#پارت_۱۵۹
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
دستش رو که اسلحه توش بود میگیرم و میذارمش رو پیشونی خودم.
"تو منو بهتر از هر کس دیگهای تو این دنیا میشناسی. میدونی من از دوست داشتنت یا خواستنت دست برنمیدارم. اگه فکر میکنی قراره بدون من زندگی کنی، باید یه گلوله تو سرم خالی کنی، عزیزم."
شاید امروز آخرین روز زندگیم رو زمین باشه، اما هر چی میگم واقعیته. من بقیه زندگیم رو بدون اون زندگی نمیکنم.
حالا که حقیقت رو شده، دیگه لازم نیست با احساساتم نسبت بهش بجنگم. لازم نیست از خودم دورش کنم.
یه لحظه سکوت میکنه. اسلحه هنوز به سرم چسبیده. زل میزنه تو چشمام، اما هنوز نفس میکشم. که همین بهم میفهمونه هنوز یه شانس دارم.
ققنوس میگه: "انتقام چیز زشتیه."
ست غرغر میکنه: "کی به تو گفت حرف بزنی؟"
ققنوس بدون توجه به ست ادامه میده:
"گوش کن به حرفم، آرورا. من بیشتر عمرم رو با آرزوی انتقام گذروندم. هیچوقت وقت زندگی کردن نداشتم.
یه زنی رو ملاقات کردم که بینقص بود، اما به زور جلوی خودم رو گرفتم که عاشقش نشم. خودم رو مجبور کردم که با بچهم ارتباط برقرار نکنم تا ازش به عنوان ابزاری برای پیدا کردن قاتل برادرم استفاده کنم. حتی یک بار هم به این فکر نکردم که چی برای من میخواست."
از گوشه چشم میبینم که یه قدم به سمتش برمیداره.
"کشتن اون بهت آرامش نمیده. اما این بچهای که داری، میده."
لباش رو یه کمی جمع میکنه و ابروهاش تو هم میره. حرفاش داره تو عمق وجودش نفوذ میکنه. صدای بعدی که میشنوم باعث میشه برگردم سمت در.
خانم ریس در حالی که تو چارچوب در وایستاده، با سر بالا و پشت صاف، میگه:
"گوش کن به حرف پدرت، آلبانی."
همهمون برمیگردیم به زنی که تازه وارد اتاق شده. اینکه ققنوس پدر آلبانی و بروکلین بود، یکی از هزاران رازی بود که کلیسا دفن کرده بود.
تنها دلیلی که من میدونم اون کیه، اینه که مجبور شدم دنبال راشل بگردم. پس پرستار بچه پسرم چطور این مرد رو میشناسه اگه تازه وارد شده؟
ققنوس در حالی که زل زده به خانم ریس، میگه:
"مهم نیست چقدر قیافهت رو عوض کنی، همیشه صدات رو یادم میمونه، راشل."
فکر میکردم وقتی فهمید پدر فمه شوکه شده، اما الان طوری به نظر میرسه که انگار از حال میره.
برمیگردم سمت فم و میبینم که گیجی رو صورتش نقش بسته. دهنش رو باز میکنه که حرف بزنه، اما صدای شلیک گلوله حرفش رو قطع میکنه.
تا بار دوم که اسلحه شلیک میکنه و خونش روی صورتم میپاشه، نمیفهمم چی شده.
فم جلوی من روی زمین میافته و پاپ با یه اسلحه به دیوار تکیه داده. با نیشخند نگام میکنه:
"حالا بی حساب شدیم."
گلولهها از هر زاویهای اونو مورد هدف قرار میدن. نمیدونم کدوم یکی گلوله خلاص بود، اما برام مهم نیست.
آروم آروم میرم سمت تنها زنی که بیشتر از هر چیز تو این دنیا دوستش دارم. نمیدونم از کجا داره خونریزی میکنه چون انقدر خونه که معلوم نیست.
چشماش بازه، اما از پشت اشکها به زور میتونم ببینمشون.
التماس میکنم:
"خدایا، خواهش میکنم. این کارو نکن."
سعی میکنه حرف بزنه، اما سرفه کردنش شروع میشه. میدونم بقیه دور و برم هستن، حضورشون رو حس میکنم. با این حال، چشم ازش برنمیدارم.
به تمام سالهایی که رازم رو مخفی کردم و ازش فاصله گرفتم فکر میکنم.
تمام سالهایی که به خاطر کاری که فکر میکردم باهاش کردم احساس گناه میکردم و هیچوقت بهش نگفتم چه حسی بهش دارم.
"دوستت دارم. خیلی دوستت دارم، آلبانی اوتلا."
لبخند میزنه و بعد چشماش بسته میشه.
***
رمان رایگانمون رو خوندید؟!😍👇🏻🔥
https://t.me/Niyalla_world/182