TGViewer
Channel Public Channel
ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨

ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨

@world_translater

ترجمه معروف ترین رمان های #ممنوعه‌ و #صحنه_دار‌ که‌ جایی‌ ترجمه نمیشه🔥

مترجم: نیالا

پیج اینستا: Niyalla_book

ورود افراد زیر🔞سال به هیچ عنوان توصیه نمیشود‼️
Subscribers
5.71K
Photos
28
Videos
19
Links
130
Recent Posts 20 shown
Post #3183 120
ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨ #پارت_۱۵۹ #پریست #جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا دستش رو که اسلحه توش بود می‌گیرم و می‌ذارمش رو پیشونی خودم. "تو منو بهتر از هر کس دیگه‌ای تو این دنیا می‌شناسی. می‌دونی من از دوست داشتنت یا خواستنت دست برنمی‌دارم. اگه فکر می‌کنی قراره بدون من زندگی کنی، باید یه…
اگه پریست رو نخوندید شروع کنید بعد از اتمام پارت ها پاک میشه❤️
Post #3182 126
#پارت_۱۵۹
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


دستش رو که اسلحه توش بود می‌گیرم و می‌ذارمش رو پیشونی خودم.

"تو منو بهتر از هر کس دیگه‌ای تو این دنیا می‌شناسی. می‌دونی من از دوست داشتنت یا خواستنت دست برنمی‌دارم. اگه فکر می‌کنی قراره بدون من زندگی کنی، باید یه گلوله تو سرم خالی کنی، عزیزم."

شاید امروز آخرین روز زندگیم رو زمین باشه، اما هر چی میگم واقعیته. من بقیه زندگیم رو بدون اون زندگی نمی‌کنم.

حالا که حقیقت رو شده، دیگه لازم نیست با احساساتم نسبت بهش بجنگم. لازم نیست از خودم دورش کنم.

یه لحظه سکوت می‌کنه. اسلحه هنوز به سرم چسبیده. زل می‌زنه تو چشمام، اما هنوز نفس می‌کشم. که همین بهم میفهمونه هنوز یه شانس دارم.

ققنوس میگه: "انتقام چیز زشتیه."

ست غرغر می‌کنه: "کی به تو گفت حرف بزنی؟"

ققنوس بدون توجه به ست ادامه میده:

"گوش کن به حرفم، آرورا. من بیشتر عمرم رو با آرزوی انتقام گذروندم. هیچ‌وقت وقت زندگی کردن نداشتم.
یه زنی رو ملاقات کردم که بی‌نقص بود، اما به زور جلوی خودم رو گرفتم که عاشقش نشم. خودم رو مجبور کردم که با بچه‌م ارتباط برقرار نکنم تا ازش به عنوان ابزاری برای پیدا کردن قاتل برادرم استفاده کنم. حتی یک بار هم به این فکر نکردم که چی برای من می‌خواست."

از گوشه چشم می‌بینم که یه قدم به سمتش برمی‌داره.

"کشتن اون بهت آرامش نمیده. اما این بچه‌ای که داری، میده."

لباش رو یه کمی جمع می‌کنه و ابروهاش تو هم میره. حرفاش داره تو عمق وجودش نفوذ می‌کنه. صدای بعدی که می‌شنوم باعث میشه برگردم سمت در.

خانم ریس در حالی که تو چارچوب در وایستاده، با سر بالا و پشت صاف، میگه:

"گوش کن به حرف پدرت، آلبانی."

همه‌مون برمی‌گردیم به زنی که تازه وارد اتاق شده. اینکه ققنوس پدر آلبانی و بروکلین بود، یکی از هزاران رازی بود که کلیسا دفن کرده بود.

تنها دلیلی که من می‌دونم اون کیه، اینه که مجبور شدم دنبال راشل بگردم. پس پرستار بچه پسرم چطور این مرد رو می‌شناسه اگه تازه وارد شده؟

ققنوس در حالی که زل زده به خانم ریس، میگه:

"مهم نیست چقدر قیافه‌ت رو عوض کنی، همیشه صدات رو یادم میمونه، راشل."
فکر می‌کردم وقتی فهمید پدر فمه شوکه شده، اما الان طوری به نظر میرسه که انگار از حال میره.

برمی‌گردم سمت فم و می‌بینم که گیجی رو صورتش نقش بسته. دهنش رو باز می‌کنه که حرف بزنه، اما صدای شلیک گلوله حرفش رو قطع می‌کنه.

تا بار دوم که اسلحه شلیک می‌کنه و خونش روی صورتم می‌پاشه، نمی‌فهمم چی شده.

فم جلوی من روی زمین می‌افته و پاپ با یه اسلحه به دیوار تکیه داده. با نیشخند نگام می‌کنه:

"حالا بی حساب شدیم."

گلوله‌ها از هر زاویه‌ای اونو مورد هدف قرار میدن. نمی‌دونم کدوم یکی گلوله خلاص بود، اما برام مهم نیست.

آروم آروم میرم سمت تنها زنی که بیشتر از هر چیز تو این دنیا دوستش دارم. نمی‌دونم از کجا داره خونریزی می‌کنه چون انقدر خونه که معلوم نیست.

چشماش بازه، اما از پشت اشک‌ها به زور می‌تونم ببینمشون.
التماس می‌کنم:

"خدایا، خواهش می‌کنم. این کارو نکن."

سعی می‌کنه حرف بزنه، اما سرفه کردنش شروع میشه. می‌دونم بقیه دور و برم هستن، حضورشون رو حس می‌کنم. با این حال، چشم ازش برنمیدارم.
به تمام سال‌هایی که رازم رو مخفی کردم و ازش فاصله گرفتم فکر می‌کنم.

تمام سال‌هایی که به خاطر کاری که فکر می‌کردم باهاش کردم احساس گناه می‌کردم و هیچ‌وقت بهش نگفتم چه حسی بهش دارم.

"دوستت دارم. خیلی دوستت دارم، آلبانی اوتلا."

لبخند می‌زنه و بعد چشماش بسته میشه.





***

رمان رایگانمون رو خوندید؟!😍👇🏻🔥
https://t.me/Niyalla_world/182
  • ❤ 9
Post #3181 96
#پارت_۱۵۸
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


آلبانی یه هق‌هق می‌کنه که قلبم رو می‌شکونه. از کمر خم میشه، دستاشو میذاره رو زانوهاش. می‌خوام برم سمتش. می‌خوام بغلش کنم، اما می‌دونم اجازه نمیده.
نگام می‌کنه و دیگه غم تو چشماش نمی‌بینم، خشم می‌بینم. صاف وایمیسته و اسلحه‌ش رو می‌گیره رو سرم.

زل در حالی که دستاشو به سمت آلبانی بالا می‌گیره، میگه:

"واو. واو. واو."

منی و هاوک سعی می‌کنن بین ما قرار بگیرن، اما با یه اشاره دست جلوی اونا رو می‌گیرم.

فریاد می‌زنه: "دوستت داشتم."

اشک از صورت خونی‌اش سرازیر میشه. هنوز اسلحه‌ش رو ننداخته.

"برات می‌مردم. می‌دونستی چقدر به حقیقت درباره پدر و مادرم نیاز داشتم."

"باید بفهمی. آلبانی، من شونزده سالم بود. فقط کاری رو که ازم خواسته بودن انجام می‌دادم. یه بچه احمق بودم که سعی می‌کردم زنده بمونم."

سرش رو به نشونه نفی تکون میده.

"می‌تونستی بهم بگی. من می‌فهمیدم."

"چطور قرار بود به زنی که دوستش دارم بگم مادرش رو کشتم؟ اینکه من بودم که زندگیش رو تباه کردم."

دستاش رو با اسلحه برمی‌گردونه کنارش، آروم آروم ازم دور میشه. سعی می‌کنم نزدیکش بشم، اما دوباره منو نشونه می‌گیره.

میگم: "سعی کردم ازت فاصله بگیرم."

دوباره سعی می‌کنم تا متقاعدش کنم.

"مثل جهنم جنگیدم تا عاشقت نشم. می‌دونستم لایق عشقت نیستم، عزیزم، اما دیگه دیره. نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم."

جلوش زانو میزنم، اصلاً برام مهم نیست چطور به نظر میاد. اگه لازم باشه تا آخر عمرم جلوی پاش التماس کنم تا منو ببخشه، این کارو می‌کنم.

ناله می‌کنه: "نمیتونم."

"پس مجبوری منو بکشی، آلبانی."
  • ❤ 6
Post #3180 110
#پارت_۱۵۷
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


با شنیدن صداش برمی‌گرده و یه لبخند گنده صورتش رو روشن می‌کنه. می‌دوه تو بغلش. ست بلندش می‌کنه و محکم بغلش می‌کنه.

موسیقی قطع میشه و سکوت مطلق حکم‌فرما میشه. دوباره توجهم رو به آلبانی برمی‌گردونم. گونه‌ش ورم کرده، لبش پاره شده، لباساش پاره و کثیف و خونیه، اما لعنتی خیلی خوشگله.

چشماش رو من ثابت مونده. یکی زیر پاش ناله می‌کنه و اونم بدون اینکه از من نگاه برداره، کارش رو تموم می‌کنه.

هاوک میگه: "فقط برای اینکه واضح باشه، دیگه کسی برای کشتن نمونده، درسته؟"

ست در حالی که اسلحه‌ش رو سمت ققنوس می‌گیره، میگه:

"فقط یه نفر."

