رقصِ روی خطوط: آیینِ گمشدهی گامها
تصور کنید کودکی را که در میانهی یک پیادهرویِ معمولی مکث میکند، به زمین خیره میشود و با وسواسی غریب، گامهایش را تنظیم میکند تا روی خطِ میان دو موزاییک قرار نگیرد. یا کودکی که در خانه، روی طرحِ فرش، تنها بر گلهایِ میانی پا میگذارد و از حاشیهها پرهیز میکند. در این لحظات، چیزی فراتر از یک سرگرمی ساده در جریان است. اگر «معبد» را نه ساختمانی از سنگ، بلکه فضایی بدانیم که در آن، حرکت تبدیل به آیین میشود و مرزها قداست مییابند، باید گفت بدنِ کودک، نخستین معبد است. معبدی که در آن، کودک با پاهای خود، جهان را از آشوب به نظم میرساند.
وقتی کودک از پا گذاشتن روی خط پرهیز میکند، در حالِ مواجهه با همان «آستانگی» است که ویکتور ترنر در آیینهای گذار توصیف کرده است. خط، برای کودک تنها یک شکافِ فیزیکی نیست؛ نوعی «مرزِ مبهم» است که نه اینسو است و نه آنسو؛ فضایی که در آیینهای کهن، جایگاهِ تعلیق، دگرگونی و خطر بود. این پرهیز، بازتابی از همان دغدغهای است که مری داگلاس در «خلوص و خطر» مطرح کرده؛ ترسِ نهفته از «آلودگی» ناشی از شکستنِ مرزهایی که نظمِ جهان را حفظ میکنند. کودکِ بازیگوش، بیآنکه نظریهای بداند، مرز را به عنوانِ قلمرویی «نامقدس» یا «ممنوعه» میشناسد و با پرش از روی آن، در حالِ اجرای مناسکِ پاکیزگی و حفظِ نظمِ هستی است.
این فعالیتها را میتوان «تکنیکهای بدن» نامید؛ مفهومی که مارسل موس برای توصیفِ شیوههایی به کار میبرد که از طریق آن، فرهنگ در اعماقِ فیزیکیِ وجود ما حک میشود. کودک، در حالِ بازآفرینیِ یک «کیهانشناسیِ خُرد» است. همانطور که میرچا الیاده توضیح داده، انسانِ سنتی جهان را به دو بخشِ «مقدس» و «نامقدس» تقسیم میکرد؛ نقاطی که مرکزِ جهان بودند و نقاطی که پیرامونِ بیمعنا. کودک با انتخابِ موزاییکهای خاص یا قدم گذاشتن فقط روی گلهای فرش، در حالِ مرکزیت دادن به جهانِ زیر پایِ خویش است. فرش برای او تنها زیرانداز نیست؛ نقشه یا «ماندالایی» است که او با گامهایش، آن را از یک نقشِ ایستا به یک مسیرِ پویا و مقدس تبدیل میکند. او نه تنها راه میرود، بلکه با هر قدم، جهان را «تفسیر» میکند. حتی بازی با سایه، این همراهِ خاکستری و وفادار، لایهای عمیقتر از این آیینِ بدنی است. سایه برای کودک، چیزی بیش از نبودِ نور است؛ سایه، «دیگریِ درون» یا همزادی است که باید نسبت به آن قانون وضع کرد. در اینجا، بازی نه یک فعالیتِ حاشیهای، بلکه همان خاستگاهِ فرهنگ است که یوهان هویزینگا در «هومو لودنس» از آن یاد میکند؛ فضایی که در آن، قانون حاکم است و تخطی از آن، شکستِ کلِ نظام است. کودک با جدیتِ تمام، قواعدِ بازیاش را اجرا میکند، چرا که میداند در این «معبدِ کوچک»، هر گامِ اشتباه میتواند نظمِ نمادینِ او را در هم بشکند.
این بازیهای الگویی، بازماندگانِ همان مناسکی هستند که بشریت در سپیدهدمِ تاریخ برای غلبه بر ترس از ناشناختهها انجام میداد. بدنِ کودک، حافظهی این مناسک را در خود دارد؛ حافظهای که پیش از زبان و روایت، با حرکت و ریتم، جهان را قابلفهم میکند. شاید به همین دلیل است که این بازیها در نسلهای گوناگون تکرار میشوند: چون بدن، بهترین ابزار برای ترجمهی آشوبِ جهان به نظامی از معناست. کودک، با پاهایِ خود، معبدی میسازد که در آن هر خط مرز است، هر نقش مسیر، و هر سایه، رازی است که باید با احترام از کنارش گذشت. او به ما یادآوری میکند که پیش از آنکه اسطورهها را بنویسیم، آنها را با بدنِ خود قدم زده بودیم.
نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ انتشار: خرداد ۱۴۰۵
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#میرچا_الیاده
#مناسک_اسطوره
#مقدس_نامقدس
#فرش_موزاییک
#بازی_کودک
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه ببینیم
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
Post #63
728