هیولاهای زیر تخت: معماری اجتماعی تاریکی در جهان کودک
شب که میشود، جهان کودک فقط تاریکتر نمیشود؛ نامطمئنتر میشود. اشیای آشنا شکل دیگری پیدا میکنند، صداهای کوچک بزرگتر شنیده میشوند، و فاصلهی میان «هست» و «شاید باشد» کوتاهتر میشود. زیر تخت، پشت پرده، گوشهی اتاق یا در تاریکی راهرو، چیزی ممکن است پنهان شده باشد. هیولا از همین امکان زاده میشود: از فاصله میان دیدن و ندیدن، دانستن و ندانستن، تنهایی و نیاز به حضور دیگری.
ادبیات کودک از دیرباز این فاصله را جدی گرفته است. برخلاف تصوری که جهان کودک را باید فقط روشن، آرام و بیخطر نشان داد، بسیاری از قصههای کودکانه سرشار از گرگ، جادوگر، اژدها، غول، سایه و موجودات ناشناختهاند. این حضور مداوم تصادفی نیست. هیولاها صرفاً برای ترساندن نمیآیند؛ آنها شکلهایی فرهنگی برای تجربههاییاند که کودک هنوز زبان دقیقی برای بیانشان ندارد: ترس از جدایی، تاریکی، بیپناهی، خشم، حسادت، فقدان یا ناتوانی.
از منظر جامعهشناسی فرهنگ، هیولا را میتوان نه فقط یک شخصیت داستانی، بلکه نوعی صورتبندی اجتماعیِ ترس دانست. ترس، هرچند در بدن و روان کودک تجربه میشود، هرگز کاملاً فردی نیست. فرهنگ، از طریق نامگذاری و تبدیل تاریکی به هیولا یا گرگ، دست به یک عملِ میانجیگرانه میزند: هیولا در واقع لنگرگاهِ شناختی ما در دریای اضطراب است. با دادنِ نام و شکل به ترس، ما آن را از وضعیتی سیال و فراگیر، به “ابژهای” بدل میکنیم که میتوان با آن به گفتگو نشست، برایش قصهای ساخت یا حتی از آن فاصله گرفت.جهان پیشامدرن، برخلاف جهان دوقطبیِ انسان/طبیعت مدرن، شبکهای از کنشگران گوناگون بوده است: انسانها، خدایان، ارواح، اشیاء جادویی. در چنین شبکهای، «غیرممکن»ها ممکن میشوند. کودک ما نیز در جهانی همینگونه زندگی میکند.کودک در جهانی زندگی میکند که در آن مرز میان انسان و غیرانسان، واقعیت و خیال، شیء و موجود زنده هنوز سخت و قطعی نشده است. بنابراین هیولا فقط «خیال کودک» نیست؛ بخشی از شبکهای است که تجربهی شب، تنهایی و امنیت را میسازد.
از این زاویه، قصه ترسناک کودکانه را نباید صرفاً تمرین پیروزی خیر بر شر دانست. بسیاری از روایتهای کودکانه به کودک نمیآموزند که جهان همیشه قابل فتح است؛ بلکه نشان میدهند میتوان در جهانی ناپایدار، مبهم و گاه ترسناک دوام آورد. در زندگی واقعی نیز کودک همواره قادر نیست ترسهایش را شکست دهد. در اینجا «دیگری» نقشی اساسی دارد: ترس تا زمانی که بینام است، تمامیت تجربه را اشغال میکند؛ اما وقتی در گفتوگو، در قصه، یا در خطاب به دیگری نام میگیرد، از وضعیت مطلق و فراگیر خود فاصله میگیرد. نامگذاری، به تعبیر فلسفه زبان، صرفِ الصاق یک برچسب نیست؛ نوعی تثبیت نمادین است که امر مبهم را در شبکهای از معنا قرار میدهد. از این منظر، آنچه کودک میآموزد نه سلطه بر تاریکی، بلکه فاصلهگذاری با آن است؛ فاصلهای که از رهگذر نامگذاری و حضور دیگری شکل میگیرد. ترس همچنان وجود دارد، اما دیگر تمام افق تجربه را اشغال نمیکند. در شبکه زبان و رابطه، حتی هیولای زیر تخت نیز به چیزی تبدیل میشود که میتوان دربارهاش سخن گفت، و همین سخنگفتن، نخستین شکل دوامآوردن است.
نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ انتشار: خرداد ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
نقاش: خوان میرو
#داستان_کودک
#دیگری
#هیولا
#فلسفه_زبان
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
Post #74
598