#پارت_۱۵۲
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
با غرش میگه: "فکر نکن منو میشناس. بازیهای ذهنیت روی من جواب نمیده."
کلمه "لطفاً" رو با خفگی به زبون میارم و اون ولم میکنه.
"فکر میکنی اداره سازمانی مثل کلیسا آسونه؟ فکر میکنی چطور پولمون رو به دست میاریم؟ هر پاپ باید بودجه پیدا کنه. تو دهه ۸۰ مواد مخدر بود و اشتباه نکن، تجارت مواد سودآوره. اما من فهمیدم که هیچ چیز مثل گوشت (انسان) فروش نداره."
جالبه، بیگ شاو هم همین حرفو میزد. پاپ میخنده و میچرخه و پشتش رو به من میکنه. همون موقع ایموری رو میبینه و خشکش میزنه. وقتی دوباره برمیگرده سمتم، نیشخندی رو صورتشه.
"یه هدیه برام آوردی."
به سمت ایموری و چارلی هجوم میبره.
با بندهایی که بهم بسته شده تقلا میکنم. فریاد میزنم:
"لطفاً بهشون آسیب نرسون، پاپ."
وایمیسته و به چارلی نگاه میکنه قبل از اینکه دوباره به من نگاه کنه.
"خب، به درک."
پسرمو بلند میکنه. من به نوارهای دور مچم میکشم. یکی از افراد پاپ یه اسلحه رو کنار سرم میذاره.
تیآر میپرسه: "لازمه؟"
گارد غرغر میکنه: "فضولی نکن، پیرمرد."
عجیب اینجاست که این گاردا جزو کلیسا نیستن. اگه بودن، کد اسم تیآر رو میدونستن، که حدس میزنم ققنوسه. این ممکنه اطلاعات مفیدی باشه.
توجهمو دوباره به پاپ برمیگردونم.
اون چارلی رو تو بغلش گرفته در حالی که یکی دیگه از گارداش ایموری رو از پشت گردنش گرفته. ایموری تقلا میکنه که خودشو از چنگش آزاد کنه اما نمیتونه.
پاپ با نیشخند میگه: "داداش من خیلی چرت و پرت تحویل مردم میده. میدونی، من تازه بهش بابت خویشتنداریش تبریک گفتم که با تو نخوابیده، و تمام این مدت داشت دروغ میگفت؟" میخنده. "این عالیه."
التماس میکنم: "لطفاً بذارش زمین. تو به اونا احتیاجی نداری."
پاپ به من نگاه میکنه و نیشخند میزنه.
"و میگفتن تو بزرگترین سلاح صومعه هستی."
دار و دستهاش میخندن.
با عصبانیت میگم: "تو پسرمو قاچاق نمیکنی."
پوزخند میزنه: "باور کن، من برنامههای خیلی بهتری دارم. مخصوصاً حالا که دخترمو برگردوندی."
برای یه لحظه، ترسمو فراموش میکنم و به ایموری نگاه میکنم، که اونم به همون اندازه گیج به نظر میرسه.
ایموری پوستش از رنگ پوست من روشنتره، ولی به هیچ وجه دورگه نیست. دلم میخواد بهش بگم شاید بهتره تو این مورد زنگ بزنه به برنامه موری (برنامه تلویزیونی برای تست DNA).
شونه بالا میاندازه: "میدونم چی فکر میکنی، اما اون از نظر بیولوژیکی دختر من نیست. با این حال، من تو کل فرآیند درگیر بودم. لعنتی، این ایده من بود. من اهداکننده اسپرم رو انتخاب کردم و روزی که به دنیا اومد اونجا بودم."
با تعجب میگم: "این منطقی نیست."
با غیظ بهم نگاه میکنه: "کاملاً منطقیه."
نفس عمیقی میکشه و آروم میشه.
Post #3170
684
- ❤ 23