مدرسه میناب؛ مدرسهای که تمام نمیشود
در تصور جمعی هر جامعه، مدرسه فقط یک ساختمان نیست؛ امکانی است برای آینده. جایی که با گامهای کوچک کودکان بیدار میشود و با رویاهای کوچک، وعده فردا را زنده نگه میدارد. بمباران یک مدرسه ابتدایی در نخستین روز جنگ را نمیتوان فقط یک رویداد نظامی یا فاجعه انسانی دانست. این رخداد، در لایهای عمیقتر، لحظهای است که منطق جنگ به قلب حیات مدنی نفوذ میکند و امکان صلح و آینده را درهم میشکند.
وقتی جنگ مدرسه را هدف میگیرد، از سنگرها عبور میکند و خود را به نطفه جامعه میرساند؛ در اینجا فقط دیوارها فرو نمیریزند، بلکه مهمترین نهاد دلگرمی اجتماعی آسیب میبیند. مدرسه، جامعه را به آینده پیوند میزند. این تنها تعرض به اکنون نیست؛ نشانه رفتن آینده است.
فاجعه فقط بر بدنهای نحیف کودکان فرود نمیآید؛ بر زمان اجتماعی نیز فرود میآید. مدرسه نهادی است که زمان را آبستن آینده میکند؛ جایی که «دیروز» با «فردا» گره میخورد. ویرانی آن، گسستی است در پیوستار زمانی جامعه. گویی جنگ دست خود را بر گلوی آینده میگذارد و توان تخیل فردا را مختل میکند.
ویرانی بمباران مدرسه میناب، در نیمکتهای شکسته تمام نمیشود. در دفترهای نیمهنوشته، در کیفهایی که صبح بسته شده بودند و عصر صاحبشان بازنگشته است. آوارش بر صدای جمعی مردم میریزد و آنان را در سکوتی سنگین فرو میبرد. اما آیا این سکوت میتواند از زیر بار مصیبت، چیزی ارزشمند بیرون بکشد؟
فاجعه تنها زمانی از سطح یک واقعه تلخ فراتر میرود و به بخشی از آگاهی تاریخی جامعه بدل میشود که روایت شود. رنج نباید بینام و بیصدا بماند، نباید در شمارشها و گزارشها گم شود. روایت، لحظهای است که امر ویرانگر وارد زبان، سوگ و حافظه جمعی میشود و معنای اخلاقی پیدا میکند. آنچه رخ داده، اگر فقط در قالب عدد ثبت شود، از حساسیت اخلاقی تهی میشود؛ اما وقتی در قالب نام، چهره و داستان روایت شود، دیگر نمیتوان آن را در منطق عادی جنگ حل کرد. از این منظر، مدرسه ویرانشده به «مکان حافظه» بدل میشود. جایی که جامعه نه فقط رنج خود، بلکه نسبت خود را با خشونت و انسانبودگی بازمیشناسد. آنچه در دفتر تاریخ نوشته میشود، تنها ثبت مرگ چند کودک نیست؛ ثبت زخمی است بر وجدان جمعی و یادآوری انسانیت. هر نامی که حذف میشود، آزمونی است برای تمدن و ارزشهایی که انسان قرنها برای مهار خشونت کوشیده است.
تاریخ بارها نشان داده است که بشر تا کجا میتواند در قساوت پیش برود؛ اما تنها راه ایستادگی، زنده نگه داشتن معنای واقعی انسان شدن در روایتهاست. خشونت با آمار و منطق نظامی سخن میگوید؛ اما روایت انسانی چیزی را بازمیگرداند که جنگ میکوشد از میان ببرد: چهره، نام، صدا و زندگی. کودکان، پیش از هر نسبت سیاسی یا نژادی، حامل کرامت انسانیاند. روایت در این معنا، صورتی از مقاومت است، ایستادگیای اخلاقی در برابر عادیسازی خشونت.
هر بار که نام کودکی خوانده میشود، هر بار که از مدرسه میناب سخن گفته میشود، هر بار که دفتری نیمهتمام از دل آوار روایت میشود، جامعه از فروکاستن این فاجعه به یک «رخداد نظامی» جلوگیری میکند. در این یادآوری، مقاومتی است که تمام نمیشود. میناب، مدرسهای است که تمام نمیشود و در هر روایت میآموزد که چه چیزهایی در جغرافیای ویرانی ارزش ایستادگی دارند. در برابر این ویرانی، روایت میایستد؛ چرا که زنده ماندن این نامها، تنها راه بازپسگیری آینده از هر چیزی است که قصد مصادره آن را داشت.
نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ انتشار: خرداد ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#مدرسه_میناب
#جنگ
#زمان_اجتماعی
#حافظه_جمعی
#آینده
#امید
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه ببینیم
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
Post #71
857