فم فریاد میزنه: "نه!"

ققنوس دستاش رو بالا میاره.

"یه بار دیگه هم بهت گفتم، دوقلو، من دشمنت نیستم. هیچ وقت قصد کشتنت رو نداشتم. حتی وقتی اومدی دنبالم. بهش فکر کن."

از اخم ست معلومه که داره واقعاً بهش فکر می‌کنه. با توجه به تمام چیزهایی که من از درگیری‌های ست با ققنوس می‌دونم، اون خیلی خوش‌شانسه که هنوز زنده‌ست.

ست اسلحه‌ش رو میندازه پایین، کنارش. "پس مشکلت چیه؟" ست میپرسه.

"من توضیحش میدم."

همه‌مون به سمت فم برمی‌گردیم، اما اون چشماش رو پاپه.

"تی‌آر، وقتی بهت گفتم علاقه ندارم، تو مهمونی بهم چی گفتی؟"

ققنوس یه لحظه گیج به نظر میرسه.

"اونقدر پیرم که پدرت باشم؟" جوابش به شکل سوال میاد.

فم میره کنار پاپ و چمباتمه میزنه.

"درست گفتی."

با اینکه داره به لوکا نگاه می‌کنه، با ققنوس حرف میزنه.

"راشل بهت دروغ گفت. اون پسر باردار نبود، دختر داشت. دخترای دوقلو."

ققنوس در حالی که یه قدم جلو میاد، میپرسه:

"وایسا، چی داری میگی؟"

ست بهش میگه: "داره میگه تو حدود بیست و هشت سال نفقه بچه بهش بدهکاری."

من ققنوس رو فقط یه کم می‌شناسم، اون نه سال از من بزرگتره. برادرش رو کمی می‌شناختم. نمی‌تونم تصور کنم داره چی میکشه.

از قیافه‌ش معلومه مثل کسیه که تازه افتاده زمین. با دهن باز به من نگاه می‌کنه، انگار من چیزی براش دارم.

با لکنت میگه: "این نمیشه."

فم در حالی که پشتش به ماست، میگه:

"نگران نباش، دنبال رابطه نیستم."

بعد برمی‌گرده سمت پاپ. جلوش وایستاده، جلوی دید ما رو گرفته.

"اما یه چیز مشترک داریم. ببین، وقتی تو پسرت رو تحویل ندادی، کلیسا این مرد رو فرستاد تا مادرم رو شکنجه بده و ما رو بیاره." یه اسلحه میگیره رو سر پاپ. "این برای مادرمه."

پاپ ناله میکنه:

"وایسا، تو فکر میکنی من مادرت رو کشتم؟"

با غرش میگم: "خفه شو لعنتی، لوکا."

شروع می‌کنه مثل دیوانه‌ها خندیدن. میگه:

"حالا این خنده‌داره. چرا همچین فکری میکنی؟"

فم با افتخار میگه: "من فایل رو رمزگشایی کردم. اونها اونقدر از کارت راضی بودن که تو رو نفر بعدی برای پاپ شدن نامزد کردن."

ضربان قلبم تند میشه و همه چیز آهسته حرکت می‌کنه.

"عزیز من."

"خفه شو حرومزاده، لوکا!" سعی کردم سرش داد بزنم، اما دیر شده بود.
"من اولین اوتلا نیستم که بهش مقام پاپ پیشنهاد شده. من فقط اولین نفر بودم که قبول کردم."

با وحشت نگاه می‌کنم که چطور حقیقت کم‌کم براش روشن میشه. دستی که اسلحه رو گرفته، می‌افته کنارش و برمی‌گرده نگام کنه. من از سیزده سالگی فم تو زندگیش بودم.

هر حسی رو که از سر گذرونده دیده بودم، چه خشم باشه چه دل شکستگی. اما هیچ‌وقت ندیده بودم این‌طوری نگام کنه. همین الانم می‌دونم تا روزی که بمیرم، این نگاه رو یادم میمونه.

فقط دردِ فهمیدن اینکه من مادرش رو کشتم نیست، بلکه لحظه‌ایه که می‌فهمه من از اول می‌دونستم اون کیه و برای همین بود که مدام از خودم دورش می‌کردم. کمی تلوتلو می‌خوره انگار که مسته.

"چند وقته می‌دونی؟"

"فم، اینطوری نیست که..."

"چند وقته می‌دونی لعنتی؟" با چنان صدایی داد می‌زنه که رگ گردنش می‌زنه بیرون.

نمی‌تونم نگاش کنم. مثل یه بزدل، نگامو برمی‌گردونم.

"بعد از اینکه اون دفعه اول که همدیگه رو دیدیم از آپارتمان رفتی، فهمیدم."

می‌دونستم یه چیز آشنایی توش هست. نمی‌تونستم تشخیص بدم چی. همونطور که گفتم، ققنوس رو واقعاً نمی‌شناختم. فقط چند بار همو دیده بودیم، اما فم و نقاش هر دو لبخند اونو دارن.
کار راشل استریکل در طول سال‌ها تو ذهنم موند. وقتی منو صدا زدن تا منو به ققنوس معرفی کنن، اون خیلی مبهم توضیح داد. در واقع، اگه به خاطر گردنبندی که می‌پوشید نبود، هیچ‌وقت پیداش نمی‌کردم.

کل برخوردم باهاش برام عجیب بود. بعد وقتی راشل رو شکنجه می‌کردم، حتی یک بار هم نگفت بچه‌ش کجاست. مُرد در حالی که ادعا می‌کرد اصلاً نمی‌دونه من چی میگم.

اون شب که فهمیدم آلبانی کیه، می‌خواستم همه مدارک مربوط به اون و بروکلین رو از بین ببرم، اما این کارو نکردم. هر روز ازش پشیمون بودم.
  • ❤ 6
Post #3177 689
کیا منتظر جلد سوم اژدهایان دره خاکستر هستن؟!🥰🔥
  • 🔥 74
  • ❤ 28
  • 👏 6
  • 👍 3
Post #3176 692
اینجور که بوش میاد انگار ما این اوضاع رو هرچند وقت یکبار‌ داریم، پس ازتون خواهش میکنم حتما عضو چنل محافظ ایتا بشید. لینکش:
https://eitaa.com/Niyalla_world

من با همین آیدی خودم تو ایتا و بله اکانت دارم میتونید بهم پیام بدید♥️
  • ❤ 8
Post #3175 775
#پارت_۱۵۶
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


پریست

همین که رسیدیم، من از ماشین پیاده شدم. پرسیدم:

"همه می‌دونن چیکار باید بکنن؟"

ما همه چی رو چند بار مرور کرده بودیم، همونطور که همه قوانین راهنمایی رانندگی رو شکسته بودیم تا ردیاب پازلر رو پیدا کنیم.

منی با صدای بمش گفت: "حله."

"زل، تو رو اون ساختمون می‌خوام." با انگشت به ساختمون بلند اون‌ور خیابون اشاره کردم.

همون لحظه، صدای تیراندازی باعث شد همه‌مون سرمون رو بدزدیم.

هاوک پرسید: "این دیگه چه کوفتی بود؟"

جوابی ندادم. من و سث عین هم واکنش نشون دادیم. دویدیم سمت ساختمون.

بقیه‌ هم دنبالمون اومدن. همون اول، یه رد جسد دیدیم. اعضای کلیسا نبودن، ولی لباس اونا رو تنشون بود.

اسلحه‌م رو گرفتم جلو، آروم از یکی از ورودی‌های بارانداز وارد ساختمون شدم. به دلایلی، آهنگ مونتل جردن داشت با صدای بلند از بلندگوها پخش می‌شد.

جسد‌های بیشتری مسیر رو به سمت ته ساختمون پر کرده بودن. یه پیچ زدیم و روبروی همون شلوغی قرار گرفتیم.

ست پرسید: "پریست، اون پرستار بچه تو نیست؟"

باور کردن چیزی که می‌دیدم سخت بود. خانم ریس داشت مردهایی رو که نصف سنش بودن، با چاقو تو یه دست و اسلحه تو دست دیگه از پا درمیاورد. هر دو رو طوری به کار می‌برد که انگار جزئی از بدنش بودن.

تیغ چاقوش رو فرو کرد تو سینه یه مرد، در حالی که بدون نگاه کردن به یه نفر دیگه شلیک کرد. هر دو مرد با کمترین تلاشی افتادن. یه نگهبان دیگه از یه جور اتاقی اومد بیرون.

چارلی تو بغلش بود. قبل از اینکه بتونه برگرده و نگاه کنه، هر دو کشکک زانوش رو از کار انداخت و فرستادش نقش بر زمین.

چارلی رو از بغلش قاپید، قبل از اینکه یارو به زمین بخوره. بعدشم یه گلوله تو سرش خالی کرد.

با صدای نرم و مهربون به پسرم گفت:

"مرد خوش‌تیپ من چطوره؟"

یه اسلحه به دست از پیچ اون‌ور اومد بیرون. من اسلحه‌م رو بالا گرفتم که نشونه بگیرم، اما اون از من سریع‌تر بود. دوباره، بدون نگاه کردن، به سینه مرد شلیک کرد.

گفت: "بسته‌ شماره یک رو دارم."

تقریباً مطمئنم داشت با یکی از طریق هدفونش حرف می‌زد.

"دریافت شد. الان از ساختمون خارج می‌شم. یکی رو برای تحویل گرفتن نیاز دارم."

