اینجاست که استوارت هال وارد داستان می‌شود. هال در جامائیکا متولد شد و بخش بزرگی از عمرش را در بریتانیا گذراند. او پیش از آنکه درباره دیاسپورا بنویسد، خودش آن را زندگی کرده بود. هال معتقد بود هویت چیزی ثابت و خالص نیست؛ بلکه در برخورد فرهنگ‌ها، زبان‌ها و تجربه‌های مختلف شکل می‌گیرد. او از «هویت‌های هیبریدی» یا دورگه سخن می‌گفت؛ هویت‌هایی که نه به طور کامل به یک جهان تعلق دارند و نه به جهان دیگر.
از این منظر، اشرف حکیمی صرفاً یک اسپانیایی یا یک مراکشی نیست. ابراهیم دیاز نیز فقط محصول مالاگا یا رباط نیست. آنان حامل هویت‌هایی چندلایه‌اند که در تقاطع چند فرهنگ و چند حافظه شکل گرفته‌اند. حتی یامال نیز بخشی از همین داستان است؛ نه به این دلیل که مراکش را انتخاب کرد، بلکه دقیقاً به این دلیل که انتخابش نکرد.
حکیمی و دیاز یک پاسخ را نمایندگی می‌کنند؛ پاسخی که در آن پیوندهای خانوادگی، حافظه جمعی و احساس تعلق، فراتر از محل تولد عمل می‌کنند. اما یامال پاسخ دیگری را پیش روی ما می‌گذارد. او نیز همان پیشینه خانوادگی را دارد، اما هویت خود را در چارچوبی متفاوت تعریف کرده است. همین تفاوت نشان می‌دهد که دیاسپورا یک مسیر واحد ندارد. فرزندان مهاجران لزوماً به یک مقصد مشترک نمی‌رسند. برخی راه رباط را پیدا می‌کنند و برخی مادرید را خانه نهایی خود می‌دانند.
مسئله این است که ملت در عصر دیاسپورا کجا زندگی می‌کند. آیا ملت فقط درون مرزهای سیاسی قرار دارد یا در میان میلیون‌ها مهاجر و فرزند مهاجر پراکنده در جهان نیز ادامه پیدا می‌کند؟
مراکش یک پاسخ ممکن به این پرسش ارائه می‌کند. یامال نیز پاسخی دیگر. و شاید استوارت هال بیش از هر کس دیگری توضیح دهد که چرا هر دو پاسخ می‌توانند همزمان درست باشند. در جهان او، ملت دیگر فقط جایی نیست که انسان در آن متولد می‌شود؛ جایی است که خود را متعلق به آن می‌داند. به همین دلیل است که در جام جهانی ۲۰۲۶، برخی راه رباط را از مادرید پیدا می‌کنند و برخی دیگر، درست در همان مادرید می‌مانند.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_2026
#استوارت_هال
#دیاسپورا
#هویت_دورگه
#مراکش


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 4
  • 👍 1
Post #71 857
‍ مدرسه میناب؛ مدرسه‌ای که تمام نمی‌شود

در تصور جمعی هر جامعه، مدرسه فقط یک ساختمان نیست؛ امکانی است برای آینده. جایی که با گام‌های کوچک کودکان بیدار می‌شود و با رویاهای کوچک، وعده فردا را زنده نگه می‌دارد. بمباران یک مدرسه ابتدایی در نخستین روز جنگ را نمی‌توان فقط یک رویداد نظامی یا فاجعه انسانی دانست. این رخداد، در لایه‌ای عمیق‌تر، لحظه‌ای است که منطق جنگ به قلب حیات مدنی نفوذ می‌کند و امکان صلح و آینده را درهم می‌شکند.
وقتی جنگ مدرسه را هدف می‌گیرد، از سنگرها عبور می‌کند و خود را به نطفه جامعه می‌رساند؛ در اینجا فقط دیوارها فرو نمی‌ریزند، بلکه مهم‌ترین نهاد دلگرمی اجتماعی آسیب می‌بیند. مدرسه، جامعه را به آینده پیوند می‌زند. این تنها تعرض به اکنون نیست؛ نشانه رفتن آینده است.
فاجعه فقط بر بدن‌های نحیف کودکان فرود نمی‌آید؛ بر زمان اجتماعی نیز فرود می‌آید. مدرسه نهادی است که زمان را آبستن آینده می‌کند؛ جایی که «دیروز» با «فردا» گره می‌خورد. ویرانی آن، گسستی است در پیوستار زمانی جامعه. گویی جنگ دست خود را بر گلوی آینده می‌گذارد و توان تخیل فردا را مختل می‌کند.
ویرانی بمباران مدرسه میناب، در نیمکت‌های شکسته تمام نمی‌شود. در دفترهای نیمه‌نوشته، در کیف‌هایی که صبح بسته شده بودند و عصر صاحبشان بازنگشته است. آوارش بر صدای جمعی مردم می‌ریزد و آنان را در سکوتی سنگین فرو می‌برد. اما آیا این سکوت می‌تواند از زیر بار مصیبت، چیزی ارزشمند بیرون بکشد؟
فاجعه تنها زمانی از سطح یک واقعه تلخ فراتر می‌رود و به بخشی از آگاهی تاریخی جامعه بدل می‌شود که روایت شود. رنج نباید بی‌نام و بی‌صدا بماند، نباید در شمارش‌ها و گزارش‌ها گم شود. روایت، لحظه‌ای است که امر ویرانگر وارد زبان، سوگ و حافظه جمعی می‌شود و معنای اخلاقی پیدا می‌کند. آنچه رخ داده، اگر فقط در قالب عدد ثبت شود، از حساسیت اخلاقی تهی می‌شود؛ اما وقتی در قالب نام، چهره و داستان روایت شود، دیگر نمی‌توان آن را در منطق عادی جنگ حل کرد. از این منظر، مدرسه ویران‌شده به «مکان حافظه» بدل می‌شود. جایی که جامعه نه فقط رنج خود، بلکه نسبت خود را با خشونت و انسان‌بودگی بازمی‌شناسد. آنچه در دفتر تاریخ نوشته می‌شود، تنها ثبت مرگ چند کودک نیست؛ ثبت زخمی است بر وجدان جمعی و یادآوری انسانیت. هر نامی که حذف می‌شود، آزمونی است برای تمدن و ارزش‌هایی که انسان قرن‌ها برای مهار خشونت کوشیده است.
تاریخ بارها نشان داده است که بشر تا کجا می‌تواند در قساوت پیش برود؛ اما تنها راه ایستادگی، زنده نگه داشتن معنای واقعی انسان شدن در روایت‌هاست. خشونت با آمار و منطق نظامی سخن می‌گوید؛ اما روایت انسانی چیزی را بازمی‌گرداند که جنگ می‌کوشد از میان ببرد: چهره، نام، صدا و زندگی. کودکان، پیش از هر نسبت سیاسی یا نژادی، حامل کرامت انسانی‌اند. روایت در این معنا، صورتی از مقاومت است، ایستادگی‌ای اخلاقی در برابر عادی‌سازی خشونت.
هر بار که نام کودکی خوانده می‌شود، هر بار که از مدرسه میناب سخن گفته می‌شود، هر بار که دفتری نیمه‌تمام از دل آوار روایت می‌شود، جامعه از فروکاستن این فاجعه به یک «رخداد نظامی» جلوگیری می‌کند. در این یادآوری، مقاومتی است که تمام نمی‌شود. میناب، مدرسه‌ای است که تمام نمی‌شود و در هر روایت می‌آموزد که چه چیزهایی در جغرافیای ویرانی ارزش ایستادگی دارند. در برابر این ویرانی، روایت می‌ایستد؛ چرا که زنده ماندن این نام‌ها، تنها راه بازپس‌گیری آینده از هر چیزی است که قصد مصادره آن را داشت.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ انتشار: خرداد ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
‌
#مدرسه_میناب
#جنگ
#زمان_اجتماعی
#حافظه_جمعی
#آینده
#امید
‌
‌
📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه ببینیم
‌
‌
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 3
Post #70 1.68K
‍ وقتی عقاب آلبانی پرواز کرد
موریس هالبواکس و جام جهانی در عصر حافظه‌های مهاجر

«کباب‌فروش»

این واژه‌ای بود که یک تیک‌تاکر راست‌گرای سوئیسی در آستانه جام جهانی ۲۰۲۶ برای توصیف مورات یاکین ترک‌‌تبار، سرمربی تیم ملی کشورش به کار برد. در همان ویدئو، گرانیت ژاکا و ژردان شقیری نیز به اندازه کافی سوئیسی نبودند. آن‌ها متهم می‌شدند که دل‌شان با سوئیس نیست و به ملت دیگری تعلق دارند. هشت سال از جام جهانی روسیه گذشته بود، اما ظاهراً هنوز همه در سوئیس قانع نشده بودند که این دو بازیکن به کدام ملت تعلق دارند.
برای فهم این ماجرا باید به کالینینگراد بازگردیم؛ شهری در غرب روسیه که در تابستان ۲۰۱۸ میزبان یکی از سیاسی‌ترین مسابقات تاریخ جام جهانی شد. روی کاغذ، بازی میان سوئیس و صربستان تنها یک مسابقه مرحله گروهی بود، اما در واقع تاریخ نیز در کنار بازیکنان وارد زمین شده بود.
در ترکیب سوئیس، دو ستاره بیش از همه توجه‌ها را جلب می‌کردند؛ گرانیت ژاکا و ژردان شقیری. ژاکا فرزند خانواده‌ای آلبانیایی‌تبار از کوزوو بود و شقیری در کوزوو متولد شده و در کودکی به سوئیس مهاجرت کرده بود. رسانه‌ها او را «مسیِ کوه‌های آلپ» می‌نامیدند؛ فوتبالیستی که در جام جهانی روسیه با کفش‌هایی وارد زمین شد که بر یک لنگه آن پرچم سوئیس و بر لنگه دیگر پرچم کوزوو نقش بسته بود.
حساسیت ماجرا از فوتبال فراتر می‌رفت. کوزوو پس از جنگ ۱۹۹۸ و ۱۹۹۹ در سال ۲۰۰۸ به صورت یک‌جانبه اعلام استقلال کرد. با این حال، صربستان هنوز آن را بخشی از قلمرو خود می‌داند و روسیه نیز استقلال آن را به رسمیت نشناخته است. برای بسیاری از آلبانیایی‌های کوزوو، جنگ یادآور مهاجرت، خشونت و آوارگی است؛ همان‌گونه که برای بسیاری از صرب‌ها، کوزوو بخشی از هویت تاریخی و ملی آنان به شمار می‌آید.
اهمیت این صحنه زمانی بیشتر می‌شود که به محل برگزاری آن توجه کنیم. مسابقه در روسیه برگزار می‌شد؛ کشوری که از مهم‌ترین حامیان صربستان است و استقلال کوزوو را به رسمیت نمی‌شناسد. در چنین فضایی، آنچه در ادامه رخ داد دیگر صرفاً یک شادی گل نبود.
ابتدا ژاکا گل تساوی را به ثمر رساند. سپس شقیری در دقیقه نود گل پیروزی را وارد دروازه صربستان کرد. هر دو پس از گل، دست‌های خود را به شکل عقاب دوسر آلبانی درآوردند؛ نمادی که روی پرچم آلبانی نقش بسته است. در چند ثانیه، یکی از ماندگارترین تصاویر تاریخ جام جهانی شکل گرفت. صربستان شکایت کرد، فیفا تحقیقات انضباطی را آغاز کرد و هر دو بازیکن به پرداخت ده هزار فرانک سوئیس جریمه شدند.
اما داستان به همین جا ختم نشد. در آلبانی و کوزوو، بسیاری از مردم این تصمیم را نه جریمه دو فوتبالیست، بلکه توهین به هویت خود تلقی کردند. ادی راما، نخست‌وزیر آلبانی، کارزاری با عنوان «از عقاب نترسید» راه‌اندازی کرد و از مردم خواست به صورت نمادین در پرداخت جریمه‌ها مشارکت کنند. میلیون‌ها نفر در آلبانی، کوزوو و جوامع مهاجر آلبانیایی در سراسر جهان پیروزی سوئیس بر صربستان را چنان جشن گرفتند که گویی تیم ملی خودشان به پیروزی رسیده است. گویی فیفا دو بازیکن را جریمه کرده بود، اما پاسخ را یک ملت داده بود.
اینجاست که موریس هالبواکس وارد زمین مسابقه می‌شود. جامعه‌شناس فرانسوی که مفهوم «حافظه جمعی» را مطرح کرد، معتقد بود انسان‌ها گذشته را به تنهایی به یاد نمی‌آورند؛ آن‌ها در چارچوب گروه‌های اجتماعی خود گذشته را بازسازی می‌کنند. از این منظر، شادی گل ژاکا و شقیری صرفاً یک واکنش فردی نبود. آن حرکت، ظهور حافظه‌ای جمعی بود؛ حافظه‌ای که از جنگ، مهاجرت و تجربه دیاسپورا تغذیه می‌شد.
اگر چنین باشد، آن عقاب معروف دیگر فقط یک نماد سیاسی نیست. همان‌گونه که دوا لیپا، ستاره جهانی موسیقی، با وجود تولد و رشد در بریتانیا همچنان به ریشه‌های آلبانیایی و کوزوویی خود ارجاع می‌دهد، ژاکا و شقیری نیز بخشی از دیاسپورایی هستند که هویت خود را نه فقط از طریق گذرنامه، بلکه از طریق حافظه مشترک تعریف می‌کند. آنان شهروندان سوئیس‌اند، اما حافظه‌ای را حمل می‌کنند که مرزهای سیاسی قادر به حذف آن نیستند.
شاید به همین دلیل است که هشت سال بعد، هنوز کسانی در سوئیس ژاکا و شقیری را «از ما» نمی‌دانند. آن شب در کالینینگراد، ژاکا و شقیری فقط دو گل به صربستان نزدند؛ حافظه‌ای را به زمین آوردند که هنوز از سکوهای فوتبال تا دادگاه‌های سوئیس محل مناقشه است. شاید راز ماندگاری آن مسابقه نیز همین باشد: در روسیه، تنها یک بازی برگزار نشد؛ گذشته بار دیگر خود را به یاد جهان آورد.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_2026
#کوزوو
#سوئیس
#موریس_هالبواکس


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 8
Post #69 1.83K
‍ انقلابی روی پیراهن
امه سزر و جام جهانی در عصر حافظه‌های حذف‌شده


جام جهانی ۲۰۲۶ تنها دومین حضور هائیتی در تاریخ این رقابت‌هاست. اما این بار، مسئله فوتبال نیست. مسئله انقلابی است که بیش از دو قرن پیش جهان را تغییر داد و هنوز نمی‌تواند بی‌حاشیه روی یک پیراهن فوتبال ظاهر شود.
در آستانه مسابقات، فیفا از فدراسیون فوتبال هائیتی خواست بخشی از طراحی پیراهن تیم ملی این کشور را تغییر دهد؛ تصاویری از مبارزان انقلاب هائیتی و ارجاعی به نبرد ورتیر، نبردی که در سال ۱۸۰۳ راه را برای استقلال این کشور هموار کرد. استدلال فیفا ساده بود: لباس تیم‌های ملی نباید حامل پیام‌های سیاسی باشد. اما همین تصمیم پرسشی را پیش روی ما قرار می‌دهد که بسیار فراتر از فوتبال است: چرا انقلابی که بیش از دویست سال از آن گذشته، هنوز سیاسی تلقی می‌شود؟
برای فهم این پرسش، می‌توان به سراغ امه سزر رفت؛ شاعر و متفکر مارتینیکی که در «گفتار درباره استعمار» نوشت استعمار فقط سرزمین‌ها را اشغال نمی‌کند، بلکه حافظه‌ها را نیز سازمان‌دهی می‌کند. استعمار تعیین می‌کند چه چیزی «تاریخ» نامیده شود و چه چیزی «مسئله». کدام روایت‌ها به بخشی از حافظه جهانی تبدیل شوند و کدام در حاشیه باقی بمانند.
اگر از این منظر به ماجرای پیراهن هائیتی نگاه کنیم، با یکی از بزرگ‌ترین سکوت‌های تاریخ مدرن روبه‌رو می‌شویم. دو قرن پیش، در مستعمره فرانسوی سن‌دومینگ، بردگان سیاه‌پوست به رهبری توسن لوورتور و دیگر مبارزان انقلاب هائیتی، نظامی را به چالش کشیدند که بر بردگی و سلسله‌مراتب نژادی استوار بود. این انقلاب تقریباً هم‌زمان با انقلاب فرانسه رخ داد، اما در یک معنا از آن نیز فراتر رفت. اگر انقلاب فرانسه آزادی و برابری را اعلام کرد، انقلاب هائیتی آن را برای کسانی محقق کرد که در نظم جهانی آن روز اساساً انسان به شمار نمی‌آمدند.
با این همه، انقلاب هائیتی هرگز جایگاهی متناسب با اهمیت خود در حافظه جهانی پیدا نکرد. هنگامی که از انقلاب‌های بزرگ عصر مدرن سخن می‌گوییم، نام پاریس، مسکو و واشنگتن به سرعت به ذهن می‌آیند، اما هائیتی اغلب غایب است. گویی تاریخ مدرن، انقلابی را که توسط بردگان سیاه‌پوست رقم خورده بود، کمتر از انقلاب‌هایی که توسط نخبگان اروپایی و آمریکایی هدایت می‌شدند، به رسمیت شناخت.
این فراموشی فقط به کتاب‌های تاریخ محدود نماند. حتی در سنت‌های مترقی غرب نیز می‌توان رد آن را دید. کارل مارکس در نامه‌ای به آبراهام لینکلن از لغو برده‌داری در آمریکا به عنوان نقطه عطفی در تاریخ آزادی انسان استقبال کرد، اما انقلابی که دهه‌ها پیش از آن در هائیتی بردگان را آزاد کرده بود، هرگز جایگاهی مشابه در روایت‌های مسلط مدرنیته نیافت.
شاید همین جا باشد که پارادوکس اصلی جام جهانی ۲۰۲۶ آشکار می‌شود. فرزندان انقلاب هائیتی امروز پا به سرزمینی می‌گذارند که بخشی از تاریخ خود را وامدار همان انقلاب فراموش‌شده است. از تأثیر هائیتی بر مبارزه با برده‌داری گرفته تا نقش آن در شکل‌گیری آمریکای پس از استقلال، ردپای آن انقلاب در تاریخ قاره آمریکا دیده می‌شود. با این‌حال، همان انقلاب هنوز نمی‌تواند بدون حساسیت و مناقشه بر روی پیراهن تیم ملی هائیتی ظاهر شود.
به همین دلیل، ماجرای پیراهن هائیتی بیش از آن‌که یک بحث ورزشی باشد، بحثی درباره حافظه است. درباره این‌که چه کسانی حق دارند گذشته خود را روایت کنند و چه کسانی هنوز باید برای به رسمیت شناخته شدن تاریخ‌شان توضیح بدهند. مسئله فقط چند تصویر کوچک روی یک لباس نیست؛ مسئله جایگاه یک انقلاب در حافظه جهانی است.
اگر امه سزر امروز روی سکوهای یکی از ورزشگاه‌های جام جهانی ۲۰۲۶ می‌نشست، احتمالاً نگاهش کمتر به زمین مسابقه بود و بیشتر به همان پیراهنی که از آن خواسته‌اند بخشی از تاریخ خود را پنهان کند. او در این ماجرا یک مناقشه ورزشی نمی‌دید؛ نشانه‌ای از همان چیزی را می‌دید که سال‌ها پیش درباره‌اش نوشته بود: اینکه استعمار فقط بر سر سرزمین‌ها جنگ نمی‌کند، بر سر حافظه‌ها نیز می‌جنگد. بعضی انقلاب‌ها تاریخ می‌شوند و بعضی دیگر، حتی پس از دو قرن، همچنان باید برای حقِ به‌یاد آورده شدن بجنگند.


#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_2026
#انقلاب_هائیتی
#امه_سزر
#استعمارزدایی
#حافظه‌ی_تاریخی


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 6
  • 👍 3
Post #68 127
(جامعه در تنهاییِ پر هیاهو)

📍 انجمن جامعه‌شناسی ایران( دفتر جهرم) با همكاري دانشگاه آزاد اسلامي واحد جهرم برگزار می‌کند:

📚 تحلیل جامعه‌شناختی رمان «موش‌ها و آدم‌ها» نوشتۀ «جان اشتاین‌بک»
با حضور و سخنان:
️
🔹 دکتر عاطفه رحمانیان《مدیر دفتر انجمن جامعه‌شناسی جهرم،هيات علمي دانشگاه آزاد جهرم》
️
🔹 ابوذر قاسمیان《نویسنده و دانش‌آموختۀ زبان‌شناسی》
️
🔹 سندي مؤمنی《منتقد ادبی و دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی》


⏰ ️ زمان: شنبه ۲۳خردادماه ۱۴۰۵ساعت: ۲۰
️
🔸 این برنامه به صورت آنلاين در پلتفرم بله برگزار می‌شود.

📍 ورود برای عموم علاقه‌مندان آزاد است.

آدرس كانال: http://ble.ir/isajahrom
  • ❤ 2
Post #67 612
انجمن جامعه شناسی ایران | آذربایجان شرقی 📅 ۱۲ ژوئن؛ روز جهانی مبارزه با کار کودکان کار کودک صرفاً حضور کودکان در بازار کار نیست؛ بلکه نشانه‌ای از تلاقی فقر، نابرابری اجتماعی، محرومیت آموزشی و ضعف نظام‌های حمایتی است. هنگامی که کودک ناچار می‌شود مسئولیت تأمین معاش را بر دوش بگیرد، جامعه بخشی از سرمایه…
وقتی رویا نان می‌‌شود
تأملی به مناسبت روز جهانی مبارزه با کار کودک


گاهی برای فهمیدن حال یک جامعه، لازم نیست گزارش‌های چندصد صفحه‌ای بخوانیم یا شاخص‌های پیچیده اقتصادی را بررسی کنیم. کافی است پشت چراغ قرمز بایستیم. کافی است نگاه‌مان به کودکی گره بخورد که میان خودروها گل می‌فروشد، آدامس تعارف می‌کند یا زباله جمع می‌کند. همان‌جا، در چند ثانیه، می‌توان بخشی از داستان جامعه را خواند.
کار کودک، برخلاف آنچه گاهی تصور می‌شود، مسئله چند کودک فقیر در چند خیابان نیست. کار کودک یکی از صریح‌ترین اعتراف‌های یک جامعه به شکست است؛ اعتراف به اینکه جایی در زنجیره حمایت اجتماعی، آموزش، اشتغال و رفاه، چیزی از کار افتاده است. کودکی که مجبور است کار کند، پیش از آنکه قربانی فقر خانواده باشد، قربانی فقر سیاست‌گذاری است.
اما فقر سیاست‌گذاری دقیقاً به چه معناست؟ شکست سیاست‌گذاری زمانی رخ می‌دهد که نظام حمایت اجتماعی نتواند از خانواده‌های آسیب‌پذیر حمایت کند، مدرسه نتواند کودکان در معرض ترک تحصیل را حفظ کند و نهادهای مسئول، به جای حل ریشه‌ای مسئله، تنها به مدیریت ظاهری آن بسنده کنند. در چنین شرایطی، کودک کار نه نتیجه یک حادثه ناگهانی، بلکه محصول مجموعه‌ای از ناکامی‌های انباشته در حوزه رفاه، آموزش و اشتغال است.
براساس برآوردهای سازمان بین‌المللی کار و یونیسف، تعداد کودکان کار در جهان از حدود ۲۴۶ میلیون نفر در سال ۲۰۰۰ به حدود ۱۳۸ میلیون نفر در سال‌های اخیر کاهش یافته است. جهان هنوز با این مسئله فاصله زیادی تا حل کامل دارد، اما دست‌کم مسیر کلی نزولی است. در ایران اما حتی درباره ابعاد مسئله نیز اجماع آماری وجود ندارد. آمارهای رسمی و جامع منتشر نمی‌شود و برآوردهای مختلف از حضور حدود ۸ تا ۱۵ درصد کودکان کشور در چرخه کار حکایت دارند. برخی گزارش‌ها نیز از حدود دو میلیون کودک بازمانده از تحصیل سخن می‌گویند. همین فقدان داده‌های شفاف، خود نشانه‌ای از ضعف حکمرانی است.
در سال‌های اخیر، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید و فشارهای اقتصادی، بسیاری از خانواده‌ها را در موقعیت‌های شکننده‌تری قرار داده است. جنگ و ناامنی نیز معمولاً این چرخه را تشدید می‌کنند؛ زیرا با افزایش نااطمینانی اقتصادی، کاهش درآمد خانوارها و اختلال در آموزش، خطر ورود کودکان به بازار کار را افزایش می‌دهند. در چنین شرایطی، کار کودک نه یک پدیده حاشیه‌ای، بلکه نشانه‌ای از شکاف‌های عمیق اقتصادی و اجتماعی است.
اما معنای عمیق‌تر کار کودک فقط این نیست که برخی کودکان کار می‌کنند. مسئله این است که در جامعه‌ای نابرابر، حق کودکی نیز نابرابر توزیع می‌شود. برخی کودکان فرصت دارند درس بخوانند، مهارت بیاموزند، زبان یاد بگیرند و برای آینده برنامه‌ریزی کنند. برخی دیگر اما باید همان سال‌هایی را که قرار بود صرف ساختن آینده شود، صرف زنده ماندن کنند. به این معنا، کودکی خود به امتیازی طبقاتی تبدیل می‌شود.
کار کودک فقط مسئله امروز نیست؛ مسئله فردا نیز هست. کودکی که امروز از آموزش محروم می‌شود، فردا با احتمال بیشتری در مشاغل کم‌درآمد و ناپایدار باقی خواهد ماند. درآمد پایین او نیز احتمال فقر در نسل بعد را افزایش می‌دهد. به این ترتیب، فقر از یک وضعیت موقتی به چرخه‌ای خودتقویت‌کننده تبدیل می‌شود؛ چرخه‌ای که از والدین به فرزندان منتقل می‌شود و شکستن آن هر سال دشوارتر خواهد شد. به همین دلیل، کار کودک نه فقط نتیجه فقر، بلکه یکی از مهم‌ترین سازوکارهای بازتولید بین‌نسلی فقر است.
در عین حال، کار کودک به معنای فرسایش سرمایه انسانی کشور نیز هست. سرمایه انسانی مهم‌ترین دارایی هر جامعه برای رشد و توسعه پایدار است و در مدرسه، آموزش و مهارت‌آموزی شکل می‌گیرد. کودکی که به جای کلاس درس وارد بازار کار می‌شود، تنها فرصت‌های فردی خود را از دست نمی‌دهد؛ جامعه نیز بخشی از ظرفیت تولید، نوآوری و توسعه آینده خود را از دست می‌دهد.
روز جهانی مبارزه با کار کودک فرصتی برای ترحم کردن به کودکان کار نیست. آنها بیش از ترحم، به عدالت نیاز دارند. شاید مهم‌ترین معیار سنجش موفقیت یک جامعه نه تعداد برج‌هایش باشد و نه نرخ رشد اقتصادی‌اش. شاید معیار واقعی این باشد که چند کودک در آن جامعه فرصت دارند فقط کودک باشند؛ فرصت داشته باشند درس بخوانند، بازی کنند و برای آینده رؤیا بسازند. زیرا هر کودک کار، پیش از آنکه یک آمار باشد، سندی زنده از شکاف میان وعده‌های توسعه و واقعیت زندگی است.
 

#روزنگار_معنا
#روز_جهانی_مبارزه_با_کار_کودک
#کار_کودک
#عدالت_اجتماعی
#حقوق_کودک
#فقر_بین_نسلی
#توسعه_پایدار
#سیاستگذاری_رفاهی



📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 2
  • 👍 1
Post #66 772
📅 ۱۲ ژوئن؛ روز جهانی مبارزه با کار کودکان

کار کودک صرفاً حضور کودکان در بازار کار نیست؛ بلکه نشانه‌ای از تلاقی فقر، نابرابری اجتماعی، محرومیت آموزشی و ضعف نظام‌های حمایتی است. هنگامی که کودک ناچار می‌شود مسئولیت تأمین معاش را بر دوش بگیرد، جامعه بخشی از سرمایه انسانی و آینده خود را از دست می‌دهد.
مطالعات جامعه‌شناختی نشان می‌دهد کار کودک نه تنها پیامد فقر است، بلکه خود به بازتولید فقر و نابرابری در نسل‌های بعدی نیز منجر می‌شود. ترک تحصیل، کاهش فرصت‌های ارتقای اجتماعی، آسیب‌های جسمی و روانی و تداوم چرخه محرومیت از مهم‌ترین نتایج این پدیده هستند.

📊 این اینفوگرافیک با نگاهی آماری و تحلیلی، تصویری از وضعیت کار کودکان در جهان و ایران، عوامل گسترش آن و پیامدهای اجتماعی آن ارائه می‌کند.
💬 «هر کودکی حق دارد کودک باشد؛ درس بخواند، بازی کند و رویا داشته باشد؛ نه این‌که برای بقا کار کند.»

#روز_جهانی_مبارزه_با_کار_کودکان
#کار_کودک
#جامعه_شناسی
#نابرابری_اجتماعی
#فقر
#عدالت_اجتماعی


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 4
  • 👍 1
Post #65 948
انجمن جامعه شناسی ایران | آذربایجان شرقی دیوارها و دروازه‌ها وندی براون و جام‌جهانی در عصر بازگشت دیوارها 🖋مهدی حمیدی شفیق ✅ جام جهانی ۲۰۲۶ شاید بیش از هر دوره دیگری، مسابقه‌ای میان دو تصور از جهان باشد: جهانی که با دیوار تعریف می‌شود و جهانی که با دروازه. سال‌ها پیش هواداران دورتموند نوشتند:…
‍ دیوارها و دروازه‌ها
وندی براون و جام‌جهانی در عصر بازگشت دیوارها

🖋مهدی حمیدی شفیق

زمانی که دیوار مکزیک به یکی از مهم‌ترین نمادهای سیاسی دونالد ترامپ تبدیل شده بود، هواداران دورتموند تصویری از «دیوار زرد» ورزشگاه وستفالن منتشر کردند و نوشتند: «این تنها دیواری است که ما به آن باور داریم».
جمله‌ای کوتاه بود، اما گویی دو تصور متفاوت از جهان را مقابل یکدیگر قرار می‌داد: دیواری از بتن، سیم‌خاردار و ترس برای جلوگیری از ورود، و دیواری از انسان، صدا و همبستگی برای کنار هم آوردن آدم‌ها. اگر بخواهیم معنای جام جهانی ۲۰۲۶ را بفهمیم، شاید بهتر باشد از همین تصویر آغاز کنیم.
سال‌ها پیش از آنکه ترامپ دیوار مکزیک را به شعار سیاسی خود تبدیل کند، وندی براون در کتاب دولت و دیوار؛ افول حاکمیت( 2010) نوشته بود که دیوارها بیش از آنکه نشانه قدرت باشند، نشانه اضطراب‌اند. واکنش دولت‌هایی که احساس می‌کنند دیگر نمی‌توانند جریان انسان‌ها، سرمایه‌ها و اطلاعات را کنترل کنند. پانزده سال بعد از انتشار این کتاب، جام جهانی ۲۰۲۶ گویی صحنه‌ای است که این ایده‌ی وندی براون در آن جان می‌گیرد.
قرار است بزرگ‌ترین جام جهانی تاریخ با حضور ۴۸ تیم در آمریکا، کانادا و مکزیک برگزار شود. اما آمارها خود داستان جالب‌تری روایت می‌کنند. از میان ۴۸ تیم حاضر، ۴۰ تیم دست‌کم یک بازیکن متولد خارج از کشور خود در اختیار دارند. جهان فوتبال دیگر از ملت‌های بسته تشکیل نشده است؛ محصول مهاجرت، دیاسپورا و عبور از مرزهاست.
اما سیاست روایت دیگری تعریف می‌کند. اخراج عمر ارتان، داور سومالیایی، بازداشت ایمن حسین، ستاره تیم ملی عراق، و بحث محدودیت ورود هواداران برخی کشورها از جمله ایران، هائیتی، سنگال و ساحل عاج، در هفته‌های اخیر توجه رسانه‌ها را جلب کرده است؛ رخدادهایی که تناقض مرکزی جام جهانی ۲۰۲۶ را آشکار می‌کنند: در جهانی که فوتبال مرزها را درمی‌نوردد، عبور توپ از دروازه‌ها گاه آسان‌تر از عبور انسان‌ها از مرزهاست.
هیچ کشوری به اندازه آمریکا این تناقض را نمایندگی نمی‌کند؛ کشوری که هالیوود، سیلیکون‌ولی، وال‌استریت، بزرگ‌ترین دانشگاه‌های بین‌المللی و یکی از متنوع‌ترین جوامع مهاجر جهان را در خود جای داده است، و در اصل این کشور را مهاجران ساخته‌اند، اکنون میزبان رویدادی است که بیش از هر مسابقه ورزشی دیگری محصول جهانی‌شدن است، اما بخشی از سیاست آن همچنان بر بازگرداندن دیوارها و بستن دروازه‌ها استوار است.
در این میان، دونالد ترامپ صرفاً یک رئیس‌جمهور نیست؛ او به نماد فرهنگی نوعی سیاست تبدیل شده است. سیاستی که جهان را به «ما» و «آن‌ها» تقسیم می‌کند. بسیاری از تحلیلگران سبک سیاسی ترامپ را متأثر از نزدیکی دیرینه او به جهان کشتی حرفه‌ای آمریکا می‌دانند؛ جهانی مبتنی بر نمایش، دشمن‌سازی، قهرمان و ضدقهرمان. در چنین منطقی، سیاست کمتر عرصه گفت‌وگوست و بیشتر صحنه تقابل است.
با این همه، جام جهانی قرار است همان کاری را انجام دهد که دیوارها از انجام آن ناتوان‌اند: گرد هم آوردن انسان‌ها. تابستان ۲۰۲۶ میلیون‌ها نفر با زبان‌ها، فرهنگ‌ها و هویت‌های متفاوت در ورزشگاه‌های آمریکای شمالی کنار هم خواهند نشست؛ یادآوری ساده‌ای از این واقعیت که فوتبال بدون مهاجرت و جابه‌جایی انسان‌ها اساساً قابل تصور نیست. دیوارهای دفاعی و اتوبوسی بارها فروخواهد ریخت و دروازه‌ها باز خواهند شد؛ چه در زمین فوتبال و چه در زمین واقعی.
شاید اگر وندی براون روی سکوهای یکی از این ورزشگاه‌ها می‌نشست، بیش از نتیجه مسابقات به تماشاگران نگاه می‌کرد؛ به جمعیتی که ناخواسته پاسخی زنده به منطق دیوارها هستند. زیرا مسئله اصلی جام جهانی فقط فوتبال نیست. مسئله این است که چرا در جهانی که هر روز بیش از گذشته به هم متصل می‌شود، دولت‌ها همچنان دیوارهای بلندتری می‌سازند.
جام جهانی ۲۰۲۶ شاید بیش از هر دوره دیگری، مسابقه‌ای میان دو تصور از جهان باشد: جهانی که با دیوار تعریف می‌شود و جهانی که با دروازه. سال‌ها پیش هواداران دورتموند نوشتند: «این تنها دیواری است که ما به آن باور داریم.» شاید در عصر دولت‌های دیوارکشیده، هیچ جمله‌ای بهتر از این نتواند روح فوتبال را توضیح دهد؛ ورزشی که هنوز اصرار دارد آدم‌ها را دور یک زمین جمع کند، حتی وقتی سیاست می‌کوشد آن‌ها را از هم جدا نگه دارد. جایی که دیوارها از انسان ساخته می‌شوند، نه از بتن؛ و دروازه‌ها بیش از دیوارها درباره جهان امروز سخن می‌گویند.
 
 

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_2026
#فوتبال_و_جامعه
#دیوارها_و_دروازه‌ها
#بازگشت_دیوارها


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • 👍 4
  • ❤ 2
Post #64 584
دیوارها و دروازه‌ها
وندی براون و جام‌جهانی در عصر بازگشت دیوارها


🖋مهدی حمیدی شفیق


✅ جام جهانی ۲۰۲۶ شاید بیش از هر دوره دیگری، مسابقه‌ای میان دو تصور از جهان باشد: جهانی که با دیوار تعریف می‌شود و جهانی که با دروازه. سال‌ها پیش هواداران دورتموند نوشتند: «این تنها دیواری است که ما به آن باور داریم.» شاید در عصر دولت‌های دیوارکشیده، هیچ جمله‌ای بهتر از این نتواند روح فوتبال را توضیح دهد؛ ورزشی که هنوز اصرار دارد آدم‌ها را دور یک زمین جمع کند، حتی وقتی سیاست می‌کوشد آن‌ها را از هم جدا نگه دارد. جایی که دیوارها از انسان ساخته می‌شوند، نه از بتن؛ و دروازه‌ها بیش از دیوارها درباره جهان امروز سخن می‌گویند.


#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_2026
#فوتبال_و_جامعه
#دیوارها_و_دروازه‌ها
#بازگشت_دیوارها


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • 👍 2
  • ❤ 1
Post #63 728
‍رقصِ روی خطوط: آیینِ گمشده‌ی گام‌ها


تصور کنید کودکی را که در میانه‌ی یک پیاده‌رویِ معمولی مکث می‌کند، به زمین خیره می‌شود و با وسواسی غریب، گام‌هایش را تنظیم می‌کند تا روی خطِ میان دو موزاییک قرار نگیرد. یا کودکی که در خانه، روی طرحِ فرش، تنها بر گل‌هایِ میانی پا می‌گذارد و از حاشیه‌ها پرهیز می‌کند. در این لحظات، چیزی فراتر از یک سرگرمی ساده در جریان است. اگر «معبد» را نه ساختمانی از سنگ، بلکه فضایی بدانیم که در آن، حرکت تبدیل به آیین می‌شود و مرزها قداست می‌یابند، باید گفت بدنِ کودک، نخستین معبد است. معبدی که در آن، کودک با پاهای خود، جهان را از آشوب به نظم می‌رساند.
وقتی کودک از پا گذاشتن روی خط پرهیز می‌کند، در حالِ مواجهه با همان «آستانگی» است که ویکتور ترنر در آیین‌های گذار توصیف کرده است. خط، برای کودک تنها یک شکافِ فیزیکی نیست؛ نوعی «مرزِ مبهم» است که نه این‌سو است و نه آن‌سو؛ فضایی که در آیین‌های کهن، جایگاهِ تعلیق، دگرگونی و خطر بود. این پرهیز، بازتابی از همان دغدغه‌ای است که مری داگلاس در «خلوص و خطر» مطرح کرده؛ ترسِ نهفته از «آلودگی» ناشی از شکستنِ مرزهایی که نظمِ جهان را حفظ می‌کنند. کودکِ بازیگوش، بی‌آنکه نظریه‌ای بداند، مرز را به عنوانِ قلمرویی «نامقدس» یا «ممنوعه» می‌شناسد و با پرش از روی آن، در حالِ اجرای مناسکِ پاکیزگی و حفظِ نظمِ هستی است.
این فعالیت‌ها را می‌توان «تکنیک‌های بدن» نامید؛ مفهومی که مارسل موس برای توصیفِ شیوه‌هایی به کار می‌برد که از طریق آن، فرهنگ در اعماقِ فیزیکیِ وجود ما حک می‌شود. کودک، در حالِ بازآفرینیِ یک «کیهان‌شناسیِ خُرد» است. همان‌طور که میرچا الیاده توضیح داده، انسانِ سنتی جهان را به دو بخشِ «مقدس» و «نامقدس» تقسیم می‌کرد؛ نقاطی که مرکزِ جهان بودند و نقاطی که پیرامونِ بی‌معنا. کودک با انتخابِ موزاییک‌های خاص یا قدم گذاشتن فقط روی گل‌های فرش، در حالِ مرکزیت دادن به جهانِ زیر پایِ خویش است. فرش برای او تنها زیرانداز نیست؛ نقشه یا «ماندالایی» است که او با گام‌هایش، آن را از یک نقشِ ایستا به یک مسیرِ پویا و مقدس تبدیل می‌کند. او نه تنها راه می‌رود، بلکه با هر قدم، جهان را «تفسیر» می‌کند. حتی بازی با سایه، این همراهِ خاکستری و وفادار، لایه‌ای عمیق‌تر از این آیینِ بدنی است. سایه برای کودک، چیزی بیش از نبودِ نور است؛ سایه، «دیگریِ درون» یا همزادی است که باید نسبت به آن قانون وضع کرد. در اینجا، بازی نه یک فعالیتِ حاشیه‌ای، بلکه همان خاستگاهِ فرهنگ است که یوهان هویزینگا در «هومو لودنس» از آن یاد می‌کند؛ فضایی که در آن، قانون حاکم است و تخطی از آن، شکستِ کلِ نظام است. کودک با جدیتِ تمام، قواعدِ بازی‌اش را اجرا می‌کند، چرا که می‌داند در این «معبدِ کوچک»، هر گامِ اشتباه می‌تواند نظمِ نمادینِ او را در هم بشکند.
این بازی‌های الگویی، بازماندگانِ همان مناسکی هستند که بشریت در سپیده‌دمِ تاریخ برای غلبه بر ترس از ناشناخته‌ها انجام می‌داد. بدنِ کودک، حافظه‌ی این مناسک را در خود دارد؛ حافظه‌ای که پیش از زبان و روایت، با حرکت و ریتم، جهان را قابل‌فهم می‌کند. شاید به همین دلیل است که این بازی‌ها در نسل‌های گوناگون تکرار می‌شوند: چون بدن، بهترین ابزار برای ترجمه‌ی آشوبِ جهان به نظامی از معناست. کودک، با پاهایِ خود، معبدی می‌سازد که در آن هر خط مرز است، هر نقش مسیر، و هر سایه، رازی است که باید با احترام از کنارش گذشت. او به ما یادآوری می‌کند که پیش از آنکه اسطوره‌ها را بنویسیم، آن‌ها را با بدنِ خود قدم زده بودیم.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ انتشار: خرداد ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
‌
#میرچا_الیاده
#مناسک_اسطوره
#مقدس_نامقدس
#فرش_موزاییک
#بازی_کودک


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه ببینیم


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 4
Post #62 968
شاید شما هوادار نیستید!
جام جهانی ۲۰۲۶ نزدیک است؛ زمانه‌ای که میلیون‌ها نفر پرچم‌ها را بر دوش می‌اندازند و خود را «هوادار» می‌نامند. اما اگر ریچارد جولیانوتی (2002) درست گفته باشد، همه ما هوادار نیستیم. برخی با تیمشان زندگی می‌کنند؛ برخی فوتبال را دنبال می‌کنند؛ برخی شیفته ستاره‌ها و برندها هستند؛ و برخی دیگر، تنها رهگذران دنیای فوتبال‌اند که امروز با یک تیم‌اند و فردا با تیمی دیگر. فوتبال فقط یک بازی نیست؛ آینه‌ای است که نوع تعلق ما را به جهان نشان می‌دهد.
شاید مهم‌ترین پرسش پیش از جام جهانی ۲۰۲۶ این نباشد که چه کسی جام را بالای سر خواهد برد؛
بلکه این باشد که:
وقتی سوت آغاز به صدا درمی‌آید، ما واقعاً چه کسی هستیم؟ هوادار، دنبال‌کننده، طرفدار یا تنها تماشاگر یک نمایش جهانی؟


#الفبای_جامعه
#جام‌جهانی_2026
#اینفوگرافیک
#هویت_فوتبالی
#جامعه‌شناسی_ورزش

@ISA_Tabriz
@iran_sociology

آذربایجان را جامعه‌شناسانه ببینیم.
  • ❤ 4
Post #58 696
‍ بازاندیشی رادیکال برونو لاتور درباره سیاست در دوران بحران اقلیمی، در کتاب «طبقه اکولوژیکال» (Mémo sur la nouvelle classe écologique) با ترجمه روان، همچون یک بیانیه استراتژیک به نظر می‌رسد. لاتور به همراه نیکلای شولتز، در قالب هفتاد و شش یادداشت فشرده و گسسته، چشم‌اندازی تأمل‌برانگیز پیش می‌کشد؛ ساختاری که به‌جای دلمشغولی‌های آکادمیک صرف، آدمی را در موقعیت یک تحلیلگر ژئوپلیتیک می‌گذارد که باید مرزهای جدید «تعلق» را از نو ترسیم کند.
لاتور بحران امروز را نه صرفاً بحرانی زیست‌محیطی که بحرانی عمیق در «بازنمایی» منافع و تعلقات تعریف میکند. او استدلال میکند که الیتهای مدرن به این نتیجه رسیده‌اند که آینده مشترکی در کار نیست و از دغدغه همبستگی گریخته‌اند؛ واقعیتی که در انکار اقلیمی و نابرابری فزاینده خود را می‌نمایاند. در همین میانه، میدان سیاست میان دو جاذب سرگردان است: یکی بازگشت به گذشته افسانهای ملی، و دیگری ادامه روندهای کور جهانی‌شدن. اما نیروی سوم، یعنی «طبقه اکولوژیکال»، امکان بازتعریف هویت سیاسی را بر محور دغدغه‌های مشترک زیست‌پذیری زمین فراهم می‌کند. این طبقه برخلاف طبقات سنتی اقتصادی، در پی برقراری پیوندی نوین بر مبنای اشتراک در بقا و تعلق به سرزمین زیستنی است.
نکته شاخص در اندیشه لاتور، دعوت به کنار گذاشتن دوقطبی کهنه چپ/راست به نفع تقسیم‌بندی بنیادین «زمینیان» در برابر مدافعان نظم کهنه است. او در این میان نقش یگانه‌ای برای اتحادیه اروپا قائل می‌شود؛ نه در قامت یک نهاد بروکراتیک (بروکسل-اروپا)، بلکه به‌مثابه یک «مسئله اکولوژیک» و بستری تجربی برای عبور از تقابلهای محلی و جهانی. اروپا، از نظر لاتور، به دلیل پیشینه آفرینش مفهوم «جهانی» و سپس تجربه بحرانهای ناشی از آن، از یکسو زخم‌خورده سرمایه‌داری جهانی و از سوی دیگر محل تعریف تعلقات فراملی عملی است. جایی که مرزها و دلبستگی‌های زیستی مردمان، نه از سر هویت‌های دلبخواهی، بلکه از سر نیاز به زیستن بازتعریف میشود.
اگرچه این اثر در پاسخ به پرسش «چگونه میتوان طبقه اکولوژیکال را سامان داد» راهکاری جزمی ارائه نمی‌دهد، اما ابزاری نیرومند برای بازتعریف منافع «جناحهای کور سیاسی» در اختیار فعالان و تحلیلگران قرار می‌دهد. اتحادیه اروپا با راهبردهایی چون «پیمان سبز اروپایی»، در عین حال که گرفتار ناهماهنگی‌های درونی است، مهمترین الگوی عینی تلاش برای نهادینه‌سازی منافع فراملی زمینیان را پیش می‌برد. لاتور به ما یادآوری می‌کندکه پیش از هر برنامه انتخاباتی، باید جهان را دوباره توصیف کرد: چقدریم، کجاییم، با کیستیم و از چه راهی معاش می کنیم؟ این دفتر یادداشتوار کوتاه، در واقع یک آغاز است؛ آغاز سیاستی که از «حفاظت از طبیعت» فراتر می‌رود و به «سیاست زیستن» بدل می‌شود.


نویسنده: سولماز سقلی
کارگروه محیط زیست
تاریخ انتشار: 19 خرداد 1405
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی

#برونو_لاتور
#نیکلای_شولتز
#طبقه_اکولوژیکال
#کارگروه_محیط‌زیست
#اکولوژی_سیاسی


✅کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
  • ❤ 4
Post #57 618
برآمدن رژیم های جنگی

🖋 احمد جعفری (دکتری سیاست‌گذاری فرهنگی از دانشگاه خوارزمی)

✅ جنگ مدرن وضعیتی اضطراری و استثنائی بود که از نظر جغرافیایی در مکانی متمایز از شهرها و سایر سکونت گاه ها (اغلب نزدیک مرزها و جبهه)، زمانی مشخص و در مقابل دشمنی مشخص رخ می داد. بنابراین صحبت از فضایی به نام پشت جبهه (البته در نسبت با جبهه)، زمانی به نام آتش بس و صلح، داخل و خارج مرزها و دوست و دشمن موضوعیت داشت. اما با ورود به قرن بیست و یکم، به ویژه پس از حملات تروریستی 11 سپتامبر 2001 و متعاقب آن حمله آمریکا به افغانستان و عراق و پیدایش بحران های جهانی سرمایه داری (مثل بحران مالی 2008) و تکثیر قطب ها در سرمایه داری جهانی از جمله ظهور شگفت انگیز چین، جنگ ها در کل حیات اجتماعی پراکنده شدند، زمان و دشمن مشخصی نیز نمی توان برای آنها در نظر گرفت.

✅ ما اکنون با ظهور و تکثیر جهانی رژیم های جنگ روبرو هستیم که گرچه تبارشناسی های متفاوتی دارند ولی جزوی از یک پیکر واحد ولی پراکنده هستند و کارکردهای مشابهی را انجام می دهند. به نظر ساندرا مازدرا و میشل هارت، می توانیم حتی از منطق حکمرانی جهانی خاصی به نام رژیم جهانی جنگ حرف بزنیم که در راستای عملیات های سرمایه (استخراج، استحصال ارزش، گردش، استثمار، انباشت) شکل می گیرد.

ادامه‌ی یادداشت را از اینجا بخوانید.

#رژیم_های_جنگ
#جامعه‌شناسی_جنگ
#سرمایه‌داری_جهانی
#نظریه_انتقادی
#حکمرانی_جهانی

انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی

✅کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
Telegraph برآمدن رژیم های جنگی احمد جعفری (دکترای سیاست‌گذاری فرهنگی دانشگاه خوارزمی) در ادبیات جامعه شناسی جنگ، جمله آشنایی وجود دارد که منسوب به کارل فون کلاوزویتس است. کلاوزویتس در واکاوی منطق پنهان جنگ و نسبت آن با سیاست، ادعا نمود که جنگ مستقل از سیاست نبوده و در واقع تداوم آن با…
  • ❤ 4
Post #56 720
‍ سحر خانیم ؛ نماد یک تبار فرهنگی

جهان شاعرانه جهان نمادها و نشانه هاست. شاعر زمانی به ذوق شعری خود پی می‌برد که بی‌واسطه ندای درون را می‌شنود، جهان شاعرانه لمس بی‌واسطه ناخودآگاه است. سماوات و نغمه‌هایش که برای اکثریت دست نیافتنی است، هبه‌ای است برای شاعر؛ شاعر محرم اسرار می‌شود. آنچه ناگفتنی است او می‌گوید چرا که در همه احوال متصل به احوالات درونی است، اما نه هر شعری و نه هر کلامی؛ دیروز در یادبود مراسمی که به مناسبت درگذشت شاعر فرهیخته آذربایجان و اردبیل، خانم سیده حمیده رییس زاده(سحر خانیم) شرکت کرده بودم قریب به همین مضمون را از زبان استاد شاهی اردبیلی شنیدم که شاعر و  اثر شعری او چهار شکل دارد: توکیلی، املائی، الهامی و احساسی . «سحر خانیم» را در زمره شاعران الهامی و احساسی شمردند. الهامی به این صورت که بی‌واسطه بر قلب شاعر احوالات و معنایی جاری می‌شود و شاعر تلاش دارد آن را به زبانی گویا و قابل فهم بیان کند. در همین مقام است که شاعر قالب فرو می‌ریزد و تسلیم معنا می‌شود. از منظر استاد شاهی اردبیلی دوره دوم آثار منظم سحر خانیم زمانی است که دیگر او به دنبال وقار و طنطنه در شعر ، رعایت حتمی اوزان و یافتن کلمات وزین نیست بلکه او می‌خواهد فقط و فقط آن معنا را در ضمیر مخاطب بنشاند حتی با ساده ترین کلمات و گاهی خروج از نظم شعر کلاسیک. ایشان این بیت از اشعار خود را در ذکر صفات فکری و شعری سحر خانیم یادآور شدند و در مذمت «شعر ابزاری» چنین سرودند:

این شعر آبدار اگر شد دکان من
سنگی گران بیاور و بشکن دهان من
دیروز اگر زمان فریدون و کاوه بود
امروز هم زمان تو است و زمان من
شاهی تمام خلق مرا دلبرند و دوست
نام و تخلصند فقط دشمنان من(شاهی اردبیلی)

وقتی خواهر سحر خانیم به صحنه آمد من معنای نماد و نشانه برای جهان شاعرانه را فهمیدم، یک روز سحر خانیم در حضور خواهرشان این موضوع را مطرح می‌کنند که می‌خواهند برای خود تخلصی انتخاب کنند. تفالی به دیوان حافظ شیرازی می‌زنند و این کار را سه مرتبه انجام می‌ دهند که در هر سه مرتبه کلمه‌ای که مشاهده می‌کنند «سحر» بود... زمانی می‌گذرد و سحر خانیم با چشمانی گریان درِ خانه خواهر خود را با اضطرار می‌کوبد تا او را از واقعه‌ای باخبر کند که بعدها متوجهش شده بود و آن دلیل انتخاب «سحر» از زبان جناب لسان الغیب بود... آری او واقعا ستوده(حمیده) بود، برگزیده شده بود همانند تخلصش سحر...(س)سیده (ح)حمیده (ر) رئیس‌زاده...
آن سطحی از شناخت و معرفت که در حال حاضر از آن سخن می‌رانم در قاموس عقل تجربیِ ملموس و مشاهده پذیر نمی‌گنجد؛ ساحتی از وجود انسانی است که شاعر دست و پا بسته سراپا گوش می‌شود و آنچه می‌گویند را به زبان می‌آورد ؛جهانی متافیزیکی.
وقتی خواهر سحر خانیم وارد صحنه شد_ تا معرف شخصیتی باشد که خودش را از نزدیک ندیده‌اند اما همه آذربایجان با جهان شعری او زیسته‌اند_چیزی فراتر از یک نسبت خانوادگی نظرم را جلب کرد و آن «تبار فرهنگی» سحر خانیم بود...سرمایه فرهنگی که نسل به نسل و با دقت تمام و در همه ابعاد منش، نوع ارتباط ، نوع بیان و سلیقه فکری و... به نسل‌های بعدی سپرده شده بود، آنچه در ذهنم تجلی کرد مفهومی بوردیوئی به نام «ذائقه» بود.
اما سوال مهم‌تر و جامعه‌شناختی این بود که چه چیزی باعث شد تا این ذوق در وجود سحر خانیم زنده شود؟ می‌خواهم از یک عامل مهمی صحبت کنم به نام «طبقه اجتماعی» از نظریه پرداز مشهور جامعه‌شناسی؛ پی‌یر بوردیو. به نظرم آنچه در تبار فرهنگی سحر خانیم وجود داشت و دارد ماحصل طبقه  اجتماعی ایشان می‌باشد که نسل‌های متمادی باعث حفظ سرمایه فرهنگی در این تبار شده است.
احتمال می‌دهم این اولین برنامه‌ای بود که موضوع آن مستقلاً یادبود بانویی شاعر بود، و من در آن شرکت داشتم چرا که اغلب در جامعه ما جنسیت و نقش‌های اجتماعی آن غالبا به عنوان عاملی مداخله‌گر و کاهنده سرمایه فرهنگی برای زنان بوده است. به نظرم آن چه باعث می‌شود سحر خانیم فراتر از نقش‌های زنانه ظاهر شود و بانوی شاعر آذربایجان شناخته شود، پشتوانه‌ای به نام سرمایه اجتماعی و فرهنگی خانوادگی است که نگذاشته مسئولیت‌های نقش زنانه، زندگی حرفه‌ای و ادبی او را تحت الشعاع قرار دهد. او معرف و الگوی بانویی است که از عهده جدال در میدان‌های مختلف زندگی برآمده... روحش شاد و راهش برای زنان سرزمینم مانا باد.

آثار: ماویلر، یاشیل ماهنی، آیلی باخیش، بیر دسته تزه گونش و تصحیح دیوان «قوسی تبریزی»

نویسنده: زهرا دلاورقوام
تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۳/۱۸
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی

#شعر_ابزاری
#تبار_فرهنگی
#طبقه_اجتماعی
#شعر_آذربایجانی
#سحر_خانیم


@ISA_tabriz
@iran_sociology
‌
‌
🔴 کانال انجمن جامعه‌شناسی آذربایجان شرقی را به اشتراک بگذارید.
لینک دعوت👇
https://ble.ir/ISA_Tabriz
  • ❤ 10
  • 👏 3
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →