سگ تنها نمادی از فروپاشی اجتماعی روستای سقزچی
✍️سیدمصطفی سیدرنجبرسقزچی دانشجوی جامعهشناسی اقتصادی و توسعه از دانشگاه تبریز بخشی از متن پژوهش مردم نگارانه از روستای سقزچی
در یکی از روزهای کار میدانی در روستای سقزچی، هنگامی که در کوچههای نسبتاً خلوت روستا قدم میزدم، سکوتی سنگین بر فضا سایه افکنده بود. خانههای نیمهخالی، درهای بسته و نبود صدای بازی کودکان، تصویری از دگرگونیهای جمعیتی روستا را پیش چشم قرار میداد. در همین هنگام، سگی لاغر و تنها از انتهای کوچه ظاهر شد و به آرامی به سوی من آمد. بدن نحیفش از سوءتغذیه حکایت داشت؛ پای جلوی سمت چپ او آسیب دیده بود و بخشهایی از پوست بدنش بر اثر بیماری پوستی بدون مو مانده بود. با وجود این وضعیت، نگاهش به گونهای بود که نمیشد آن را نادیده گرفت. لحظهای ایستاد و مستقیم در چشمانم خیره شد؛ گویی حامل پیامی ناگفته از وضعیت روستا بود.
از منظر انسانشناسی تفسیری، آنچه مشاهده میکردم صرفاً یک حیوان رهاشده نبود. همانگونه که گیرتز تأکید میکند، فرهنگ شبکهای از معانی است که در نمادها و کنشهای روزمره تجلی مییابد (Geertz, 1973, p. 5). در آن لحظه، سگ برای من به نمادی از وضعیت اجتماعی روستا تبدیل شد؛ موجودی که تنهایی، فراموششدگی و آسیبپذیری را در کالبد خود حمل میکرد. بدن زخمی او بازتابی از زخمهای اجتماعی روستا به نظر میرسید و بیصاحبیاش یادآور کاهش جمعیت و مهاجرت گسترده جوانان بود.
در حالی که مشغول مشاهده سگ بودم، پیرمردی از پشت دیوار خانهای قدیمی گفت: «جوونا رفتن، سگها هم مثل آدمها تنها شدن. کسی نیست مراقبشون باشه.» این جمله کوتاه، نوعی تفسیر بومی از واقعیت اجتماعی روستا بود. از نگاه گیرتز، مردمنگار باید به «توصیف ضخیم» دست یابد؛ یعنی لایههای معنایی نهفته در کنشها و گفتارهای روزمره را آشکار سازد (Geertz, 1973, p. 14). سخن پیرمرد در ظاهر درباره یک سگ بود، اما در سطحی عمیقتر به تجربه جمعی فقدان، مهاجرت و تنهایی اشاره داشت.
از سوی دیگر، این صحنه را میتوان در چارچوب انسانشناسی بیش از انسان نیز فهم کرد. هاراوی معتقد است که حیوانات صرفاً موضوع مشاهده نیستند، بلکه در شکلگیری روابط اجتماعی و تولید معنا نقش دارند (Haraway, 2008, p. 19). در این روایت، سگ نه یک عنصر حاشیهای، بلکه کنشگری است که مرا وادار به تأمل درباره وضعیت روستا میکند. حضور او نوعی روایت اجتماعی را آشکار میسازد که شاید در مصاحبههای رسمی کمتر بیان شود.
چشمان سگ همچنان در ذهنم باقی مانده بود. پس از بازگشت از میدان، ساعتها به وضعیت او و معنای حضورش در این فضای روستایی فکر کردم. آنچه مرا متأثر کرده بود، تنها رنج یک حیوان نبود؛ بلکه مواجهه با نوعی تنهایی جمعی بود که در سیمای روستا، خانهها و حتی موجودات غیرانسانی نیز قابل مشاهده بود. به تعبیر لوتز، احساسات نه صرفاً تجربههایی فردی، بلکه پدیدههایی اجتماعی و فرهنگی هستند که در بستر روابط اجتماعی شکل میگیرند (Lutz, 1988, p. 5). از این رو، اندوهی که در آن لحظه تجربه کردم را میتوان واکنشی به مشاهده فرسایش تدریجی حیات اجتماعی روستا دانست.
در این میان، سگ زخمی برای من به استعارهای از خود روستا تبدیل شد؛ روستایی که همچنان زنده است اما آثار فرسودگی و رهاشدگی را بر پیکر خود حمل میکند. همانگونه که بدن حیوان از زخم و گرسنگی حکایت داشت، کالبد اجتماعی روستا نیز نشانههایی از کاهش جمعیت، مهاجرت جوانان و تضعیف پیوندهای اجتماعی را آشکار میکرد. بنابراین، این مواجهه صرفاً مشاهده یک حیوان بیصاحب نبود، بلکه لحظهای مردمنگارانه بود که از خلال آن میشد تجربه زیسته تنهایی و فقدان را در روستای سقزچی مشاهده و تفسیر کرد.
Geertz, C. (1973). The Interpretation of Cultures. New York: Basic Books.
Haraway, D. J. (2008). When Species Meet. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Lutz, C. A. (1988). Unnatural Emotions: Everyday Sentiments on a Micronesian Atoll and Their Challenge to Western Theory. Chicago: University of Chicago Press.
📚 *آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.*
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
Post #76
408