چهار گونه مواجهه با دیگری؛ تأملی در مرزهایِ تفاهم و تفاوت
🖋 سولماز سقلی
🖌 نقاش: یوهانا میرابل
انسان در نسبت با «دیگری» همواره در تنگنایی وجودی قرار دارد. دیگری، هرچه باشد، من نیست؛ اما همین است که «من» را ممکن میکند. مواجهه منجر به تمایز میشود. حضور دیگری، مرزهایِ من را به چالش میکشد و همزمان به من هویتی میبخشد که بدونِ او، در خلأ و انزوایِ مطلق، معنایی نمییافت. با این حال، این مواجهه همواره با این پرسش همراه است: با این تمایز چگونه روبهرو شوم؟ پاسخهایِ ممکن را میتوان در چهار گونه آرمانی ترسیم کرد؛ گونههایی که هر یک، جهانِ رابطهایِ خاصی را میگشایند.
نخستین گونه، سلطه domination است. در این چهره، دیگری بهسانِ تهدیدی بیگانه دیده میشود که باید خاموش، مهار یا در ساختارِ قدرتِ من حل گردد. سلطه، زبانِ فرمان و اطاعت است و بهدنبالِ حذف فیزیکی یا نمادینِ تفاوت. در این مواجهه، دیگری به ابژه یا بندهای تنزل مییابد که در برابر منِ خدایگانیِ مورد نظر هگل، با فرمانبریِ بیگفتوگو تفاوت را جبران میکند. این خشنترین و ابتداییترین واکنش به هراسِ تفاوت است؛ واکنشی که در آن، من برای بقایِ خود، دیگری را نفی میکنم، بیآنکه بیاندیشم بدونِ او هرگز نمیتوان در رخوتِ خدایگانی فرورفت.
دومین گونه، همدردی sympathy است، به معنایِ درکِ دیگری از دریچه خود. در همدردی، من درد، شادی یا تجربه تو را آنگونه که خودم درک میکنم، میفهمم و به تو نسبت میدهم. اینجا تفاوتِ تو بهراستی دیده نمیشود؛ من تو را در قالبی که میشناسم جای میدهم. دیگری همچنان در افقِ من باقی میماند و من، بیآنکه از خود عبور کرده باشم، خیالِ درکِ او را میکنم. این مهربانیِ خودخواهانهای است که شاید تفاوت را تهدید نبیند، اما نادیده میگیرد.
سومین گونه، همدلی empathy از جنسِ دیگر است. همدلی نه درک از دریچه خود، که فراهمآوردنِ فضایی برای ظهورِ دیگری است. در همدلی، دیوارهایِ من عبورپذیر میشوند، بیآنکه فروبریزند؛ همدلی رقیق مثل هواست: فضایی میگشاید که در آن، دیگری میتواند خودش باشد، بیآنکه من او را تفسیر، قضاوت یا در قالبی از پیشساخته بگنجانم. این فضا نه از جنسِ احساساتِ من است و نه شناختِ من؛ فضایی است که در آن، درهمتافتگیِ من و دیگری ممکن میشود، بیآنکه یکی به دیگری تقلیل یابد. همدلی به همین دلیل، از ساحتِ صرفاً انسانی فراتر میرود و به آستانهای استعلایی دست مییازد؛ زیرا در آن، من از خود بیرون میزنم و افقی میگشایم که در آن تفاوت نه انکار و نه نادیده گرفته میشود. تفاوت فضایی است که بودگیِ دیگری از من عبور میکند، هوایی است که جریان یافتن را ممکن میسازد.
چهارمین گونه، وحدتِ وجودی یا تمامیت unification است. این مقام دیگر نه در قلمروِ خود و دیگری، که در قلمروِ استعلاییِ وجود معنا مییابد. در اینجا، دوگانگیِ من و دیگری برچیده میشود و همه کثرات، بهمثابه تجلیاتِ یک حقیقتِ یگانه دیده میشوند. این اوجِ آرزویِ عرفان و فلسفههایِ وحدتگراست؛ جایی که تفاوت نه انکار، که در متنِ هستی حل میگردد. اما این مقام، دقیقاً به دلیل فرق هستیشناسانه، در لبه تیغِ خطر ایستاده است. تفاوتِ سطح هستیشناختی باعث میشود تمایزِ من و دیگری در این مرحله به چالش کشیده شود، و اگر این تفاوت بهدرستی درک نشود، وحدتِ وجودی به بزرگترین خشونت تبدیل گردد.
در منظر لوییناس، اگر تفاوتِ هستیشناختیِ دیگری را نادیده بگیریم و او را در یکپارچگیِ تمامیت حل کنیم، مرتکبِ خشونتی شدهایم که از سلطه نیز بیرحمتر است؛ چراکه سلطه، دستکم دیگری را بهعنوانِ یک «دیگری» به رسمیت میشناسد، اما وحدتِ بیقید او را بهکلی نابود میکند. دلوز نیز یادآور میشود که تفاوت، جوهرِ پویایِ هستی است و هرگونه فروکاستنِ آن به وحدتی ایستا، خیانت به ذاتِ سیالِ جهان بهشمار میرود. به عبارتِ دیگر، وحدتِ وجودی زمانی اصیل است که در متنِ خود تفاوتِ هستیشناختی را به رسمیت بشناسد، نه اینکه آن را نفی کند.
اساساً این تقسیمبندی در پی آن نیست که بگوید کدامیک از این چهار گونه درست یا غلط است، بلکه ما را از سادهانگاریِ مواجهه با دیگری بازمیدارد. این تیپشناسی، خواننده را به جایگاهِ فروتنانهای فرا میخواند که در آن هیچیک از این چهار حالت پاسخِ نهایی نیست؛ هر یک پنجرهای است بهسویِ بخشی از حقیقتِ دشوارِ رابطه با دیگری. شاید مواجهه اصیل در همین «نهایستادنِ» قطعی در هیچیک از این چهارگانه باشد؛ در آگاهیِ مداوم به حدومرزهایِ هرکدام و در این جرئتِ فروتنانه که بدانیم هیچگاه به تمامی، دیگری را درنخواهیم یافت، اما میتوانیم فضایی برای بودنِ با او بگشاییم؛ زیرا «دیگری من نیست، اما من را ممکن میکند».
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
Post #162
814