ما از پشت بهش نزدیک شدیم. چرخید و ما رو نشونه گرفت، اما همین که منو دید، وایستاد.

گفت: "آقایون، چطورین؟"

با چنان شیرینی‌ای گفت که تصورش سخت بود اون مردها رو به اون شکل از پا درآورده باشه.

من جواب دادم: "خوبیم." کمی حیرت‌زده بودم.

به سمت اتاق اشاره کرد و گفت: "دختراتون اون تو هستن."

"و ناتانیل..."

مکث کرد تا مطمئن بشه توجه منو جلب کرده.

"تو باید این قضیه رو درست کنی."

از کنار ما رد شد، چارلی رو بغل کرد و رفت بیرون. هیچ‌کدوم از ما سعی نکردیم جلوش رو بگیریم.

ست در حالی که رفتن خانم ریس رو نگاه می‌کرد، گفت:

"پریست، اگه پرستار بچه‌ت رو ازت قاپیدم، عصبانی نشو."

من قبل از اینکه برم سمت اتاق، گفتم:

"عمراً همچین اتفاقی بیفته. باید حقوقش بره بالا."

قصد من وقتی اینجا رسیدم این بود که فم رو نجات بدم. قرار بود بدویم تو و کاری رو که توش بهترینیم انجام بدیم.

با این حال، با دیدن اون تو اون صحنه، کاری جز تماشا کردن از دستم برنمی‌اومد. فوق‌العاده بود.

پازلر بعد از شلیک به مردی که فم رو گرفته بود، یه اسلحه سمتش پرت کرد.

فم به مهاجمی که سعی داشت پازلر رو بگیره شلیک کرد و یه سوراخ تو پیشونیش ایجاد کرد. بعد چرخید و یه بار دیگه به یه مرد دیگه شلیک کرد.

از پشت گرفتنش، اما پاش رو محکم کوبید رو پای یارو. یارو هم ولش کرد. فم چرخید و اسلحه‌ش رو نشونه گرفت سمتش.

با دست چپش بازوی مسلح فم رو گرفت. فم یه لگد زد تو تخم‌هاش. یارو با دستش تخم‌هاش رو گرفت. بعد فم مغزش رو پاشوند بیرون.

همه چیز سریع اتفاق افتاد. مثل یه رقص طراحی شده بود. هیچ حرکت اضافی‌ای وجود نداشت. مثل یه بالرین ظریف بود، اما مثل یه کبرا کشنده.

با لگد زد تو شکم مهاجم جدیدش، انداختش طاق‌باز رو زمین. خم شد بالاسرش، با یه دست یقه پیرهنش رو گرفت و با اون یکی دستش به صورتش شلیک کرد.

همون موقع، پازلر از پشت کمرش مثل یه سکوی پرش استفاده می‌کنه، از روش می‌پره و می‌افته رو گردن یه مرد دیگه. تیغش رو فرو می‌کنه تو گلوی اون.

ست با افتخار دم گوشم میگه:

"دختر کوچولوی من چقدر دوست‌داشتنیه."

دختر کوچولوش غرق خونه و داره مردای گنده رو مثل آب خوردن از پا درمیاره. یه دقیقه بعد از رسیدن ما، فقط دو تا زنده موندن. تکار رشید، یا همون ققنوس که من می‌شناسمش، و یه پاپ زخمی.

پاپ سعی می‌کنه دِ درو کنه و فرار کنه، اما یه گلوله درست کنار دستش می‌خوره، سر جاش میخکوبش می‌کنه.

از اون جادوی که توش بودیم در میایم، من و پسرا وارد اتاق می‌شیم. جسدها همه جا پخش و پلا هستن. فقط تو همین اتاق، باید حداقل چهل نفر مرده باشن.

ست صدا میزنه: "سرباز کوچولو."
  • ❤ 37
  • 🥰 1
Post #3174 639
#پارت_۱۵۵
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


زیاد اونجا نموندم. اسلحه به دست رو پام وایستادم و آماده هدف بعدی شدم. یه مشت اومد سمت صورتم، اما به موقع خودم رو عقب کشیدم تا جاخالی بدم.

منم با ته اسلحه زدم تو گیجگاهش. از بالای شونه‌ش، یه اسلحه به دست دیگه رو دیدم که داشت منو نشونه می‌گرفت. افتادم بین پاهای یارو اولی و یه شلیک کردم، اون مرد پشت سری رو کشتم.

بعد اسلحه‌م رو گرفتم بالا بین پاهای مرد اول و یه سوراخ دیگه هم براش درست کردم. بلند شدم و بلافاصله یه لگد خوردم تو دنده‌هام.

راستش خیلی درد داشت، وحشتناک، اما باید خودمو جمع‌وجور می‌کردم و رد می‌شدم از این درد. چرخیدم عقب تا از یه ضربه دیگه جاخالی بدم. صدای پای سنگین از پشت سرم باعث شد یه لگد رو به عقب بندازم، خورد به یکی.

نشونه گرفتم و اون یارویی رو که بهم لگد زده بود زدم، بعد چرخیدم و اون کسی رو که خودم زده بودم زدم.

از پشت گرفتم، اسلحه‌م افتاد زمین. یه دست دور گلوم قفل شده بود و نمی‌تونستم به هیچ سلاحی برسم. ایموری چاقوش رو فرو کرد تو رون پای یه مرد. افتاد رو زانوهاش.

بعدش تیغه رو فرو کرد تو چشمش. اسلحه‌ش رو قاپید، پاش رو گذاشت رو شونه‌ش و از بالای سرش یه پشتک زد.

به حالت چمباتمه نشست، مردی رو که منو گرفته بود زد و بعد اسلحه رو پرت کرد سمتم، قبل از اینکه برگرده سراغ چاقوش.

من و ایموری مثل یه تیم هماهنگ و عالی کار می‌کنیم. قبل از اینکه مالیا ایموری رو پیش خودش ببره، ما اینطوری وقت می‌گذروندیم.

من بهش مهارت‌هام رو و نحوه استفاده ازشون رو یاد داده بودم.

واسه همین وقتی پاپ اومد داخل، می‌دونست من دارم کار می‌کنم و خطر واقعی در کار نیست. شکی نیست که وقتی بیهوش شدم، ایموری می‌تونست تی‌آر و افرادش رو از پا دربیاره، اما اون می‌دونست من چی لازم دارم.

من همچنان تو اتاق حرکت می‌کردم و چپ و راست آدم‌ها رو از پا در می‌آوردم.





***
  • ❤ 24
Post #3173 592
#پارت_۱۵۴
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


به جز اینکه یکی از آدماش منو بیهوش کرد، با من و بچه‌ها ملایم بوده. اون همچنین زن‌ها رو دست‌کم می‌گیره. ببین مادرم چقدر راحت سرشو کلاه گذاشت.

اما پاپ فرق داره. تاکتیک من برای به حرف کشیدنش این بود که ترس نشون بدم.

وقتی گریه می‌کردم و التماس می‌کردم، اون کیر کوچیکش سفت می‌شد. اون کنترل کردن رو دوست داره و عاشق اینه که مردم ازش باهوش‌تر نباشن.

اونم همین مشکل ایوان مونیخ رو داره. با این حال، نمی‌تونی باهاش خیلی احمقانه رفتار کنی. باید سوال‌های درست رو به شیوه درست بپرسی. و اگه همه چی شکست خورد، از برادرش علیه خودش استفاده کن.

من هر دوشون رو جلوی چشمشون بازی دادم و هیچ‌کدوم عاقل‌تر نشدن. پاپ بالای صدای شیون چارلی می‌پرسه:

"چه کوفتی خنده‌داره؟"

"مردا. ممنون از کمکتون."
به همدیگه نگاه می‌کنن و بعد به من. پاپ اسلحه‌اش رو بالای سرم می‌گیره.

صدای آهنگ "This Is How We Do It" از مونتل جردن از سیستم صوتی پخش می‌شه و بعدش دیگه هرج و مرج شروع می‌شه.

اولین شلیک از پنجره مستقیم تو دست پاپ می‌خوره.

اسلحه‌اش از دستش می‌افته و زمین می‌خوره. همزمان، دستامو به سمت سینه‌ام می‌کشم و چسبی که به سختی نگه داشته بود رو پاره می‌کنم.

گارد که با اسلحه بالای سرم وایساده بود شلیک می‌کنه، اما خیلی کنده. تا اسلحه شلیک می‌کنه، من بازوش رو به سمت گارد دیگه هل دادم. بعد مچ دستشو بالا فشار می‌دم و باعث می‌شم اسلحه بیفته.
من با دست دیگه، در حالی که هنوز نشستم، اسلحه رو می‌گیرم و تو شکمش شلیک می‌کنم.

وقتی یکی بهم حمله می‌کنه، به زمین می‌خورم. یه مشت تو صورتم می‌خورم اما از این حواس‌پرتی استفاده می‌کنم تا به پهلوش شلیک کنم.

منم هلش دادم از روم رفت کنار و اسلحه رو نشونه گرفتم سمت یارو روبروم. اسلحه خشاب خالی کرد، تق! تیر تموم کرده بودم. آخه کی با یه اسلحه نصفه‌نیمه پر می‌چرخه؟

اسلحه رو پرت کردم هوا، خورد تو پیشونی یارو مهاجمه، بعد پریدم سمتش. همین که رسیدم بهش، پریدم بالا، پاهام رو انداختم دور کمرش.

با وزن بدنم، خودم رو انداختم عقب و پرت کردمش زمین. افتاد طاق‌باز رو زمین. من هم رو پام فرود اومدم و وایستادم بالای سرش. دو تا لگد زدم تو سرش، بیهوش شد.

یه نگاه گذرا به ایموری انداختم. چاقوی بووی تو دستش بود، داشت یه نگهبان رو باهاش می‌زد تو گردنش. از بدن یارو مثل یه سکوی پرش استفاده کرد.

پاهاش رو گذاشت رو سینه‌ش، بعد یه پشتک زد و از روش پرید. چاقوش رو پرت کرد سمت نزدیک‌ترین مهاجم، قبل از اینکه اسلحه‌ش رو ازش قاپید و زد تو صورتش.

یه گلوله از کنار سرم رد شد و یارو پشت سریمو زد. سرم رو به سمت پنجره تکون دادم، می‌دونستم کیرا منو می‌بینه. اسلحه رو از مردی که کیرا زده بودش، برداشتم.

همین که وایستادم، یه غول گنده با بینی پهن، دستم رو که اسلحه توش بود گرفت و فشار داد. اسلحه از دستم افتاد زمین.

دو دستی پیچید دور گردنم و منو از زمین بلند کرد. بعد کوبیدتم به دیوار پشتم. نفسم به زور بالا میومد و جلوی چشمام سیاه می‌شد. نرفتم سراغ دستاش، خیلی قوی بود.

عوضش دستم رو بردم سمت اسلحه‌ای که تو غلاف کنار کمرش بود. کشیدمش بیرون، لوله‌ش رو گذاشتم زیر چونش و مغزش رو پاشوندم بیرون. ولم کرد و افتادم زمین.
  • ❤ 20
  • 🔥 1
Post #3171 892
#پارت_۱۵۳
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


"من نه تنها یه راه پردرآمدتر برای حمایت از خودمون پیدا کردم، بلکه بزرگترین مشکل کلیسا رو هم حل کردم."

ابروهام تو هم گره می‌خوره و این اطلاعات جدید رو تو ذهنم پردازش می‌کنم. بعد حرف می‌زنم:

"نیاز به پریست‌های بیشتر."

این دلیلی بود که پروژه نهال از اول شروع شد. کلیسا به یه منبع قابل اعتمادتر برای پریست‌ها نیاز داشت. ناگفته پیداست که امید به زندگی تو این شغل زیاد نیست. و پیدا کردن آدم مناسب هم سخته.

چشماشو می‌چرخونه:

"مغرور نشو چون فهمیدیش. خیلی واضح بود."

با چالش می‌گم:

"تو با ایموری شانس آوردی. ولی اون فقط یه نفره."

یه لبخند آرام و پر از غرور روی صورتش پخش می‌شه.

"کلیسا دهه‌هاست که سعی می‌کنه راه حلی برای این مشکل پیدا کنه. همه تلاش‌هاشون شکست خورد. تا اینکه من اومدم."

چونه‌شو بالاتر می‌گیره و یه برق غرور تو چشماشه.

"می‌دونی فرق من و برادرم چیه؟"

حدود هفت و نیم اینچ. این فکر سریع به ذهنم می‌رسه، اما مطمئنم این جوابی نیست که دنبالشه. ساکت می‌مونم. تو این شرایط، هرچی کمتر حرف بزنم بهتره.

خودش به سؤالش جواب می‌ده:

"من باهوشم. می‌بینی، تمام موفقیت‌های برادرم شانسی بوده. می‌دونی اون هیچ‌وقت توسط کلیسا استخدام نشد؟"

با عصبانیت می‌گم: "این امکان نداره."

وقتی پسرم شروع به بهونه‌گیری می‌کنه، براش ناز می‌کنه. با نیشخند می‌گه:

"اونا دنبال من اومدن. من یه دانش‌آموز استثنایی بودم. ضریب هوشی من تو سن هشت سالگی ۱۴۵ بود. من زیرک بودم، نه فقط باهوش، که این مهمه. اونا منو خیلی می‌خواستن و ناتانیل حسود بود."

با ناباوری نفس نفس می‌زنم: "داری دروغ می‌گی."

با تمسخر می‌گه: "حقیقت داره. اون نمی‌تونست بپذیره که اونا منو می‌خوان نه اونو. تنها دلیلی که اون تونست وارد بشه این بود که کاری رو کرد که پدر احمقمون توش خوب بود، اون به مقر کلیسا نفوذ کرد."

سرمو تکون می‌دم و چونه‌مو می‌اندازم پایین.

"اون هیچ‌وقت اینو بهم نگفته بود."

لوکا با خنده پوزخند می‌زنه. "البته که نگفته. خجالت می‌کشه. اگه پاپ اون زمان ازش خوشش نمی‌اومد، اونا می‌کشتنش. اون همون روز اونو به عنوان کارآموز استخدام کرد."

تو این قسمت از داستان اخم می‌کنه.

صدام می‌لرزه: "این چه ربطی به ایموری داره؟"
با عصبانیت می‌گه: "دارم به اون قسمت می‌رسم. می‌بینی، اون اولین باری بود که برادرم ناخواسته یه کار هوشمندانه کرد. بار دوم وقتی بود که رفت برای جذب نیرو. همه دنبال نیروهای آسون می‌رن. این اولین درسیه که به عنوان یه پریست یاد می‌گیری. با این حال، ناتانیل به گنج رسید و سال‌ها نمی‌تونستم بفهمم چرا. تا اینکه به ذهنم رسید،همون سوال قدیمی همیشگی... تربیت یا ذات."

شاید من چند ضربه بیش از حد به سرم خورده، چون به هیچ وجه نمی‌تونم این رو جمع و جور کنم.

"اینکه یک نفر چطور تربیت شده چه ربطی به داشتن استعدادهای طبیعی داره؟"

می‌خنده: "بذار برات ساده‌ترش کنم. هاوک اگه پدر و مادرش باهاش مثل یه بچه ناخواسته رفتار نمی‌کردن، یه بچه نابینای معمولی بود. لوسیان اگه بهش تجاوز نمی‌شد، هنوز یه خرخون بود، زل اگه پدرش یه قاتل بی‌رحم نبود که پسرش رو مثل یه اردو تفریحی با خودش سر کار می‌برد، بی‌مصرف بود.
حتی میلو دیوونه هم اگه شاهد قتل عام خانوادش نبود، هیچی نمی‌شد. قاتل ها به دنیا نمی‌آیند، فم. ساخته می‌شن. نه در سن هشت سالگی که اسلحه دستشون می‌دیم، بلکه از بدو تولد که مادر اسکیزوفرنی‌شون اونا رو تو قفس می‌ذاره و بهشون می‌گه شیطان. من راه حل رو پیدا کردم."

حالا همه چیز منطقی به نظر می‌رسه. به همین دلیل بود که ایموری رو تو یه اتاق کوچک بدون نور آفتاب پیدا کردم.

هر بار که سر و صدا می‌کرد، کتکش می‌زدن. اون عمداً داشت شکنجه‌اش می‌داد تا تبدیل به چیزی که هست بشه.

"حالا که بچه‌مو و این فسقلی رو (اشاره به چارلی) پس گرفتم، می‌تونیم پروژه رو ادامه بدیم. و اونا همین الان هم مادر ایده‌آل رو برای برادرزاده‌ام پیدا کردن."
به سمت یکی از گاردهاش می‌ره و پسرمو بهش می‌ده. بلافاصله چارلی شروع به گریه می‌کنه. سرزنشش نمی‌کنم. مثل یه سیب زمینی داغ دست به دست می‌شه و ناهارشم نخورده.

پاپ یه اسلحه از پشتش درمیاره و به سمت من نشونه می‌گیره.

می‌گه: "حالا، نوبت توئه."

تی‌آر جلو میاد و بین من و پاپ وامیسته:

"صبر کن، اون اطلاعات پسر راشل رو بهمون نداده."

پاپ چشماشو می‌چرخونه:

"تو یه چیز بهتر برام آوردی. من بهت می‌گم کی برادرتو کشته."

می‌خندم و هر دو مرد به من برمی‌گردن. چقدر مردها به جزئیات توجه نمی‌کنن، شگفت‌انگیزه. مثلاً تی‌آر وقتی آروم به نظر می‌رسیدم بیشتر حرف می‌زد. اشک و ترس رو دوست نداره. اون یه مرد زن‌باره.

به همین دلیله که تو دلربایی از من اینقدر خوش‌برخورد بود، اون همچنین اهل آسیب رسوندن به زن و بچه‌ها نیست.
  • ❤ 26
  • 🤬 6
  • 🔥 2
Post #3170 677
#پارت_۱۵۲
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


با غرش می‌گه: "فکر نکن منو می‌شناس. بازی‌های ذهنیت روی من جواب نمی‌ده."

کلمه "لطفاً" رو با خفگی به زبون میارم و اون ولم می‌کنه.

"فکر می‌کنی اداره سازمانی مثل کلیسا آسونه؟ فکر می‌کنی چطور پولمون رو به دست میاریم؟ هر پاپ باید بودجه پیدا کنه. تو دهه ۸۰ مواد مخدر بود و اشتباه نکن، تجارت مواد سودآوره. اما من فهمیدم که هیچ چیز مثل گوشت (انسان) فروش نداره."

جالبه، بیگ شاو هم همین حرفو می‌زد. پاپ می‌خنده و می‌چرخه و پشتش رو به من می‌کنه. همون موقع ایموری رو می‌بینه و خشکش می‌زنه. وقتی دوباره برمی‌گرده سمتم، نیشخندی رو صورتشه.

"یه هدیه برام آوردی."

به سمت ایموری و چارلی هجوم می‌بره.

با بندهایی که بهم بسته شده تقلا می‌کنم. فریاد می‌زنم:

"لطفاً بهشون آسیب نرسون، پاپ."

وایمیسته و به چارلی نگاه می‌کنه قبل از اینکه دوباره به من نگاه کنه.

"خب، به درک."

پسرمو بلند می‌کنه. من به نوارهای دور مچم می‌کشم. یکی از افراد پاپ یه اسلحه رو کنار سرم می‌ذاره.

تی‌آر می‌پرسه: "لازمه؟"

گارد غرغر می‌کنه: "فضولی نکن، پیرمرد."

عجیب اینجاست که این گاردا جزو کلیسا نیستن. اگه بودن، کد اسم تی‌آر رو می‌دونستن، که حدس می‌زنم ققنوسه. این ممکنه اطلاعات مفیدی باشه.

توجه‌مو دوباره به پاپ برمی‌گردونم.

اون چارلی رو تو بغلش گرفته در حالی که یکی دیگه از گارداش ایموری رو از پشت گردنش گرفته. ایموری تقلا می‌کنه که خودشو از چنگش آزاد کنه اما نمی‌تونه.

پاپ با نیشخند می‌گه: "داداش من خیلی چرت و پرت تحویل مردم می‌ده. می‌دونی، من تازه بهش بابت خویشتن‌داریش تبریک گفتم که با تو نخوابیده، و تمام این مدت داشت دروغ می‌گفت؟" می‌خنده. "این عالیه."

التماس می‌کنم: "لطفاً بذارش زمین. تو به اونا احتیاجی نداری."

پاپ به من نگاه می‌کنه و نیشخند می‌زنه.

"و می‌گفتن تو بزرگترین سلاح صومعه هستی."

دار و دسته‌اش می‌خندن.

با عصبانیت می‌گم: "تو پسرمو قاچاق نمی‌کنی."

پوزخند می‌زنه: "باور کن، من برنامه‌های خیلی بهتری دارم. مخصوصاً حالا که دخترمو برگردوندی."

برای یه لحظه، ترسمو فراموش می‌کنم و به ایموری نگاه می‌کنم، که اونم به همون اندازه گیج به نظر می‌رسه.

ایموری پوستش از رنگ پوست من روشن‌تره، ولی به هیچ وجه دورگه نیست. دلم می‌خواد بهش بگم شاید بهتره تو این مورد زنگ بزنه به برنامه موری (برنامه تلویزیونی برای تست DNA).

شونه بالا می‌اندازه: "می‌دونم چی فکر می‌کنی، اما اون از نظر بیولوژیکی دختر من نیست. با این حال، من تو کل فرآیند درگیر بودم. لعنتی، این ایده من بود. من اهداکننده اسپرم رو انتخاب کردم و روزی که به دنیا اومد اونجا بودم."

با تعجب می‌گم: "این منطقی نیست."

با غیظ بهم نگاه می‌کنه: "کاملاً منطقیه."

نفس عمیقی می‌کشه و آروم می‌شه.
  • ❤ 23
Post #3169 528
#پارت_۱۵۱
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


«راشل دختر خوبی بود و سزاوار اون زندگی نبود. اصلاً قصدم این نبود که آخرش بمیره. فقط بچه رو می‌خواستم.»

یه بخشی از وجودم هنوز هم اون رو مقصر مرگ مادرم می‌دونه. از یه دختر نوزده‌ساله استفاده کرد تا به هدفش برسه.

طبق پرونده، خودش اون موقع بیست‌وپنج سالش بوده و خوب می‌دونسته چقدر آسیب‌پذیره. میلش برای انتقام برادرش رو درک می‌کنم، ولی بدون در نظر گرفتن احساس بقیه این کار رو کرد.

«ببین،تی آر...»
شروع می‌کنم، اما حرفم قطع می‌شه.

«حواست باشه به این یکی چی می‌گی، فینیکس. همه‌ش رو علیه‌ت استفاده می‌کنه.»

با شنیدن صدای پاپ خون توی رگ‌هام یخ می‌زنه.

با دوازده تا از نگهبان‌های خودش وارد اتاق می‌شه. بیرون دفتر هم حداقل یه دوجین دیگه هستن.

می‌دونستم وقتی گفت کارفرما، منظورش یکی از افراد کلیساست، ولی انتظار پاپ رو نداشتم.

لوکا اوتلا هیچ شباهتی به برادرش نداره. به‌جز چشم‌ها و موهای تیره، زمین تا آسمون فرق دارن. ناتانیل قدبلند و عضلانیه؛ اعتمادبه‌نفس و «انرژی نرِ غالب» ازش می‌چکه.

لوکا لاغر و کشیده‌ست. سعی می‌کنه بااعتمادبه‌نفس به نظر بیاد، ولی نمیشه. و اصلاً در مورد… بی‌خیال.

برخورد با تی آر یه چیزه، برخورد با پاپ یه چیز دیگه.

حالت بدنم کامل عوض می‌شه. صورتم شل می‌شه، شونه‌هام منقبض، و بدنم می‌لرزه.

«پاپ…»

اسمش با یه نفس بریده از دهنم درمیاد.

میاد جلو و یه مشت محکم توی صورتم می‌کوبه. سرم به راست پرت می‌شه. خون از لب ترکیده‌م می‌ریزه روی زمین.

«این واسه پشن، عوضی.» پوزخند می‌زنه.

دو بار دیگه هم می‌زنه. هر بار دست‌هام به بندها کشیده می‌شن. جیغ می‌زنم و التماس می‌کنم بس کنه.

«فاک، فاکس! چی‌کار می‌کنی؟!»
تی آر داد می‌زنه و پاپ رو ازم می‌کشه کنار.

فکم دیوونه‌وار درد می‌کنه و صورتم داره باد می‌کنه. ناله می‌کنم و سرم رو روی شونه‌هام می‌چرخونم. پاپ خودش رو از دستش رها می‌کنه و دستی توی موهای رنگ‌شده‌ش می‌کشه.

«اون یکی از خودمونه.» رو به من می‌گه.

این بار وقتی تی آر نگاهم می‌کنه، توی صورتش یه ترکیب عجیبه؛ شوک و حیرت. زیاد بهش توجه نمی‌کنم. باید پاپ رو زیر نظر داشته باشم.

«باید می‌فهمیدم نمردی.» لبخند کجی می‌زنه.

«اون پلیسه گه می‌خورد، ولی حداقل حالا همه‌چی معنی پیدا می‌کنه.»

میاد لبه‌ی میز فلزی جلوی روم می‌شینه، با یه لبخند بیرحم.

«همون لحظه‌ای که دیدمت، فهمیدم تو دلیل مرگ پشنی.»

هیچ واکنشی نشون نمی‌دم. فرقی هم نمی‌کنه.

«و بذار حدس بزنم…» ادامه می‌ده. «بیست رو هم تو درآوردی، درسته؟»

این بار نگاهم رو ازش می‌دزدم و وزنم رو جابه‌جا می‌کنم.

می‌خنده.
«خیلی گناهکار به نظر میای، ولی این تنها کاری نیست که کردی، نه؟ فهمیدم از بیزینسِ کناریم هم خبر داری.»

هیچ ایده‌ای ندارم چی می‌گه، ولی همراهی می‌کنم. مستقیم توی چشم‌هاش نگاه می‌کنم، انگار همه‌چی رو می‌دونم.

«قضاوت نکن. لازم نیست باهاش موافق باشم تا ازش پول دربیارم.»

ناگهان همه‌چی برام روشن می‌شه. اون پشتِ قاچاقه.

لعنت…

تازه دو زاریم میفته. اون پشت قضیه قاچاق بچه‌هاست. لعنت! چرا به پول نیاز داره؟ اون پاپه. کلیسا خوب حقوق می‌ده.
با چالش می‌پرسم: "چک‌های کلیسا برات کافی نبود؟"

از روی میز می‌پره و میاد سمتم. قبل از اینکه پلک بزنم، دستش دور گلومه.
  • ❤ 24
Post #3167 433
#پارت_۱۵۰
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


با وحشت از خواب می‌پرم. اولین کاری که می‌کنم اینه که چشم‌هام رو باز می‌کنم و دنبال ایموری و چارلی می‌گردم. اصلاً به زخم‌هام یا این‌که کجام فکر نمی‌کنم.

باید حتماً اون دوتا رو ببینم.

توشه‌ی یه گوشه پیداشون می‌کنم. ایموری چارلی رو بغل کرده. ساک پوشک و صندلی ماشینش کنارشونه. نگاهمون به هم می‌افته و اون بند کیف دوشی‌ش رو می‌کشه. خیلی نامحسوس سرم رو به نشونه‌ی «نه» تکون می‌دم.

بعد تمرکزم رو می‌برم روی بدنم و این‌که چه آسیبی دیدم. به‌جز یه سردرد ضربان‌دار، حالم خوبه. دست‌هام با چسب نواری به صندلی بسته شده، ولی پام آزاده.

حالا اطرافم رو بررسی می‌کنم. توی یه اتاق بزرگم، با یه میز فلزی و دو تا صندلی. دو تا مرد مسلح اون‌طرف اتاق، تکیه داده به دیوار ایستادن.

یه کاناپه زیر پنجره‌های سمت راستم هست. سمت چپم هم یه نگهبان دیگه ایستاده.

دیوارها سیمانی‌ان و کف هم بتنه. ظاهراً توی یه دفترم. بیرونِ درِ شیشه‌ای دفتر و پشت دیوارها، دو تا نگهبان مسلح دیگه هم هستن.

از اینجا می‌تونم ببینم ساختمون خیلی بزرگه؛ درهای بزرگ شبیه درِ گاراژ دو طرف دیوارهای بیرونی رو پوشونده، بعضی‌هاشون هم کامیون‌های بزرگ عقب کشیدن توشون.

راهرویی که توش هستم چند شاخه می‌شه، یعنی ساختمون حسابی وسعته.
یه سکوی بارگیریه؛ متعلق به یه شرکت حمل‌ونقل.

«نمی‌خواستم این‌طوری بفهمی من کی‌ام.»

صدای تی آر از پشت سرم میاد.

نگاهی از روی شونه‌م می‌اندازم عقب. خودش و یه نگهبان دیگه پشت سرمن. دور می‌زنه و میاد جلوی روم. نگاهم دنبالش می‌کنه تا چند قدمی جلوتر ازم وایمیسته.

«اگه اطلاعاتی که می‌خوایم رو به ما بدی، تو و بچه‌هات سالم از اینجا می‌رید بیرون.»

بدنم رو شل می‌کنم. تنش هیچ کمکی نمی‌کنه.

«ما یعنی کی؟»

«یه دوست قدیمی.» با قیافه‌ای گرفته می‌گه.

هر کی که این دوست قدیمیه، وفادار نیست. خوبه که بدونم.

«چی باعث شد شک کنی؟»

حین حرف زدن، آروم مچ دستم رو می‌چرخونم.

یه لحظه نگاهش رو می‌دزده.

«بینیش رو داری. وقتی اخم می‌کنی، چشم‌هات دقیقاً مثل اون به پایین می‌افته. روزی که توی مهمونی دیدمت، نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر آشنا به نظر میای. تو چه نسبتی با راشل داری؟»

«خواهرزاده‌شم.» راحت دروغ می‌گم.

زیر لب زمزمه‌ای می‌کنه و چونه‌ش رو می‌خارونه.

«خب، خواهرزاده… من فقط یه چیز ازت می‌خوام. پسر راشل کجاست؟»

سرم رو کج می‌کنم و نگاهش می‌کنم.

«فقط دنبال همونی؟ پسرش؟»

اخم می‌کنه.

«کارفرمای قبلیم یه چیزی بهم بدهکاره. اگه اون مرد رو تحویل بدم، به چیزی که حقمه می‌رسم.»

«و چی بهت بدهکاره؟»

«جواب.»

خشک جواب می‌ده.

«به دستور اونا، برادرم رو ازم گرفتن. می‌خوام بدونم کار کی بوده.»

این تکه‌ی پازلیه که نداشتم. اصلاً نمی‌دونستم برادر داشته. حدس می‌زنم اونم برای کلیسا کار می‌کرده.

چارلی یه تکونی می‌خوره و توجه من و تی آر هر دو جلب می‌شه. ایموری می‌ذارتش روی شونه‌ش و به آرومی پشتش رو می‌زنه، درست همون‌طوری که خودم یادش دادم. ترفند هدفون رو هم بلده.

«حالش خوبه؟»

تی آر برمی‌گرده سمت من و می‌پرسه. نگرانیِ واقعی توی صداشه. اینم یه نکته‌ی دیگه برای بعد.

«خوبه.» می‌گم.«به نظر میاد دل نرمی نسبت به بچه‌ها داری. چرا پسرت رو با برادرت تاخت می‌زنی؟»

این بار وقتی نگاهم می‌کنه، چونه‌ش می‌افته پایین.

«کلیسا مال خودش رو می‌خواد پس بگیره، و من هیچ پیوندی با اون مرد ندارم.»

«حتی با خاله‌م؟»

نگاهش رو بالا میاره و چشم‌های قهوه‌ایش توی چشم‌هام قفل می‌شه.

«من فقط داشتم کارم رو می‌کردم، آرورا. برادرم همه‌چیزم بود. دوقلو بودیم.»

آهی می‌کشه.

«دو تخمکی. وقتی کشتنش، یه تیکه از وجودم رو از دست دادم. فقط می‌خواستم بدونم کی کشتش و انتقام بگیرم، ولی کارفرماهام اطلاعات رو نمی‌دادن.»

«تا وقتی معامله کنی.»

قطعات کنار هم می‌افتن.

سرش رو تکون می‌ده.

«یه پروژه بود. اونا یه بچه می‌خواستن، من هم قاتل برادرم رو. مواظب بودم به خاله‌ت یا بچه‌م وابسته نشم. نمی‌تونستم ریسک کنم که نتونم هر دوتاشون رو تحویل بدم. دقیقاً همین بلا سر برادرم اومد. حاضر نشد خانواده‌ش رو ول کنه.»

صداش محو می‌شه، انگار توی فکر فرو رفته، در حالی که ذهن من دیوونه‌وار می‌دوه.

برادرش پدر مالیاست. همون مردی که همه‌چیزش رو به خطر انداخت تا با خانواده‌ش فرار کنه. من جز یه خواهر، حالا یه دخترعمو هم دارم.

اون‌قدرها هم که فکر می‌کردم، حس بزرگی نداره. شاید چون مالیا از قبل هم خانواده‌م بود. زنِ برادرمه.

تمام این مدت فکر می‌کردم با کنار هم گذاشتن تکه‌های شروع زندگیم، به یه آرامش می‌رسم. خیال می‌کردم شناختن پدر و مادرم باعث می‌شه حس تعلق پیدا کنم.

ولی من همین الانشم تعلق دارم.

«ببین، بلایی که سر خاله‌ت اومد افتضاح بود.»

تی آر می‌گه و حواسم رو برمی‌گردونه.
  • ❤ 24
Post #3166 658
#پارت_۱۴۹
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا



فصل ۳۶
تی آر
آلبانی



«خوشمزه‌ست؟» از ایموری می‌پرسم که تا آرنج رفته توی ساندی شکلاتی.

لبخند می‌زند. مشت کوچکش را بالا می‌گیرد و بالا پایین می‌برد: یعنی «آره».

صبح امروز وقتی بروک و مالیا سرزده اومدن خونه‌م، هنوز روی تخت بودم و گریه می‌کردم. ظاهراً خانم ریس بهشون زنگ زده بود. اصلاً حوصلهٔ کسی رو نداشتم، ولی دلم رو باز کردن.

فکر کنم یه کم حرف دخترونه لازم داشتم. ایموری هم گفت دوست داره امروز پیش من و چارلی بمونه.

کیرا بالاخره همهٔ اون عکس‌هایی رو که خواسته بودم فرستاد. هنوز نگاهشون نکردم، ولی دارم می‌رم پیش ماری که نشونشون بدم.

ایموری و چارلی رو هم با خودم آوردم. ایموری الان عملاً اندازه وزن خودش ساندی می‌خوره، و پسرخاله‌اش هم توی بغلم داره ناهارشو می‌زنه.

«حدس می‌زنم به خاطر همین بود که این‌قدر طول کشید تا با من قرار بذاری.»

صدای بم تی آر یه‌هو نزدیک گوشم می‌پیچه و از جا می‌پرم.

جلوی میزم ایستاده، می‌خنده.

«مامانی؟» ابرو بالا می‌اندازه.

اولین زنگ خطر توی سرم روشن می‌شه. من به اتفاقات الکی اعتقاد ندارم. به ایموری نگاه می‌کنم. ساندیشو کنار می‌زاره.

می‌ره سراغ تبلت توی کیفش. من دلیل خاصی برای شک به تی آر ندارم. همیشه باهام خوب و بامزه بوده… ولی این یکی زیادی عجیبه.

«تی آر، اینجا چی کار می‌کنی؟»

اطراف بستنی‌فروشی رو نگاه می‌کنم. چندتا چهره جدید... سه تا مرد روی صندلی‌های بار. انگار کاری به ما ندارن، ولی چند دقیقه پیش اینجا نبودن.

شاید دارم زیادی بدبین می‌شم. ولی هنوز گارد دارم.

«خب، توی اون سوپرمارکت روبه‌رو بودم.» به فروشگاه کره‌ای اشاره می‌کند. «تو رو از پشت شیشه دیدم. فکر کردم چشمام اشتباه می‌بینه.»

میشینه کنار ایموری. ایموری فوراً یه کم عقب می‌کشه، انگار کوچیک شده. ولی تبلت رو جوری گرفته که انگار فقط سرگرمه.

چارلی رو دوباره می‌ذارم توی کریرش و می‌بندمش. یکم جا خورده که چرا غذا خوردنش رو قطع کردم، ولی پسرم قوی‌تر از این حرفاس و گریه نمی‌کنه.

«خب، فکر کنم رازم فاش شد.» آروم و بی‌استرس می‌گم. «اگه دیگه ازت خبری نشنوم، ناراحت نمی‌شم.»

می‌خنده. «بعد از این‌همه تلاش؟ نه. تازه من بچه‌ها رو دوست دارم.» چشمک می‌زنه.

همیشه برام عجیب بود چرا این‌قدر اصرار داشت دنبالم بیاد. مخصوصاً که اون شب اول اصلاً اهلش نبود. فکر کردم داره باهام لاس می‌زنه، اما سریع گفت بینمون اختلاف سنیه.

معمولاً مردا اگه بخوان چیزی رو شروع کنن، به سنم گیر نمی‌دن. ناتانیل استثنا بود، که اونم فقط برای دور کردن من. اون موقع بهش دقت نکردم، ولی الان واضحه:

تی آر با دخترای کم‌سن حال نمی‌کنه.

حالا سوال اینه: چرا از بی‌علاقه تبدیل شد به به‌شدت مشتاق؟

سرمو بالا می‌گیرم. نگاهم می‌افته به صورتش. لبخند می‌زنه.

«چیه؟»

به پشتی صندلی تکیه می‌دم. اون شب، حس کردم قیافه‌ش برام آشناست. نمی‌دونستم چرا. حالا که خوب نگاهش می‌کنم… لبخندش… چال لپش…

می‌فهمم. چون این‌ها رو هر روز توی آینه خودم می‌بینم.

«چرا این‌قدر برای نزدیک شدن به من زحمت کشیدی؟»

موبایلمو از روی میز به پام می‌کشم و همون‌جا یه پیام می‌فرستم. لبخندش پهن‌تر می‌شه. نمی‌فهمم چطور قبلاً متوجه نشدم.
«یه چیزی تو وجودت بود اون شب. یه چیزی که نمی‌تونستم توضیحش بدم.»

«فکر کنم معلومه چرا.» لبخند تصنعی می‌زنم.

درِ بستنی‌فروشی باز می‌شه. تی آر سرش رو می‌چرخونه و یهو خشکش می‌زنه. من هم نگاه می‌کنم...ماری توی دره. تا نگاهش به تی آر می‌افته برمی‌گرده و پا به فرار می‌ذاره.

و این یعنی:
تی آر پدر منه.

برمی‌گردم سمتش ولی یه درد تیز و کورکننده پشت سرم می‌کوبه… و دنیا می‌ره توی خاموشی.





***
  • 🤯 13
  • ❤ 9
  • 🔥 2
Post #3164 1.07K
ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨ #پارت_۱۴۸ #پریست #جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا این همون قطعه گمشده است. اینکه بخوای کل کلیسا رو مجبور کنی از این کار حمایت کنه، خیلی بعیده. فکر می‌کنم برادر کوچیکه خودش تنهاست. گوشی لوسیان تو جیبش زنگ می‌خوره و اونو بیرون می‌آره. "الو؟" می‌گه و بعد صورتش تو…
فکرکنید ست عزیزم چقدر سختی کشید این تکار‌ رشید لامصب رو بکشه حالا زنده‌ شده ؟😑😂
  • 😱 21
  • 🤣 3
  • ❤ 2
Post #3163 1.29K
ری‌اکشن پارت ها بشه ۵۰ تا پارت بعدی بیاد❤️
  • ❤ 25
Post #3162 1.37K
#پارت_۱۴۸
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


این همون قطعه گمشده است. اینکه بخوای کل کلیسا رو مجبور کنی از این کار حمایت کنه، خیلی بعیده. فکر می‌کنم برادر کوچیکه خودش تنهاست.


گوشی لوسیان تو جیبش زنگ می‌خوره و اونو بیرون می‌آره.

"الو؟" می‌گه و بعد صورتش تو هم می‌ره. "مالیا، عزیزم، آروم باش. دوباره بهم بگو."

گوشی رو روی اسپیکر می‌ذاره تا همه‌مون بشنویم.

"یه چیزی اشتباهه. ایموری یه عکس از یه مرد رو از تبلتش برام فرستاد و گفت بهت بگم پیداش کنی."

یادم نمیاد وقتی رفتم پازلر رو دیده باشم، می‌پرسم:

"پازلر کجاست؟"

لوسیان جواب می‌ده: "امروز با انجل و چارلیه."

"مالیا، عکس اون مرد رو برام بفرست. من پیداش می‌کنم."

گوشی رو قطع می‌کنه و بلافاصله گوشیش با یه اخطار روشن می‌شه.هیچ‌وقت ندیده بودم این‌قدر سریع لوسیان به ست تبدیل بشه.

با غرش می‌گه: "داری شوخی می‌کنی لعنتی؟"

می‌پرسم:

"چی شده؟"

گوشی رو جلوی من می‌گیره تا ببینم.

"تکار رشید زنده اینجا چیکار می‌کنه و چرا با دختر منه؟"





***

رمان رایگانمون رو خوندید؟!😍🔥👇🏻
https://t.me/Niyalla_world/182
  • ❤ 56
  • 😱 5
  • 🥰 2
Post #3160 949
#پارت_۱۴۷
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


جیانی با دندان‌های کلید شده غرش می‌کنه:

"نگران نباش، اون مقصره تاوان سنگینی داد."

پس این قضیه ربطی به من نداره. اون هیچ ایده‌ای نداره که من پدر پیرش رو کشتم.

با دستم به رستوران اشاره می‌کنم و می‌گم:

"و حالا تو شدی پیتزا‌فروش."

این‌جا همیشه فقط یه پوشش برای پول‌شویی فرارو بوده.

اون لبخند می‌زنه و تمام دندوناشو نشون می‌ده:

"این‌جوری نمی‌گم. من تو جاهای زیادی دست دارم. در واقع، من و شریکم یکی از بهترین شرکت‌های حمل و نقل رو در ساحل شرقی اداره می‌کنیم."
لوسیان تو گوشیِ تو گوشم می‌گه:

"حمل و نقل؟ اوه لعنتی! همینه! اونا اعداد تصادفی تو وب‌سایت نیستن، پریست. اونا شماره‌های دات (DOT) هستن. این‌جوری دارن بچه‌ها رو جا به جا می‌کنن. از طریق شرکت حمل و نقل."

جیانی با یه اشاره نه چندان ظریف به آدماش، دوباره توجه منو جلب می‌کنه. چند ثانیه بعد، صدای کلیک در بهم هشدار می‌ده که قراره اوضاع حسابی جدی بشه.

از روی شونه‌م یه نگاه سریع می‌ندازم تا مطمئن بشم هاوک و اون نگهبان سر جاهای خودشون هستن.

جیانی می‌گه: "می‌دونی، شریکم نگران تو بود."

برمی‌گردم سمتش.

"مدتی بود که تو و تیمت رو مرده می‌خواست، اما خیلی ترسو بود که بیاد دنبالتون. من یه جورایی از چالش خوشم می‌اومد، اما معلوم بود که سخته. وقتی اون بازیگر کشته شد، فهمیدم که فهمیدین ماجرا از چه قراره.با این حال، با وجود خواسته‌های اون، من به این باور موندم که می‌تونم کسی رو پیدا کنم که کار رو انجام بده. بعد از اینکه گروه موتورسوارا ناپدید شدن، فکر کردم شاید تو دست‌نیافتنی هستی. بعد تو و اون گارد نابینای کوچولوت مستقیم اومدین تو رستوران من."

تیمش همه‌شون می‌خندن.

"اون موقع بود که فهمیدم تو هم مثل پدرت هستی. مثل یه سنگ احمق."
پشت سرم صدای مسلح شدن یه اسلحه میاد. تکون نمی‌خورم و حرفی نمی‌زنم. به جاش، یه نفس عمیق می‌کشم.

"هاوک، لگن سمت راست."

همین که کلمات از دهنم بیرون میان، از جام می‌پرم. می‌چرخم، اسلحه رو از دست مرد پشت سرم می‌قاپم و یه گلوله تو سرش خالی می‌کنم.

نیازی نیست هاوک رو ببینم تا بفهمم که اون اسلحه رو از لگن نگهبان کنارش برداشت، گلوله‌ای که تو سینه مرد سمت راستمه اینو تایید می‌کنه.

وقتی زل بهم می‌گه سرمو خم کنم، میشینم روی زمین. چند ثانیه بعد، یکی از قلدرها با یه نیزه تو سینه‌اش کنار من می‌افته.
به موقع می‌پرم تا منی رو ببینم که از روی میز پشتک می‌زنه و پشت یه اسلحه به دست دیگه می‌شینه. سر اسلحه به دست قبل از بدنش روی زمین می‌افته.

یکی از آشپزا با یه چاقوی سلاخی می‌دوئه سمتم و من تو سرش شلیک می‌کنم. نمی‌دونم چرا لعنتی با چاقو اومده تو یه درگیری مسلحانه.

زل تو گوشی تو گوشم می‌گه: "جیانی فرار کرده."

به موقع برمی‌گردم تا ببینم که اون از آشپزخونه با سرعت فرار می‌کنه. همون راهی که منی و لوسیان اومدن.

قبل از اینکه دنبال جیانی برم، به لوسیان داد می‌زنم:

"پوششم بده."
یکی می‌پره جلوم و فوراً یه گلوله تو چشمش می‌خوره. من به دویدن ادامه می‌دم و از در آشپزخونه می‌گذرم. به محض اینکه وارد می‌شم، جیانی یه شلیک می‌کنه که به سختی به من نمی‌خوره.

زیر گلوله به چارچوب چوبی در پشت سرم می‌خورد و چوب‌ها به اطراف پخش می‌شن و صورتمو می‌برن. من اما همین‌طور به راهم ادامه می‌دم.

دم در پشتی گیرش می‌اندازم، داشت فرار می‌کرد و من یه سوراخ توی دستش باز می‌کنم. فریاد می‌زنه ولی از در می‌ره بیرون توی کوچه. منم دنبالش می‌رم، دیگه نمی‌دوم.

همین‌که قدم می‌ذارم بیرون، زانوشو می‌زنم. با یه ناله می‌افته زمین. می‌رم بالاسرش و با لگد می‌ندازمش رو کمر.

"نمی‌گم با کی کار می‌ک……" همین‌جا تو کوچه، بین موش‌هایی که جاشه، مغز لعنتیشو پخش زمین می‌کنم.

نیازی نبود اون بگه با کی کار می‌کنه. از همون لحظه‌ای که بهم سلام کرد، فهمیدم. هیچ‌کس پدر من رو لوکای بزرگ صدا نمی‌کرد. اون فقط لوکا بود، مگر اینکه با لوکای پسر در ارتباط بود.

لوسیان، منی و هاوک از در پشتی می‌رن بیرون. وقتی منو می‌بینن، وایمیستن.

می‌پرسم: "تو اونجا اوضاع خوبه؟"

همه‌شون سر تکون می‌دن.

زل تو گوشی تو گوشم می‌گه: "اکیپ جمع‌آوری اومدن."
هاوک می‌پرسه: "چی فهمیدی؟"

ضامن اسلحه دزدی‌مو می‌اندازم و می‌ذارمش پشتم.

"انگار کلیسا پشت قضیه قاچاق بچه‌هاست."

لوسیان می‌پرسه: "چی؟"

همین‌طور که دارم پازل رو کنار هم می‌چینم، می‌گم:

"این موضوع منطقی به نظر میاد که چرا تریگر هیچ‌وقت نتونست لیست رو تایید کنه و چرا تمام اون نیروهایی که دنبال اون بازیگر فرستاده شدن، شکست خوردن."

منی با صدای خش‌دارش جلو میاد و می‌گه:

"این با ما نمی‌خونه. ما آدم بدها رو می‌کشیم. ما ازشون حمایت نمی‌کنیم."

"مطمئن نیستم این کار با تایید کلیسا انجام می‌شه یا فقط کار پاپه."
  • ❤ 31
  • 🥰 2
Post #3158 757
#پارت_۱۴۶
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


«بله. یه مورد حل‌نشده مال ۲۰۰۱… هریسون براک.»

اسمش به گوشم نمی‌خوره. به لوسیان نگاه می‌کنم. سریع لپ‌تاپ همیشگیشو که معلوم نیست چرا همیشه تو آشپزخونه‌ست باز می‌کنه.

می‌پرسم: «این هریسون چطور کشته شده؟»

"از پشت سر بهش شلیک کردن و زبونش رو بریدن."

قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم می‌گم:

"ممنون جان. اگه سؤال دیگه‌ای داشتیم بهت خبر می‌دم."

بعد رو به بچه‌ها می‌پرسم:

"این به گوشتون شبیه چی می‌خوره؟"

زل جواب می‌ده: "شبیه تسویه حساب مافیایی."

هاوک اضافه می‌کنه: "مثل اینکه هریسون خبرچین بوده."

نقاش می‌گه: "یه لحظه صبر کنید." و چشماشو می‌بنده.

انگشتاش تکون می‌خورن و چشماش زیر پلکاش سریع این‌ور و اون‌ور می‌شه. داره تصویرسازی می‌کنه. یهو چشماشو باز می‌کنه. به منی اشاره می‌کنه و می‌گه:

"یادتونه اونایی که تو کوچه بودن؟ همونایی که دیوونه کشت. گفتم که پلیس نبودن. شبیه آدمای مافیایی فیلم‌ها بودن، ولی نه از اون کله‌گنده‌هاشون. اونا در مورد واکر هم می‌دونستن."

به دوقلو نگاه می‌کنم: "بفهم هریسون با کی در ارتباط بوده."

"همین الان فهمیدم. انگار هریسون یه زمانی حقوق‌بگیر خانواده فرارو بوده."

همین که اسم از دهنش در میاد، خاطرات تو ذهنم زنده می‌شن.
از سر جام بلند می‌شم و می‌گم:

"همه‌تون باید با من بیاید. هاوک، تو با من میای تو. زل، تو میری بالا. منی تو هم با لوسیان هستی."

لوسیان می‌پرسه: "ست رو نمی‌خوای برای این کار؟"

سرمو تکون می‌دم: "آماده‌ش نگه دار. به جفتتون نیاز خواهیم داشت. بریم آماده شیم."

امروز حسابی با مسائل احساسی تخمی‌مون سروکار داشتیم، چیزایی که باید در موردشون حرف می‌زدیم.

پسرام دارن بزرگ می‌شن و وقتشه که بذارم رو پای خودشون وایسن. اما حالا، می‌خوایم کاری رو بکنیم که توش استادیم.
می‌خوایم بفهمیم کدوم حرومزاده ای داره سعی می‌کنه مارو بکشه. وقتی زندگیامون رو پس گرفتیم، پسرهام واقعاً می‌تونن آزاد باشن. این همون هدیه‌ایه که می‌خوام بهشون بدم.

شارژرمو جلوی پیتزا فروشی فرارو پارک می‌کنم، جایی که خوب می‌شناسم. من و هاوک می‌پریم بیرون.

همین‌طور که می‌ریم لب پیاده‌رو می‌پرسم: "نقشه رو گرفتی؟"

لوسیان قبل از اینکه بیایم، نقشه بریل* رو براش پرینت گرفته بود.

*هاوک چون نمیبینه نقشه بریل گرفتن براش تا بتونه بخونه از روش

"آره، کاملاً مفهومه."

به محض اینکه وارد می‌شیم، می‌بینم رستوران چقدر خالیه، ولی این چیز جدیدی نیست. اینجا پاتوق خانواده جنایتکار فراروئه. هیچ‌کس واسه پیتزاش نمیاد اینجا.

صاحب رستوران و دار و دسته‌شو سر میز ته سالن می‌بینم. همه‌شون همون لحظه برمی‌گردن سمتم.

یکی از مردایی که کنار وایساده بود میاد و من و هاوک رو می‌گرده. هیچ اسلحه‌ای پیدا نمی‌کنه.

حالا تمام چیزایی که در مورد کسایی که بهمون حمله کردن می‌دونیم، منطقی به نظر می‌رسه. فرارو پول و ارتباطات رو با اراذل و اوباش نیویورک داره که آدم بفرسته دنبالمون. این انگیزه‌شه که دارم سعی می‌کنم بفهمم.

جیانی فرارو با دست اشاره می‌کنه بیام جلو. خیلی شبیه پدرشه، فقط کچل نیست و شکم گنده نداره.
جیانی برای خوشامدگویی می‌گه:

"ناتانیل اوتلا. از وقتی بچه بودیم ندیدمت. لوکا بزرگ چطوره؟"

من جواب می‌دم: "مرده."

و روی صندلی خالی روبروش می‌شینم. هاوک کنار دیوار وایساده. یکی از بادیگاردهای جیانی هم کنارش ایستاده.

جیانی می‌خنده: "تو همیشه روراست بودی. این اخلاقت رو دوست داشتم. کاری از دستم برمیاد؟"

من به صندلیم تکیه می‌دم و قوزک پامو می‌ذارم رو زانوم و می‌گم:
"این‌طرف شهر بودم، با خودم فکر کردم بهترین جا برای یه پیتزای آشغال ایتالیایی کجاست؟ و بعدش اومدم اینجا."

لبخند از روی صورت جیانی محو می‌شه. بادیگاردهای گردن‌کلفت کنارش بی‌قرار می‌شن، همه‌شون دست می‌برن سمت اسلحه‌هاشون. من لبخند می‌زنم.

جیانی زد زیر خنده. به دار و دسته‌اش که باهاش بودن می‌گه:

"بامزه است. پسر بامزه‌ایه." بعد برمی‌گرده سمتم: "مطمئنم تو و دوست نابینات یه دلیلی برای اومدن به این محفل حقیر ما دارید."

"دومین اشتباهش رو کرد." ولی من به این واقعیت که اون می‌دونه هاوک نابیناست، توجه نمی‌کنم.

با بی‌خیالی می‌پرسم: "خانواده چطورن اون اتفاقی که برای پدر پیرت افتاد؟ خیلی ناراحت‌کننده بود."

جیانی رو از نزدیک زیر نظر دارم. مطمئنم اگه می‌دونست من همونیم که اون پدر چاق و چله‌ش رو کشته، قبل از اینکه از در وارد بشم منو کشته بود.

وقتی اسم فرارو اولین بار مطرح شد، فکر کردم انگیزه منم. پدر من بود که آخرش خبرچین پلیس شد. نصف سازمان فرارو رو به فنا داد قبل از اینکه تو زندان کشته بشه.

اما، اینکه اون به نابینایی هاوک اشاره کرد، بهم می‌گه قضیه چیز دیگه‌ایه. یه جورایی دلم می‌خواست فم اینجا بود. اون این عوضیِ چرب و چیلی رو مثل یه رمان می‌خوند.
  • ❤ 28
  • 🥰 2
Older posts →

About this channel

How can I read @world_translater without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨ have?
ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨ (@world_translater) has 5.71K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →