TGViewer
Channel Public Channel
تاریخ خون و اشک

تاریخ خون و اشک

@altarikh_yahkom_fa

مطالعه تطبیقی سیره پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) با خلفای غاصب، بررسی جنایات تاریخی(کشتار، بی‌اخلاقی‌ها، قضاوت‌های ناعادلانه). تحلیل تفاوت اسلام ناب با عملکرد آنان همراه با نکات تاریخی و معارفی و دفاع از جایگاه اهل بیت(ع) .
Subscribers
24
Photos
0
Videos
0
Links
28
Recent Posts 20 shown
Post #44 7
🗯شامی‌ها فرزندانشان را به قصد دشنام به علی نام‌گذاری می‌کردند

📚 «معجم الأدباء» یاقوت حموی :
«مدائنی روایت می‌کند و می‌گوید: مأمون به احمد بن یوسف فرمان داد مرا نزد او ببرد. هنگامی که وارد شدم، سخن از علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام به میان آمد؛ احادیثی درباره ایشان برای مأمون بازگو کردم تا اینکه صحبت به بدعت شوم بنی‌امیه در سبّ و لعن آن حضرت کشیده شد.
گفتم:
ابوسلمه مُثَنّی بن عبدالله (برادر محمد بن عبدالله انصاری) برای من نقل کرد و گفت: مردی به من گفت:
در شام بودم و هرچه گوش سپردم، نشنیدم کسی فرزندش را “علی”، “حسن” یا “حسین” بنامد؛ آنچه در کوچه و بازار می‌شنیدم، تنها نام‌های “معاویه”، “یزید” و “ولید” بود!
آن مرد گفت: تشنه شدم و از کنار مردی گذشتم که بر درگاه خانه‌اش نشسته بود؛ از او آب خواستم.
رو به داخل خانه کرد و گفت: «ای حسن! به او آب بده.»
با شگفتی به او گفتم: آیا نام فرزندت را حسن گذاشته‌ای؟!
پاسخ داد: آری به خدا سوگند! من فرزندانی دارم که نام‌هایشان حسن، حسین و جعفر است.
مردم شام نام فرزندان خود را به نام‌های “خلفاءالله” می‌گذارند، و انسان در طول روز پیوسته فرزندش را نفرین و ناسزا می‌گوید؛ اما من فرزندانم را به نام‌های “دشمنان خدا” نامیده‌ام تا هرگاه آنان را لعن و نفرین می‌کنم، در حقیقت دشمنان خدا را لعن کرده باشم!
آن مسافر گفت: گمان می‌کردم تو بهترینِ مردم شامی، اما دانستم که در قعر جهنم نیز پلیدتر از تو پیدا نمی‌شود!
چون سخن به اینجا رسید، مأمون گفت: حقاً که سزای کارشان را دیدند! خداوند گروهی را بر آنان برانگیخت که زندگان، مردگان و حتی نطفه‌های در صلب مردان و رحم زنانشان را لعنت می‌کنند؛ مقصود مأمون، شیعیان بود.»
📚 سیر أعلام النبلاء ذهبی
📚 تاریخ الإسلام ذهبی
📚 شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید
📚 الفوائد الذهبیة از سیر أعلام النبلاء



📎چرا عمار یاسر می‌خواست جسد عثمان را نبش قبر کرده و به آتش بکشد؟ 🧐


✅ @Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
Post #43 36
چرا عمار یاسر می‌خواست جسد عثمان را نبش قبر کرده و به آتش بکشد؟ 🧐

عمار یاسر صحابی معمولی نبود؛ او ترازوی حق و شاخص شناخت جبهه مؤمنان بود. مجاهدی که سراسر عمرش را در دفاع از علی بن ابی‌طالب و پاسداری از سنت نبوی گذراند، در دوران عثمان انحرافی دید که هرگز نمی‌شد در برابر آن سکوت کرد. خشم عمار نه برای رسیدن به دنیا و قدرت بود و نه منصب، بلکه غضبی الهی در دفاع از دینی بود که دستخوش دگرگونی می‌شد. سوزش و داغی که بر قلب عمار از غصب حق و ترکتازی باطل نشسته بود، تنها دلیلی است که این موضع تند و پرده‌برانداز را توجیه می‌کند؛ کلامی که عمق آتش درون یاران باوفای امیرالمؤمنین علیه السلام را آشکار می‌سازد. ❤️‍🔥

📜شرح ابن ابی الحدید :ابومخنف نقل می‌کند: موسی بن عبدالرحمن بن ابی‌لیلی از پدرش برای من روایت کرد که گفت: همراه با امام حسن و عمار یاسر از «ذی‌قار» حرکت کردیم تا به «قادسیه» رسیدیم. امام حسن و عمار فرود آمدند و ما نیز همراه آنان اتراق کردیم. عمار بند شمشیر خود را حایل زانوانش قرار داد (نشست احتباء) و شروع به پرس‌وجو از احوال و موضع مردم کوفه کرد؛ سپس شنیدم که می‌گفت: «هیچ حسرت و غصه‌ای در دلم نمانده که برایم مهم‌تر از این باشد که چرا عثمان را از گورش بیرون نکشیدیم تا او را با آتش بسوزانیم!»

⚖️ این کلمات تکان‌دهنده‌ای که از دهان عمار یاسر خارج شد، یک نقل ساده تاریخی نیست؛ بلکه فریاد حقی است از سینه مردی که عمری طعم ظلم حزب و جریان سرکش را چشیده بود. سخن عمار از نبش قبر عثمان و به آتش کشیدن جسد او، نشان‌دهنده اوج خشم متراکم و مرزبندی قاطع با مسیری بود که امت را به ورطه انحراف کشاند. ما امروز تاریخ را بی‌پرده بازگو می‌کنیم تا همگان بدانند عمار یاسر عثمان را نماد انحرافی می‌دانست که باید ریشه‌کن و پاک می‌شد؛ و خشم عمار گواهی بود بر ایمان ژرف او که در دفاع از حقیقت، اهل هیچ سازش و مصلحت‌اندیشی نبود. تاریخ این مواضع را ثبت می‌کند تا روشن شود چه کسانی در کنار حق ایستادند و چه کسانی بر تباهی سرپوش گذاشتند.

⚠️ تذکر مهم: اضطراب جغرافیایی در ثبت مسیر 📍

در ثبت مسیر این حرکت، یک ناهماهنگی آشکار جغرافیایی در متن روایت به چشم می‌خورد («از ذی‌قار حرکت کردیم تا به قادسیه رسیدیم… سپس درباره مردم کوفه پرسید»):

مسیر و ماهیت تحرکات: لشکر علوی در «ذی‌قار» (نزدیک بصره) مستقر بود. از آنجا هیئتی (امام حسن و عمار) به سمت شمال و سوی کوفه حرکت کردند تا نیرو تجهیز کنند، و سپس با سپاه کوفه به سمت ذی‌قار بازگشتند تا نبرد شکل بگیرد.

معکوس شدن جهت در روایت: «قادسیه» در جنوب کوفه و در مسیر کسانی قرار دارد که یا از سمت بادیه و حجاز عازم کوفه هستند و یا از کوفه به سوی ذی‌قار بازمی‌گردند. اگر مبدأ حرکت «از ذی‌قار به قادسیه» بوده باشد، یعنی آن‌ها تازه در راه ورود به کوفه بوده‌اند؛ اما عبارت متن به‌گونه‌ای مبهم است که گویی از کوفه برمی‌گشته‌اند یا مسیر وارونه ثبت شده است. از طرفی پرسش عمار از «اوضاع و انگیزه مردم کوفه» تنها زمانی منطقی است که در آستانه ورود به کوفه باشد، نه در مسیر بازگشت. این تناقض نشان‌دهنده وقوع نوعی لغزش، وهم یا تصحیف از سوی راویان یا کاتبان در ثبت جهت مسیرِ میان ذی‌قار و قادسیه است. 🗺

#عثمان #عمار #جنگ_جمل

✅ @Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
Post #42 16
وقال الجوزجاني: روى أحاديث منكرة، وهو ثقة متماسك، كان لا يكتب.
(جوزجانی می‌گوید: احادیث منکری روایت کرده، اما خودش ثقه و استوار است و حدیث را نمی‌نوشت [بلکه از حفظ می‌خواند].)
[جوزجانی به دشمنی شدید با شیعیان و انحراف از اهل‌بیت (نَصب) شهرت دارد؛ با این حال حتی او نیز ناچار شده اعتراف کند که جعفر «ثقه و استوار» است، هرچند طبق عادت همیشگی‌اش، احادیث فضائل را «منکر» نامیده است!]
وقال العجلي: ثقة وكان يتشيع. “الثقات”: (١/ ٢٦٨) رقم: (٢٢١).
(عجلی می‌گوید: ثقه است و تشیع داشت.)
[توثیقی صریح و بی‌واسطه: تشیع مذهب او، و وثاقت و راستگویی، صفتِ ثابت او در نقل حدیث است.]
وقال ابن حبان: كان يتقشف ويجالس الصالحين، وكان يتشيع، ويغلو فيه. “مشاهير علماء الأمصار” (١/ ٢٥٢).
(ابن‌حبان می‌گوید: ساده و زاهدانه زیست می‌کرد و همنشین صالحان بود، و شیعه بود و در تشیع غلو می‌کرد.)
[ابن‌حبان به زهد و همنشینی او با صالحان گواهی می‌دهد، اما تشیع او را «غلو» می‌نامد؛ و روشن است که مرادشان از غلو در اینجا، چیزی جز اعلام برائت آشکار از بنی‌امیه و معاویه نیست.]
وقال السمعاني: كان يبغض الشيخين أبا بكر وعمر. “الأنساب” (٤/ ٩).
(سمعانی می‌گوید: او نسبت به شیخین، ابوبکر و عمر، بغض داشت.)
قال الساجي: لم يسب الشيخين قط. “إكمال” مغلطاي. (٣/ ٢٢١).
(ساجی می‌گوید: او هرگز به شیخین دشنام نداد.)
[مقایسه سخن سمعانی (در قرن ششم) و ساجی (از رجالیان متقدم و دقیق در قرن سوم) مکانیزمِ «شبهه‌سازی و پرونده‌سازی» در کتب تراجم را افشا می‌کند: جعفر بن سلیمان صراحتاً به معاویه بد می‌گفت؛ اما برخی مخالفان در قرون بعدی برای تخریب کامل او، دایره اتهام را گسترش دادند و بغضِ شیخین را هم به او نسبت دادند؛ اتهامی که آگاهانِ به احوال او همچون ساجی، آن را به طور قطع رد کرده‌اند!]
⚖️ قضاوت با تاریخ (التاريخ يحكم):
[پرونده جعفر بن سلیمان سندی زنده است که ثابت می‌کند «صداقت» رنگ و مذهب نمی‌شناسد، اما کتاب‌های جرح و تعدیل به شدت تحت تأثیر گرایش‌های سیاسی قرار داشته‌اند؛ به گونه‌ای که هر کس بر مظلومیت علی (ع) می‌گریست و از معاویه بیزاری می‌جست، حتی اگر عابدترینِ مردم و راستگوترینِ آنان بود، باز هم از تیرِ اتهام و برچسب «نکارت حدیث» در امان نمی‌ماند!]

🏷 #شتم_معاویه
✅@Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
Post #41 14
⚖️ گناهش این بود که علی (ع) را دوست داشت؟! کشمکش سیاست و حدیث در پرونده «جعفر بن سلیمان ضُبَعی»

در لابه‌لای صفحات تاریخ، اسناد صریحی وجود دارد که نشان می‌دهد چگونه عشق به امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب (علیه‌السلام)، گریستن با یاد او، و بیزاری جستن از معاویه، بهانه‌ای برای پرونده‌سازی علیه راویانی شده که همگان بر صداقت، زهد و پارسایی‌شان شهادت داده‌اند.
«جعفر بن سلیمان ضُبَعی» عابدی زاهد و از خدا‌ترس بود که دلش از محبت علی (ع) می‌جوشید و با شنیدن نام او های‌های می‌گریست، و در مقابل، آشکارا معاویه را دشنام می‌داد. حال ببینیم بزرگان علم «جرح و تعدیل» با او چگونه برخورد کرده‌اند و چرا سخنانشان درباره او تا این حد دچار تناقض و آشفتگی است؟

در کتاب‌های تراجم و رجال می‌خوانیم:
📚 تهذيب التهذيب (ج ۱، ص ۳۰۶)
⬅️ جعفر بن‌سليمان الضبعي أبوسليمان‌البصري مولى بني‌الحريش كان ينزل في بني‌ضبيعة فنسب إليهم
(جعفر بن سلیمان ضبعی، ابوسلیمان بصری، هم‌پیمان بنی‌حریش که در میان قبیله بنی‌ضبیعه ساکن شد و به آنان منسوب گشت.)
🔹 و قال الأزدي: كان فيه تحامل على بعض السلف، و كان لا يكذب في الحديث، و يؤخذ عنه الزهد و الرقائق، و أما الحديث فعامة حديثه عن ثابت و غيره، فيها نظر و منكر.
(ازدی می‌گوید: او نسبت به برخی از سلف بدگویی و تندی داشت، و در حدیث دروغ نمی‌گفت. روایات زهد و اخلاقیات از او گرفته می‌شود، اما در سایر احادیث، بیشتر روایاتش از ثابت و دیگران جای تأمل دارد و منکر است.)
[منظور از «تندی نسبت به برخی از سلف» در اینجا، موضع صریح او علیه معاویه است. به این تناقض عجیب دقت کنید: ازدی اعتراف می‌کند که او مردی صالح، زاهد و راستگوست که هرگز دروغ نمی‌گوید، اما روایاتش را به بهانه «منکر بودن» رد می‌کند! روشن است که «منکر» خواندن احادیث او، بیشتر به این خاطر است که روایاتش متضمن فضائل امام علی (ع) و اهل‌بیت، و رسوایی‌های دشمنانشان بوده است.]

➕ و قال ابن‌المديني: هو ثقة عندنا. وقال أيضا: أكثر عن ثابت و بقية أحاديثه مناكير.
(ابن‌مدینی می‌گوید: او نزد ما ثقه و مورد اعتماد است. و در جای دیگر می‌گوید: از «ثابت» بسیار روایت کرده و بقیه احادیثش منکر است.)

[ابن‌مدینی -استادِ بخاری- صراحتاً او را توثیق کرده و می‌گوید «او نزد ما مورد اعتماد است»، اما بلافاصله زیر فشارِ تعصبات مذهبی، سایر احادیث او (خارج از روایات ثابت) را منکر می‌خواند؛ نمونه‌ای آشکار از سردرگمی و تناقض در مواجهه با راویِ صادقی که مذهبش را نمی‌پسندند.]

🔸 و قال الدوري: كان جعفر إذا ذكر معاوية شتمه و إذا ذكر عليّـــاً قعد يبكي.
(دوری می‌گوید: جعفر هرگاه نام معاویه برده می‌شد او را دشنام می‌داد، و هرگاه نام علی برده می‌شد، می‌نشست و می‌گریست.)

[این جمله، لبّ کلام و ریشه اصلی ماجراست؛ محبتی صادقانه که وجودش را می‌لرزاند و با هر بار شنیدن نام امیرالمؤمنین (ع) اشکش را جاری می‌ساخت، و بغضی آشکار نسبت به معاویه که به لعن و سبّ او می‌انجامید. همین مرزبندی شفاف، برای برانگیختن مخالفت‌های شدید علیه او کافی بود.]


➕ و قال يزيد بن‌هارون: كان جعفر من الخائفين و كان يتشيع.
(یزید بن هارون می‌گوید: جعفر از «خائفین» بود و گرایش به تشیع داشت.)



➕ و قال ابن‌شاهين في المختلف فيهم: إنما تكلم فيه لعلة المذهب، و ما رأيت من طعن في حديثه إلا ابن عمار بقوله: جعفر بن سليمان ضعيف.
(ابن‌شاهین در کتاب «المختلف فیهم» می‌گوید: تنها به خاطر «مذهبش» درباره‌اش سخن گفته‌اند (و خرده گرفته‌اند)، و ندیدم کسی در حدیث او طعن بزند جز ابن‌عمار که گفته: جعفر بن سلیمان ضعیف است.)

[یک اعتراف تاریخی از حافظ ابن‌شاهین: مشکل جعفر بن سلیمان نه در حافظه‌اش بود و نه در امانت‌داری‌اش؛ بلکه تنها بهانه برای تضعیف او، «مسئله مذهب و تشیع» بوده است.]


➕ و قال البزار: لم نسمع أحدا يطعن عليه في الحديث و لا في خطأ فيه، إنما ذكرت عنه شيعيته و أما حديثه فمستقيم.
(بزار می‌گوید: نشنیده‌ایم هیچ‌کس در حدیثِ او یا خطاهایش طعن و ایرادی بگیرد؛ تنها تشیعِ او مطرح شده است، وگرنه حدیثش کاملاً مستقیم و صحیح است.)

[شهادتی قاطع از بزار: هیچ‌کس به امانت‌داری او شک نکرده و خطایی از او ندیده است؛ احادیثش کاملاً استوار است و تمام هیاهوها پیرامون او فقط و فقط به خاطر تشیعش بوده است.]


📌 اقوال دیگری که عمق این تناقض را آشکارتر می‌کند:
قال أحمد بن حنبل: كان حماد بن زيد لا ينهى عن جعفر بن سليمان.
(احمد بن حنبل می‌گوید: حماد بن زید مردم را از شنیدن حدیثِ جعفر بن سلیمان نهی نمی‌کرد.)

[حماد بن زید، امام اهل بصره، با وجود اختلاف مسلک، مانع اخذ حدیث از جعفر نمی‌شد و این نشان‌دهنده جایگاه علمی و اعتبار بالای او نزد بزرگان حدیث در عصر خودش است.]
  • ❤ 1
Post #40 25
حبس مهاجرین در دوران عمر! 🕊⚔️

📚
تاریخ طبری:
«از “عامر شَعْبی” روایت شده که گفت: عمر بن خطاب از دنیا نرفت مگر آنکه قریش از او دل‌زده شدند [به ستوه آمدند و از سخت‌گیری و محدودیت‌هایش خسته شدند].
او قریش را در مدینه محصور کرده بود [اجازه نمی‌داد از شهر خارج شوند و به سرزمین‌های دیگر بروند] و درخواست‌های آنان برای خروج را رد می‌کرد.
عمر می‌گفت: “بیشترین چیزی که برای این امت از آن بیم دارم، پراکندگی شما در سرزمین‌هاست.”
گاه کسی از مهاجران که در مدینه محبوس بود، از او برای شرکت در جنگ اجازه می‌خواست، اما عمر به او اجازه نمی‌داد (در حالی که این محدودیت را برای دیگر اهل مکه اعمال نمی‌کرد).
وقتی عثمان به خلافت رسید، آنان را آزاد کرد [محدودیت‌ها را برداشت]؛ پس در سرزمین‌ها پراکنده شدند، به دنبال دنیا رفتند و مردم گرد آنان جمع شدند؛ از این رو عثمان برایشان محبوب‌تر از عمر شد.» ⚖️🏛
📚 تاریخ دمشق ابن‌عساکر، الکامل ابن‌اثیر و جامع‌الاحادیث سیوطی:
محمد و طلحه می‌گویند: «این [محدودیت‌ها] نخستین سستی و ضعفی بود که بر پیکره اسلام وارد شد و نخستین فتنه‌ای بود که میان عامه مردم شکل گرفت.» ⚠️⚡️
📚 الفتنة الکبرى (دکتر طه حسین):
«عمر از فتنه و آشوب آنان بیم داشت؛ از این رو آنان را در مدینه نگاه می‌داشت و بدون اجازه او حق خروج نداشتند. آنان را از سرزمین‌های تازه‌فتح‌شده باز می‌داشت تا مبادا مردم به خاطر جایگاهشان، دچار فتنه شوند [آن‌ها را تقدیس کنند و میانشان شقاق و دودستگی بیفتد]، و خودِ آن صحابه نیز دچار غرور و فریفتگیِ توجهِ مردم گردند و حکومت از عواقب این فتنه‌ها آسیب ببیند.» 🌍🛡

📚 الطبقات الکبرى (ابن‌سعد):
«عمر، برخی از صحابه مانند عمرو بن عاص، معاویه و مغیرة بن شعبه را به کار می‌گماشت، اما کسانی را که از آنان برتر بودند، همچون عثمان، علی، طلحه، زبیر و عبدالرحمن بن عوف را به دلیل کاردانی و آشنایی آن گروهِ نخست به کارهای حکومتی، کنار می‌گذاشت.
به او گفتند: چرا بزرگان صحابه را به کار نمی‌گیری؟
پاسخ داد: “ناخوش دارم که آنان را با [آلودگی‌های] کار حکومتی، مخدوش کنم.”» 📜💼

📚 شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید:
روایت شده است که عمر از دنیا نرفت مگر آنکه قریش از او خسته شده بودند و طولِ دوران خلافتش برایشان سنگین می‌آمد [چرا که همواره تحت نظارت و محدودیت بودند]. او فتنه‌انگیزیِ آنان را می‌شناخت، پس در مدینه محصورشان کرد و گفت: “بزرگترین بیم من بر این امت، پراکنده شدن شما در شهرهاست.” ⏳🔒
#عمر_بن_الخطاب #تاریخ_اسلام #سیره #قریش #تحلیل_تاریخی #صحابه

✅@Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
Post #39 53
مغیره می‌گوید: عمر با دست به علی (ع) اشاره کرد و گفت ☝️: «به خدا سوگند، اگر آن نرمیِ کلام (دُعابَه) در او نبود 😅، ذره‌ای در ولایت و شایستگی او برای رهبری شک نمی‌کردم؛ حتی اگر این کار به خاک مالیده شدنِ پوزۀ قریش تمام می‌شد [و قریش از آن سخت ناخشنود می‌گشت].» 👑


✅@Altarikh_yahkom التاريخ يحكم

✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
Telegram التاريخ يحكُم 💥 «احتبِسه عليّ»؛ تأملات تاريخية في قرار اعتقال الإمام علي (ع) 📚«العقد الفريد» : ذكروا أن زيادا أوفد ابن حصين على معاوية 📩، فأقام عنده ما أقام، ثم إن معاوية بعث إليه ليلا فخلا به 🌙 [أي جلس معه وحيداً ليتحدثا بالسر بعيداً عن الناس]، فقال له: يا ابن حصين،…
Post #38 56
طوفان در کوچه‌های مدینه؛ ماجرای صدور فرمان دستگیری علی (ع)

📚«العقد الفريد» :
عده ای گفتند زیاد بن ابیه، «ابن حُصَین» را به‌عنوان فرستاده نزد معاویه فرستاد 📩.
او مدتی آنجا ماند تا اینکه معاویه شبی او را فراخواند و در خلوت و دور از چشم مردم با هم نشستند 🌙.

معاویه به او گفت: «ای ابن حصین! به من خبر رسیده که ذهنی روشن و عقلی رسا داری 🧠؛ پس به سؤالی که از تو می‌پرسم پاسخ بده.»

ابن حصین گفت: «هرچه به ذهنت می‌رسد بپرس.» 🗣

معاویه پرسید: «به من بگو چه چیزی کار مسلمانان را به پراکندگی کشاند، خواسته‌ها و اهدافشان را متفرق ساخت و میانشان بذر اختلاف پاشید؟» 🌪

ابن حصین پاسخ داد: «بله، کشته شدن عثمان.» 🩸

معاویه گفت: «چیزی نگفتی [و به حقیقت اشاره نکردی].» ❌

گفت: «پس حرکت علی به‌سوی تو و جنگیدنش با تو.» ⚔️

معاویه گفت: «باز هم چیزی نگفتی.» ❌

گفت: «پس حرکت طلحه، زبیر و عایشه و جنگ علی با آن‌ها.» 🐪

معاویه دوباره گفت: «چیزی نگفتی.» ❌

ابن حصین گفت: «ای امیرالمؤمنین! جز این‌ها چیزی به ذهنم نمی‌رسد.» 🤷‍♂️

معاویه گفت: «پس خودم به تو می‌گویم 💡. هیچ‌چیز میان مسلمانان تفرقه نینداخت و خواسته‌هایشان را پراکنده نکرد و میانشان اختلاف نینداخت، مگر همان "شورا"یی که عمر بن خطاب برای آن شش نفر ترتیب داد 👥. ماجرا از این قرار است که خداوند محمد (ص) را با هدایت و دین حق مبعوث کرد تا آن را بر همهٔ ادیان پیروز گرداند، هرچند مشرکان ناخشنود باشند 🕋. پیامبر به آنچه خدا فرمان داده بود عمل کرد و سپس خداوند جانش را گرفت 🕊. پس از او ابوبکر پیش‌قدم شد… و سپس عمر را به جانشینی خود برگزید 👑. عمر هم به همان شیوه عمل کرد، اما در نهایت، کار را به یک شورای شش‌نفره سپرد 🗳. در آن شورا هیچ‌کس نبود مگر آنکه به خلافت برای خودش امید بست، قومش نیز برای او امیدوار شدند و چشمِ طمع به آن دوختند 👀. اگر عمر هم مانند ابوبکر کسی را مستقیماً جانشین خود می‌کرد، هرگز چنین اختلافی پیش نمی‌آمد.» 🤝

مغیره بن شعبه ماجرایی را نقل می‌کند 👤:

من نزد عمر بن خطاب بودم و هیچ‌کس جز من آنجا نبود. ناگهان شخصی دوان‌دوان آمد و گفت 🏃‍♂️: «ای امیرالمؤمنین! آیا خبر داری که گروهی از اصحاب رسول خدا (ص) دور هم جمع شده‌اند و گمان می‌کنند کاری که ابوبکر در حق خودش و تو کرد، حق او نبوده و بدون مشورت و تبادل‌نظر انجام شده است؟ 🤫 آن‌ها با هم عهد می‌بندند که دیگر زیر بار چنین کاری نروند.» 🚫

عمر پرسید: «آن‌ها کجا هستند؟» 🤨

گفت: «در خانهٔ طلحه.» 🏠

عمر به‌سوی آن‌ها به راه افتاد و من هم همراهش رفتم.
از شدت خشم چنان بود که اصلاً مرا نمی‌دید [و به من نگاه نمی‌کرد] 😡.
وقتی آن جمع عمر را دیدند، از حضورش ناخشنود شدند و حدس زدند برای چه آمده است.
عمر بالای سرشان ایستاد و گفت 🛑: «شما بودید که آن حرف‌ها را زدید؟ به خدا سوگند شما هرگز با هم یک‌دل نخواهید شد، مگر آنکه چهار چیز با هم دوست شوند:
انسان و شیطان 👹 —که شیطان او را گمراه می‌کند و انسان لعنتش می‌کند 🤬—
و آتش و آب 💧🔥 —که آب، آتش را خاموش می‌کند و آتش، آب را تبخیر می‌سازد.

آیا هنوز وقت آن نرسیده [که دست از این كارها بردارید]؟
گویا زمان موعودِ شما، همان زمان خروج مسیح است که معلوم نیست کِی خواهد بود!» ⏳

مغیره می‌گوید: آن جمع متفرق شدند و هرکدام راه خود را گرفتند و رفتند 🚶‍♂️🚶‍♂️.

سپس عمر به من گفت 👈: «برو به ابن ابی‌طالب برس و او را برای من نگه دار [و حبس کن تا بیایم].» ⛓️

من گفتم: «امیرالمؤمنین چنین کاری نمی‌کند، درحالی‌که او با شتاب می‌رود [یا صبح زود است].» 🌅

عمر [با لحنی تند و تهدیدآمیز] گفت: «به او برس، وگرنه تو را ای پسر زن دباغ فلان‌وفهمان خواهم خواند!» ⚠️ [كنايه از اينكه اصل و نسب تو را به رخت ميكشم].

مغیره می‌گوید: به علی (ع) رسیدم و گفتم: «به‌ دستور خلیفه همین‌جا بایست و بردباری به خرج بده ✋؛ چراکه او قدرت دارد و [اگر درگیر شوید] هم او پشیمان می‌شود و هم تو.»

عمر از راه رسید و گفت: «به خدا قسم این ماجرا [و این جلسه] جز از زیر دست تو بیرون نیامده است!» 👈

علی (ع) فرمود: «از خدا بترس؛ مبادا ما رهبری را به تو بسپاریم و همین مایهٔ فتنه و آزمایش تو شود.» 🛡

عمر گفت: «آیا دوست داری آن رهبر، تو باشی؟» 🤔

علی (ع) فرمود: «نه، بلکه ما چیزی را که فراموش کرده‌ای به یادت می‌آوریم.» 📖

در اینجا عمر رو به من کرد و گفت: «برگرد و برو؛ همان‌قدر که در هنگام خشم از ما شنیدی، برایت کافی است.»

من کمی دور شدم 👣، اما همان نزدیکی ایستادم، از ترس اینکه مبادا میانشان درگیری پیش بیاید و من نزدیک باشم. آن‌ها با هم صحبت کردند؛ نه با حالت خشم و نه با خوشنودیِ کامل 💬. سپس دیدم که هر دو خندیدند و از هم جدا شدند 😄.

عمر به سوی من آمد. با او هم‌قدم شدم و پرسیدم: «خدا تو را بیامرزد، آیا خشمگین بودی؟» ❓
Post #37 31
😱🔥خالد بن ولید انسان‌ها را زنده می‌سوزاند؛ ابوبکر توجیه می‌کند!

📖 سير أعلام النبلاء:
هشام بن عروه از پدرش روایت می‌کند:
«در میان قبیله بنی‌سلیم ارتدادی رخ داد، پس ابوبکر، خالد بن ولید را به سوی آنان فرستاد…👇
فَجَمَعَ رِجَالاً مِنْهُم فِي الحَظَائِرِ [ آن‌ها را مانند اسیران در محل نگهداری حیوانات محبوس کرد 🐄]👇

ثُمَّ أَحْرَقَهُم [آن هم با آتش 🔥 و در حالی که زنده بودند! این یک اقدام تکان‌دهنده و برخلاف دستور صریح پیامبر (ص) بود که فرموده بودند: “هیچ‌کس جز پروردگارِ آتش، حق ندارد با آتش عذاب کند” 🚫]👇

فقال عمر لأبي بكر (پس عمر به ابوبکر گفت)

أَتَدَعُ رَجُلاً يعذِّب بِعَذَابِ اللهِ؟ [ای ابوبکر، چگونه سکوت می‌کنی و اجازه می‌دهی خالد مردم را زنده بسوزاند، در حالی که مجازات با آتش، تنها در انحصار خداوند است؟ ⚖️] 👇

قال (ابوبکر گفت)
وَاللهِ لاَ أَشِيْمُ سَيْفاً [یعنی: قسم به خدا شمشیری را غلاف نمی‌کنم و متوقف نمی‌سازم ⚔️] 👇

سلَّه اللهُ عَلَى عَدُوِّهِ (…که خدا بر دشمنش برکشیده است)
[در اینجا ابوبکر با دادن لقب “شمشیر خدا” به خالد، برای او سپر محافظتی و مصونیت می‌تراشد؛ و بدین ترتیب، مصلحتِ نظامی و سیاسی را بر قواعدِ صریحِ دین و اخلاق ترجیح می‌دهد 🏛]👇

ثم أمره فمضى إلى مسيلمة (سپس به او دستور داد و او به سوی مسیلمه رفت)
[یعنی: به جای آنکه او را به خاطر زنده‌سوزاندنِ انسان‌ها محاکمه کند، به او پاداش داد و وی را برای یک مأموریت بزرگِ جدید فرستاد 🚀، تا این پرونده‌ی سیاه برای همیشه بسته شود!].


📚 «تاریخ طبری»:
«… و [خالد بن ولید] از هیچ‌کس از قبایلِ بنی‌اسد، غطفان، هوازن، سُلَیم و طَیّ [همان قبیله‌هایی که در نافرمانی دست داشتند] چیزی نپذیرفت، مگر آنکه کسانی را که [در جریان شورش] دست به آتش‌زدن و مُثله‌کردن زده و به مسلمانان تاخته بودند، نزد او بیاورند.
پس آن‌ها را نزدش آوردند و او [توبه و تسلیمِ بقیه را] پذیرفت، مگر «قُرّة بن هُبَیره» و گروهی که همراهش بودند؛ که آن‌ها را در بند کشید [با طناب بست و به اسارت فرستاد].
و با کسانی که بر مسلمانان تعدّی کرده بودند، این‌گونه رفتار کرد [و آن‌ها را به فجیع‌ترین شکل عذاب داد]:

🔹 آنان را با آتش سوزاند! [زنده‌زنده در آتش افکند]
🔹 و با سنگ‌ها خُرد و له کرد! [سر و تن‌شان را زیر سنگ‌های سنگین کوبید]
🔹 و از فراز کوه‌ها به پایین پرتاب کرد! [آنان را از بلندیِ صخره‌ها به اعماق دره‌ها انداخت]
🔹 و سرنگون در چاه‌ها افکند! [پیکرشان را وارونه و با سر، به قعر چاه‌ها فرو ریخت]
🔹 و آماجِ تیرها و پیکان‌ها ساخت! [تیرباران‌شان کرد تا پیکرشان با تیرها دریده و پاره‌پاره شد]

سپس قُرّه و دیگر اسیران را [به مدینه] فرستاد و نامه‌ای به ابوبکر نوشت:
«همانا قبیله بنی‌عامر پس از روی‌گردانی [دوباره] روی آوردند، و پس از درنگ و چشم‌انتظاری به اسلام درآمدند. من نیز از هیچ‌کس — چه آنان که با من جنگیدند و چه آنان که از درِ آشتی درآمدند — چیزی نپذیرفتم تا آنکه کسانی را که بر مسلمانان ستم کرده بودند نزد من آوردند؛ پس آنان را به هر شیوه و بدترین نوع کشتن به هلاکت رساندم [به هولناک‌ترین روش‌های مرگ مجازات‌شان کردم]، و قُرّه و یارانش را به سوی تو فرستادم».»


#أبوبکر #خالد_بن_ولید #حقایق_تاریخی #فتوحات #بنی_سلیم





✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
✅ @Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
  • 🤯 2
Post #35 58
🚫 وقتی غیرعرب بودن جرم شد! سیاست‌های عمر و تاوانِ پیوند با زن عرب ⚖️

در پست پیشین دیدیم که چگونه عمر بن الخطاب زنان را به دلیل ازدواج با «موالی» (غیرعرب‌ها) یا بردگان، شلاق می‌زد و میان آنان جدایی می‌انداخت.
امروز عمیق‌تر به این فاجعه می‌نگریم: نتیجه‌ی این سیاست‌ها چه بود؟
این رفتارها، نه اتفاقاتی فردی و گذرا، بلکه «نژاد پرستی» بود که توسط عمر پایه‌گذاری شد، و این سنت شو جاهلیت را احیاء کرد و به آرامی در پیکره‌ی جامعه اسلامی رسوخ کرد و در نسل های بعدی به «عرف و قانون حکومتی» بدل شد؛ تا جایی که مردم گمان بردند این تبعیض، بخشی از متنِ دین است!

هدفِ عیان سیاست عمر، تأسیس یک «امپراتوری عربی» بود که قومیت‌گرایی را در اولویت قرار می‌داد؛ جایی که اعراب «سرور» باشند و سایر ملت‌ها (موالی و غیر عرب ها) در طبقه‌ی دوم جای گیرند.
بیایید این انحطاط تاریخی را دنبال کنیم تا ببینید چگونه سیره‌ی پیامبر (ص) به مسلخ رفت:

📌 پرده اول: فریادِ موالی نزد امیرالمؤمنین (ع)
به دلیل سیاست‌های تبعیض‌آمیزی که در عهد خلفای پیشین ریشه دوانده بود، غیرعرب‌ها با دلی پر از درد، نزد امام علی (ع) آمدند و از این بی‌عدالتی و تغییر سنت پیامبر (ص) شکایت کردند.
این روایتِ درخشان در کافی (ج ۵، ص ۳۱۸) چنین ثبت شده است:
«موالی نزد امیرالمؤمنین (ع) آمدند و گفتند:
ما از این اعراب به تو شکایت داریم؛ رسول خدا (ص) عطایای ما را با آن‌ها برابر می‌کرد و سلمان، بلال و صهیب را (به عقد زنان عرب) درآورد.
اما این‌ها [اعرابِ زمان ما] از این کار سرباز می‌زنند و می‌گویند: ما چنین نمی‌کنیم.
امیرالمؤمنین (ع) نزد آنان رفت و در این باره با آن‌ها سخن گفت.
اما اعراب با گستاخی فریاد زدند: ای اباالحسن، ما زیر بار نمی‌رویم!
امام (ع) در حالی که خشمگین بود و ردایش را بر زمین می‌کشید، خارج شد و فرمود:
ای جماعت موالی! این‌ها شما را به منزله یهود و نصاری قرار داده‌اند؛ به شما زن می‌دهند (از زنان شما می‌گیرند) اما به شما زن نمی‌دهند و همانندِ آن‌چه خود می‌گیرند به شما نمی‌دهند…»


💡 تأمل کنید: موالی به وضوح میان «عدالتِ نبوی» که برابری بود و «تعالیمِ سلطه‌ی جدید» تفاوت قائل بودند. دردناک‌تر آن‌که اعراب در حضور امام، به سنتِ پیامبر (ص) پشت کردند! امام (ع) هشدار داد که این قوم، شما را همچون اهل ذمه (اغیرمسلمان) می‌بینند؛ در دولتی که نام اسلام را یدک می‌کشد!

📌 پرده دوم: نهادینه شدنِ نژادپرستی؛ جایی که حتی علما را شلاق می‌زنند!
به مرور زمان، این تبعیضِ نژادی به قانونی سختگیرانه بدل شد. کار به جایی رسید که حتی بزرگ‌علما هم اگر از این «خط قرمزِ قومی» عبور می‌کردند، در امان نبودند.
روایتِ تکان‌دهنده زیر از طبقات الکبری (ابن سعد)، سرنوشت «ابن عون» را بازگو می‌کند که توسط «بلال بن ابی‌برده» (والی بصره) به سختی شلاق خورد:
«…بلال او را شلاق زد، تنها به این جرم که او با زنی عرب ازدواج کرده بود.»

💡 شگفتی در اینجاست: حاکمی که خود از تبارِ صحابه است او نوه ابو موسی اشعری هست، شلاق به دست می‌گیرد و یک دانشمند را تنها به جرمِ «پیوندِ انسانی» با یک زنِ عرب، به خاک و خون می‌کشد!

🔍 خلاصه و نتیجه:
این، میراثِ واقعیِ سیاست‌های آن عصر و آن فتوحات هست که نه برای گسترشِ رسالتِ آسمانی، که برای تحکیمِ «قومیت‌گرایی عربی» و انباشتِ ثروت برای قبیله‌گرایان بود. زیرِ نقابِ «دولتِ دینی»، به توده‌ها القا کردند که این تبعیضِ نژادی و شلاق زدنِ مردم، عینِ اسلام است!
اسلامِ حقیقی، همان برابریِ محمدی (ص) و عدالتِ علوی (ع) است. هر نوع عصبیت و برتری‌جویی، همان «جاهلیتی» است که پیامبر (ص) با آن جنگید و طُلّابِ دنیا پس از او، دوباره آن را زنده کردند.

📎 مطالعه پست پیشین : «ژن برتر» در برابر «تقوای نبوی»؛ بازگشتِ جاهلیت در نقابِ خلیفه!


#تبعیض_نژادی #عمر_بن_الخطاب #عدالت_علوی #ابن_عون




✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
✅ @Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
  • 👍 2
Post #34 35
نکته ✍️: چگونه است که فردی، خود را پیروِ پیامبری می‌خواند که فرمود: «لَا فَضْلَ لِعَرَبِيٍّ عَلَى أَعْجَمِيٍّ إِلَّا بِالتَّقْوَى»، اما در عمل، سنگِ بنایِ جامعه را بر «نژادپرستیِ جاهلی» و «طبقاتِ برترِ عربی» می‌گذارد؟
نگاه کنید! چگونه زنی را که با تکیه بر آیه قرآن، حقِ انتخابِ شرعی‌اش را مطالبه می‌کند، به جرمِ «عصیان در برابرِ عرفِ جاهلی»، آن‌چنان با شلاق می‌نوازد که از درد و وحشت، حریمِ تن و روحش درهم می‌شکند!
آیا این، همان عدالتی است که پیامبر (ص) برایش مبعوث شد؟
تاریخ را ورق بزنید رسول خدا (ص) نه رنگ می‌شناخت، نه نژاد و نه قیدوبندهای طبقاتی:
او بلالِ حبشی را که طعمِ بردگی چشیده بود، به عقدِ خواهرِ یکی از اشرافِ قریش درآورد تا بتِ «کفویّتِ نژادی» را درهم بشکند.
او زینب بنت جحش را -که از تبارِ نام‌دارِ عرب بود- به همسریِ زید بن حارثه درآورد که یک «موالی» [غلامِ آزادشده] بود، تا ثابت کند در ترازویِ خدا، فقط «تقوا» وزن دارد و بس.
پس این شلاقِ عمر، بر پیکرِ آن زن نیست؛
این تازیانه‌ای است که بر صورتِ «سنتِ نبوی» می‌کوبند!
کجاست آن آیهٔ بلندِ {إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ}؟
کجاست آن کلامِ نورانیِ پیامبر (ص) که فرمود: «النَّاسُ سَوَاسِيَةٌ كَأَسْنَانِ الْمِشْطِ» [مردم در برابر قانون، چون دندانه‌های شانه برابرند]؟
باید با صراحتِ تمام گفت: این رفتار، نه تنها ظلمی آشکار به آن زن و غلام است، بلکه خیانتی است به «روحِ رهایی‌بخشِ اسلام».
اسلام آمده بود تا زنجیرهای جهل و تعصب را از گردنِ انسان‌ها باز کند، نه اینکه با «عمر»، آن‌ها را در ظاهری جدید و زیر نامِ «سنتِ حکومتی» بازتولید کند!
این یک سقوطِ تاریخی فرهنگی است؛ بازگشتی به دورانِ جاهلیت که در آن «خون» و «نسب»، بر «عقل» و «ایمان» مقدم شمرده می‌شد.

هر کس که این روایاتِ تلخ را می‌خواند، بداند: آنچه پیامبر (ص) آورد، «عدالتِ عریان» و «رحمتِ بی‌مرز» بود. و اسلام، چیزی جز عدل، رحمت و برابری نیست. و هر آنچه با این اصول در ستیز باشد، از اسلامِ اصیل، هیچ نصیبی نبرده است!

#عمر_بن_خطاب #تبعیض_نژادی #حقوق_زنان #اسلام_اصیل



✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
✅ @Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
  • 👏 1
Post #33 29
🚫 «ژن برتر» در برابر «تقوای نبوی»؛ بازگشتِ جاهلیت در نقابِ خلیفه!

حقیقتِ تلخ، آن‌جا رخ عیان کرد که دستِ امت از دامنِ «حافظِ حقیقیِ دین و مجسمه‌ی عدالت»، امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) کوتاه شد. با انحرافِ مسیرِ خلافت از مدارِ آسمانیِ خود، جریانی در سقیفه شکل گرفت که به جای پاسداری از «سنتِ پیامبرِ مهربانی‌ها (ص)»، مأموریتِ خود را در احیای همان نخوتِ جاهلی دید.

عمر بن خطاب در دوران حکمرانی‌اش، با تمامِ توان کوشید تا آتشِ زیر خاکسترِ «تعصباتِ نژادی» را دوباره شعله‌ور کند. او با سیاست‌های تبعیض‌آمیز و طبقه‌بندی‌های سخت‌گیرانه‌ی اجتماعی، به دنبالِ دمیدنِ روحِ «ژن برتر» در کالبدِ جامعه‌ی عرب بود تا آنان را با تکیه بر نژاد و قبیله، از باقیِ انسان‌ها ممتاز سازد.

در سیره و سنتِ پیامبر (ص)، معیارِ برتری تنها و تنها «تقوا» بود؛ نه رنگ، نه نژاد و نه قبیله. اما در دستگاهِ عمر، این خط‌کشِ الهی شکست و جای خود را به «عرب‌محوریِ جاهلی» داد. او با شلاقِ تعصب، در پیِ تحکیمِ سلطه‌ی عرب بر غیرِ عرب بود و این آغازِ مسیری بود که آرمانِ «برابریِ انسانی» را در غبارِ جاهلیت دفن کرد.
ما در این کانال، گوشه های از این جریانِ نژادپرستانه و ضدِعدالت را برایتان روایت میکنیم


📜 روایت‌های تاریخی از یک برخورد خشن:

📕 در «مصنف ابن ابی شیبه» آمده است:
زنی نزد عمر آمد و گفت:
«ای امیر! همان‌طور که می‌بینی من زنی هستم که دیگران از من زیباترند.
من غلامی دارم که از دین‌داری و امانت‌داری‌اش کاملاً راضی‌ام و می‌خواهم با او ازدواج کنم.»
[عمر چه کرد؟]
او دستور داد غلام را آوردند؛ هر دو را کتکِ بسیار سختی زد و دستور داد غلام را به سرزمینی غریب تبعید کرده و بفروشند!


📕 در «مصنف عبدالرزاق» :
زنی نزد ابوبکر رفت و گفت:
«می‌خواهم غلامم را آزاد کنم و به عقد او درآیم؛ چرا که خرج و مخارج او برای من سبک‌تر از دیگران است.»
ابوبکر گفت: «برو از عمر بپرس.»
زن نزد عمر رفت و خواسته‌اش را مطرح کرد.
عمر چنان او را به شدت کتک زد که راوی می‌گوید:
«از شدت ترس و ضربات، زن کنترل خود را از دست داد و در همان حال ادرار کرد…!»

📕مجلس من إملاء الفارسي ومجلسان من إملاء البخاري
📕المحلى بالآثار لابن حزم
⛔️📕 «السنن الکبری - بیهقی»:
«روایت شده است که زنی را نزد عمر بن خطاب آوردند که با غلام خود ازدواج کرده بود.
آن زن [در احتجاجی هوشمندانه] گفت: مگر خداوند متعال در کتابش نمی‌فرماید: {أو ما ملكت أيمانكم} [النساء: ۳]؟
[عمر که تاب شنیدنِ استنادِ صریحِ زن به قرآن را نداشت]، هر دوی آن‌ها را کتک زد، میانشان جدایی انداخت و به تمام شهرها بخشنامه کرد:
“هر زنی که با غلام خود ازدواج کرد، یا بدون شاهد و ولی شوهر اختیار کرد، بر هر دوی آن‌ها حد جاری کنید [و شلاق بزنید].”»


📕 و در روایتی دیگر آمده است:
«عمر زنی را که با غلامش ازدواج کرده بود مجازات کرد، میان او و غلامش جدایی انداخت و [علاوه بر آن]، به عنوان مجازات، ازدواجِ آن زن را با هر مرد دیگری [برای همیشه] بر او حرام کرد!»
[راوی می‌گوید: این دو روایت، مرسل هستند که یکدیگر را تأیید و تقویت می‌کنند.]


⛔️📕 «مجلس من إملاء الفارسی ومجلسان من إملاء البخاری»:
«… زنی نزد عمر آمد و گفت: من غلامی دارم که از دین و امانت‌داری‌اش خرسندم و می‌خواهم با او ازدواج کنم.
عمر گفت: تو حق چنین کاری را نداری!
زن پرسید: چرا؟
مگر خداوند عزوجل نمی‌فرماید: {إلا على أزواجهم أو ما ملكت أيمانهم}؟ [مؤمنون: ۶]
عمر گفت: وای بر تو! این آیه فقط برای مردان است، نه زنان!
زن [که از این تفسیرِ به رأی به شگفت آمده بود] گفت:
به خدا قسم دست از ازدواج با او برنمی‌دارم تا برایم آیه‌ای از کتاب خدا بخوانی که نشان دهد این حکم مختصِ مردان است، نه زنان!
عمر گفت: به خدا قسم اگر [بر این تصمیم] اصرار کنی، حتماً تو را حد می‌زنم [و شلاق می‌زنم]!
زن [که با قساوت و جدیتِ بی‌دلیلِ او مواجه شد]، وقتی آن خشونت را دید، از خواسته خود دست کشید.»


⚠️ و همچنین در بابِ نژادپرستی و منعِ ازدواجِ عرب با کنیز:

📕 «مصنف ابن ابی‌شبیه»:
«از سعید بن مسیب نقل شده است که عمر:
“ازدواج مردِ عرب با کنیز را ممنوع کرد!”»
  • 👏 1
Post #31 33
✨دفاع جانانه «جاریة بن قدامه» از امام علی (ع) در کاخ معاویه

برگ‌برگِ تاریخ، پر از صحنه‌های غرورآفرین ایستادگی در برابر ظلم است.
معاویه، حاکمی که دستانش به خون بی‌گناهان آلوده بود و جنگ‌های ویرانگری علیه امیرالمؤمنین، علی بن ابی‌طالب (علیه‌السلام) به راه انداخت، هرگز از زبان بُرنده‌ی آزادگان در امان نماند.
با وجود تمام جنایات، خفقان‌ها و تلاش‌هایش برای ساکت کردن مخالفان با زر و زور، مردانی بودند که ترسی از مرگ نداشتند؛ سینه ستبر می‌کردند و حقیقت وجودش را بی‌هیچ تملقی به رخ او می‌کشیدند. ⚔️🛡

📚«أنساب الأشراف»:
روایت شده است که احنف، جاریة بن قدامه و حتات بن یزید مجاشعی به دیدار معاویه رفتند.
(نکته: جاریة بن قدامه، از یاران ارشد و فرماندهان بی‌باک و شجاع امام علی (ع) بود)

معاویه [با لحنی تحریک‌آمیز] به جاریه گفت:
«تو همان کسی هستی که پا به پای علی می‌دویدی و آتش جنگ را برای یاری‌اش شعله‌ور می‌کردی؟» 🔥

جاریه [با شجاعت و صلابتِ تمام] پاسخ داد:
«ای معاویه! نام علی را به زبان نیاور!
به خدا سوگند، از روزی که مهرش به دل ما نشست، هرگز کینه‌ای از او به دل نگرفتیم و از زمانی که با او پیمان وفاداری بستیم، هرگز به او خیانت نکردیم.» 💚🤝


معاویه [برای تحقیر و تمسخر نام او] گفت:
«وای بر تو ای جاریه! چقدر پیش خانواده‌ات خوار و بی‌مقدار بودی که نامت را “جاریه” (به معنای دخترک یا کنیز) گذاشتند!» 🤷‍♂️

جاریه [با حاضرجوابی و پاسخی کوبنده] گفت:
«تو پیش خانواده‌ات خوارتر بودی که نامت را “معاویه” گذاشتند!» 🐕
(در زبان عربی “معاویه” به معنای سگ ماده یا روباهی است که زوزه می‌کشد. او توهین معاویه را با ضربه‌ای کاری‌تر پاسخ داد)

معاویه [که از خشم برافروخته بود] فریاد زد:
«ساکت شو، بی‌مادر!» 😡

جاریه گفت:
«مادرم مرا نزاده باشد اگر دروغ بگویم؛ قبضه‌ی همان شمشیرهایی که در “صفین” با آن‌ها به پیشوازت آمدیم، هنوز در دستان ماست!» ⚔️🩸
(یعنی شمشیرهای ما هنوز برای نبرد با تو تشنه و آماده‌اند)


معاویه گفت:
«داری مرا تهدید می‌کنی؟!» ⚠️

جاریه پاسخ داد:
«تو با زور و غلبه بر ما مسلط نشدی، بلکه ما خود با تو عهد و پیمان بستیم… 📜
اگر به عهدت وفا کنی، وفادار می‌مانیم… 🤝
اما اگر بخواهی پیمان‌شکنی کنی، بدان که ما مردانی دلیر، بازوانی ستبر و نیزه‌هایی تیز و برنده پشت سر خود به جا گذاشته‌ایم… 🗡🛡
اگر یک وجب به ما غدر و خیانت کنی، ما به اندازه یک گامِ بلند با نیرنگی سهمگین‌تر به سراغت خواهیم آمد!» 🦅

معاویه [درمانده و مستأصل] گفت:
«ساکت شو! خدا امثال تو را در میان مردم زیاد نکند!» 🚫

جاریه [با ذکاوتِ سیاسی و موعظه‌ای گزنده] گفت:
«حرف نیکی بزن. ما قریش را آزمودیم و امروز تو را در جایگاهی دیدیم که آتشت از همه گیراتر، کفِ روی آبت از همه بیشتر و بخششت کلان‌تر است… پس با ما مدارا کن؛ چرا که بدترینِ چوپانان، “حُطَمه” (چوپان خشن و ویرانگر) است!» 🐴
(حُطمه به چوپان سنگ‌دلی می‌گویند که گله‌اش را با خشونت در هم می‌شکند. اینجا جاریه به او نسبت به عواقب ظلم و طغیانش هشدار می‌دهد)

📚 مرآة الزمان و تاریخ دمشق این گونه نقل کردند:

معاویه پرسید: تو کیستی؟ 🤨

گفت: جاریة بن قدامه. 👤
(راوی می‌گوید: جاریه مردی ریزنقش و لاغراندام بود)

معاویه [با نگاهی تحقیرآمیز] گفت:
«تو مگر چیستی؟ آیا چیزی جز یک زنبور کوچکی؟!» 🐝 (کنایه به جثه کوچک او)

جاریه [با هوشمندی و افتخار] پاسخ داد:
«چنین نگو! تو مرا به موجودی تشبیه کردی که نیشش برای دشمنان سوزان و کشنده، و لعابش (عسل) برای دوستان شیرین و شفابخش است! 🍯
اما به خدا قسم، “معاویه” چیزی نیست جز سگ ماده‌ای که با سگ‌های دیگر زوزه می‌کشد 🐕، و “امیه” (نام جد معاویه) چیزی نیست جز مصغرِ واژه‌ی “اَمَه” (یعنی کنیزک و برده)!» ⛓️

معاویه [با عصبانیت] گفت: «بس کن!» ✋
جاریه گفت: «خودت شروع کردی!» 🎯 (کرم از خود درخت بود و شروع‌کننده ظالم‌تر است)

معاویه [که می‌خواست دلش را به دست بیاورد و ساکتش کند] گفت:
«پس بیا و کنار من روی تخت بنشین.» 🛋 (تا به او مقام و منزلت دهد)

جاریه گفت: «نه!» ❌

معاویه پرسید: «چرا؟» ❓

جاریه پاسخ داد: «دیدم که این دو نفر مرا از مجلس تو دور کردند، پس من هم هرگز با آن‌ها همنشین نمی‌شوم.» 😒 (اشاره به دو نفری که در ابتدا او را پس زده بودند و جاریه از روی عزت نفس هم‌نشینی با آنان را نپذیرفت)

معاویه گفت: «پس بیا تا رازی را در گوشت بگویم.» 🤫

جاریه نزدیک شد. معاویه [آرام در گوش او] گفت:
«من دین این دو نفر را خریده‌ام!» 💰 (اعتراف کرد که با پول، وفاداری آن‌ها را جلب کرده است)

جاریه [با صدایی بلند و لحنی طعنه‌آمیز رو به جمعیت] فریاد زد:
«پس دین مرا هم بخر ای امیر!» 🗣💸 (تا او را جلوی همه رسوا کند)
معاویه [دستپاچه و هراسان از رسوایی] گفت:

«صدایت را ببر بالا! فاش نگو!» 🤐

✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
✅@Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
  • 👍 2
Post #28 34
🩸🩸 چهار چهره‌ای که هرکدام جان یک میلیون انسان را گرفتند! 🩸🩸

#نکات_تاریخ

تاریخ تنها حکایتِ فتوحات و شکوهِ پادشاهان نیست؛ گاه کارنامه‌ای دردناک و هولناک از جویبارِ خون‌هایی است که برای تکیه زدن بر اریکه‌ی قدرت جاری شده‌اند. وقتی اخلاق و عدالت رخت برمی‌بندد، جانِ آدمیان بی‌ارزش‌ترین بها برای بقای حکومت‌ها می‌شود و زمین به گورستانِ آرزوهای بی‌گناهان بدل می‌گردد.
ثعالبی (درگذشته ۴۲۹ هـ.ق) در کتاب خواندنی و ماندگار خود پرده از حقیقتی تکان‌دهنده برمی‌دارد:
📚 لطائف المعارف، ص ۱۴۱:

«چهار تن در اسلام بودند که هرکدام از آنان بیش از هزارْ هزار (یک میلیون) انسان را کشتند:

۱. حَجّاج بن یوسف ثقفی
۲. ابومسلم خراسانی
۳. بابک خرّمی
۴. بُرقَعی»

بيان :
اما این دو چهره‌ی واپسین چه کسانی بودند و چگونه چنین سیلابی از خون به راه انداختند؟
⚔️ ۱. بابک خرمدین؛ طغیانی بیست‌ساله در مهِ تاریخ
بابک، رهبر جنبش خُرّمیه در آذربایجان بود. او با بهره‌گیری از آشفتگی و شکاف‌های درونی خلافت عباسی پس از مرگ هارون‌الرشید، بیرق سرکشی برافراشت.
او با تکیه بر باورهای خاصی چون تناسخ، پیروانی سرسخت و جان‌برکف گرد خود آورد و نزدیک به دو دهه بخش‌های پهناوری از آذربایجان را در دست داشت. نبردهای او با سپاهیان خلافت بسیار سهمگین و ویرانگر بود؛ تا سرانجام «افشین» در سال ۲۲۲ هجری قلعه نفوذناپذیر او (بَذّ) را درهم شکست و با دستگیری و فرجام خونینش، این غائله پرآشوب فرونشست.

🎭 ۲. «بُرقَعی» (مرد نقاب‌دار) کیست؟
در شناسایی این چهره، دو احتمال مي رود:

🔹 احتمال نخست؛ «ابوالحرب یمانی» (مُبَرقَع):
مردی که ابتدا بر اثر ستمِ کارگزاران خلافت (زناي با همسر او) به کوه‌ها گریخت و نقابی بر چهره زد.
اما او به‌جای عدالت‌خواهیِ راستین، خشم و استیصال توده‌های محروم را دستاویز قرار داد؛ به دروغ خود را «سفیانی» نامید و هزاران روستایی و بینوای به ستوه آمده را به کام نبردهایی کشاند که فرجامش کشتاری سهمگین و تباهیِ صدها هزار انسان بی‌گناه بود.

🔹 احتمال دوم؛ «مُقَنّع خراسانی» (هاشم بن حکیم):
شاید بتوان او را یکی از پیچیده‌ترین و فریبکارترین چهره‌های تاریخ دانست.
او نقابی از زر و پارچه بر صورت می‌انداخت و به مردم ساده‌دل می‌گفت: «این نقاب را افکنده‌ام تا پرتوِ نور الهیِ چهره‌ام دیدگانتان را نسوزاند!»؛ در حالی که پشت آن نقاب، صورتی نازیبا و آسیب‌دیده پنهان بود.
او با ادعای حلول روح خدا در کالبدش، پیروان بسیاری یافت که سپیدپوش شدند (سپیدجامگان). هنگامی هم که در محاصره افتاد، برای آن‌که راز فریبش فاش نشود، ابتدا خانواده‌اش را مسموم کرد و سپس خود را درون خمره‌ای از مواد سوزاننده انداخت تا اثری از کالبدش نماند و پیروان ساده‌لوح بپندارند او نمُرده، بلکه به آسمان‌ها پرکشیده است!

🌱 تأملی در لایه‌های پنهان ماجرا:
چرا انسان‌ها فوج‌فوج دنبال چنین نقاب‌دارانی راه می‌افتادند؟
پاسخ تلخ تاریخ در دو واژه نهفته است: «جهل توده‌ها» و «نبود عدالت». وقتی جامعه از روشناییِ هدایتِ راستین و حاکمان دادگر محروم شود، خاکِ حاصلخیزی برای رویشِ دروغ‌پردازان و مدعیان پوشالی فراهم می‌آید. انسانِ خسته از ستم، در جست‌وجوی رهایی، حتی به سایه‌ی یک نقاب نیز پناه می‌برد؛ غافل از اینکه گاه پشتِ آن نقاب زرین، تباهی و چاهی عمیق‌تر از مرگ در کمین نشسته است.


#حقایق_تاریخی #عبرت_های_تاریخ #حجاج_بن_یوسف #ابومسلم_خراسانی #بابک_خرمدین #المقنع_الخراسانی
✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
✅ @Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
  • 👍 1
Post #27 33
🏰 قصر کوفه: تماشاگه عدالت الهی

#نکات_تاریخ

📚 لطائف المعارف، نوشته عبدالملک بن محمد ثعالبی (درگذشته ۴۲۹ هـ.ق)، صفحه ۱۴۱:

✨ حکایتی غریب و عبرت‌آموز:
راویان از طرق گوناگون، از «عبدالملک بن عمیر لَخْمی» روایتی تکان‌دهنده نقل کرده‌اند. او می‌گوید:
«در همین قصر (و با دست به دارالاماره کوفه اشاره کرد)، سرِ بریدۀ حسین بن علی (ع) را دیدم که بر سپری نهاده و پیش روی عبیدالله بن زیاد گذاشته بودند…
چندی نگذشت که در همان‌جا دیدم سرِ #عبیدالله_بن_زیاد را بر سپری گذاشته و در برابر مختار بن ابی‌عبید قرار داده‌اند…
پس از مدتی، سرِ #مختار را دیدم که بر سپری پیش روی مصعب بن زبیر نهاده شده بود…
و سرانجام، به چشم خود دیدم که سرِ #مصعب را بر همان سپر، پیش روی عبدالملک بن مروان گذاشته‌اند!»
هنگامی که این چرخۀ عجیب و هولناکِ روزگار را برای #عبدالملک_بن_مروان بازگو کردند، وحشت بر جانش نشست؛ آن را به فال بد گرفت و هراسان آن قصر را ترک گفت.

🌱 تأملی در عمق ماجرا:
این سنت بی‌بدیل پروردگار است که هرگز دگرگون نمی‌شود… آن‌که شمشیر ستم برکشد، سرانجام با همان شمشیر از پای درخواهد آمد. خون پاک حسین (ع) تنها یک رخدادِ گذرا در گذرگاه زمان نبود؛ بلکه طوفانی بود که پایه‌های کاخ بیدادگران را از بیخ و بن لرزاند.
هیچ تاج و تختی که بر ستون‌های ظلم بنا شده باشد، جاودانه نخواهد ماند…



✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
✅ @Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
Post #25 63
گستاخی مروان و سیلی کلامی امام حسن (ع)؛ پرده‌برداری از فضاحت دهان‌های بدبوی بنی‌امیه در حضور معاویه! 🤢


در کتاب عقد الفريد آمده:
روزی معاویه بن ابی‌سفیان در میان هم‌نشینان خود بود که خبر آوردند: «حسن بن علی پشت در است.»
معاویه گفت: «اگر او وارد شود، عیش و محفل ما را برهم می‌زند!»
مروان بن حکم گفت: «اجازه بده بیاید؛ من چیزی از او می‌پرسم که پاسخی برایش نداشته باشد.»
معاویه گفت: «این کار را نکن! آنان خاندانی هستند که سخنوری در جانشان سرشته شده است.»
با این حال، اجازه ورود داد.
چون امام حسن (ع) وارد شد و نشست، مروان [به طعنه] گفت:
«ای حسن! چقدر زود گرد پیری بر سبیل‌هایت نشسته است! می‌گویند این نشانه کم‌خردی است!»👉👉
امام حسن (ع) در پاسخ فرمودند:
«چنان نیست که به تو گفته‌اند ✋؛
حقیقت این است که ما بنی‌هاشم، دهان و لبانی خوش‌بو و شیرین داریم 🌸، از این‌رو زنانمان با نَفَس‌ها و بوسه‌هایشان به دهان ما روی می‌آورند 🌬.
اما شما بنی‌امیه، دهان‌هایی به‌شدت بدبو دارید 🤢؛ پس زنانتان چهره و نفس‌های خود را از دهان شما برمی‌گردانند و به سمت بناگوش و شقیقه‌هایتان می‌چرخانند. به همین دلیل است که موی شقیقه‌های شما [زودتر] سفید می‌شود!» 🧓
مروان که جا خورده بود، دوباره گفت: «اما ای بنی‌هاشم! در شما خصلت ناپسندی هست!» 🐍
امام فرمودند: «چه خصلتی؟»
مروان گفت: «غُلمَه (شهوت و میل شدید)!» 🔥
امام (ع) فرمودند:
«آری ☝️؛ این میل از زنان ما برداشته و در وجود مردانمان نهاده شده است 💪؛
اما در شما، از مردانتان گرفته شده و در وجود زنانتان قرار داده شده است! 💃 از این روست که هیچ‌کس از پسِ نیازهای زنان اموی برنمی‌آید، مگر مردی از بنی‌هاشم!» 👑

معاویه [از این رسوایی] به‌شدت خشمگین شد و گفت: «به شما گفته بودم [که با او درنیفتید]، اما نپذیرفتید تا اینکه حرفی شنیدید که خانه‌تان را تاریک و مجلستان را تباه کرد!»
(در کتاب مرآة الزمان في تواريخ الأعيان - سبط ابن الجوزي آمده است که معاویه با خشم به مروان گفت: «آیا هدفی جز این خواری داشتی؟!»)

🔗 وفيات الأعيان - ابن خلكان
#مروان_بن_حکم #معاویه #بنی_امیه #حقایق_تاریخی #رسوایی
توضیح : بند اول (راز بوی دهان و عفونت درون):
«در این صحنه، کلامِ امام تنها پرده‌برداری از یک عارضه‌ی ساده‌ی جسمی نیست؛ بلکه تجسمِ دقیقِ “عفونتِ درون” است. ایشان بوی آزاردهنده‌ی دهانِ امویان را بازتابی از لقمه‌های حرام، کینه‌های ته‌نشین‌شده و فساد ریشه‌دارِ اخلاقیِ آنان می‌دانند؛ بویی چنان زننده که حتی نزدیک‌ترین شریکانِ زندگی‌شان را نیز به گریز و انزجار وامی‌دارد. امام با این پاسخِ حکیمانه، نه‌تنها شمشیرِ زهرآگینِ طعنه‌ی مروان را در هوا می‌شکند، بلکه او را در برابر چشم همگان، به قعرِ حقارتی دردناک در خصوصی‌ترین لایه‌های زندگی‌اش پرتاب می‌کند.»
بند دوم (ماجرای غُلمَه و رسواییِ تاریخی):
«اما ضربه‌ی نهایی، هنرمندانه‌تر و کوبنده‌تر فرود می‌آید؛ آنجا که امام پرده از یک حقیقتِ تلخ برمی‌دارند و می‌فرمایند: در خاندان بنی‌امیه، این حرارت و شور، از مردان ستانده شده و در زنانشان شعله کشیده است! در جامعه‌ی عربِ آن روزگار که غیرت، ستونِ خیمه‌ی هویتِ یک قبیله به شمار می‌رفت، این سخن، ویرانگرترین ضربه‌ای بود که می‌شد بر پیکره‌ی پوشالیِ امویان وارد کرد. امام با ظرافتی بی‌نظیر، تاریخچه‌ی تاریکِ زنانِ اموی در عصر جاهلیت را یادآور می‌شوند و تصویری روشن از این تضاد می‌سازند: مردانی تهی از صلابت و اصالت، و زنانی گرفتار در عطشِ نیاز؛ تا جایی که گویی تنها مردانی با طهارت و قدرتِ بنی‌هاشم یارای چیرگی بر این آشفتگی را دارند.»


✅ @Altarikh_yahkom_Fa تاریخ خون و اشک
✅@Altarikh_yahkom التاريخ يحكم
Post #24
Channel photo updated
Post #23
Channel photo removed
Older posts →

About this channel

How can I read @altarikh_yahkom_fa without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for تاریخ خون و اشک: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does تاریخ خون و اشک have?
تاریخ خون و اشک (@altarikh_yahkom_fa) has 24 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does تاریخ خون و اشک know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →